|
دلم مي خواست روزي روي بادبادكم بنويسم: مهدي جان دوستت دارم. آن وقت نخ بادبادكم را دور قرص خورشيد گره بزنم تا هر كجا كه خورشيد مي رود، بادبادكم را هم همراه خود ببرد، تا همه مردم دنيا بدانند من چقدر شما را دوست دارم.
دلم مي خواست روزي در نامه اي هزاران بار بنويسم: مهدي جان دوستت دارم. آن وقت نامه ام را با سنجاق به سينه باد بزنم، و وقتي از دشتها و كوهها و جنگل ها مي گذرد همه را از حال من باخبر سازد و آنقدر بدود تا نامه ام را به شما برساند.
دلم مي خواست شبي از نردباني به بلندي آسمان بالا روم و زيباترين ستاره ها را بردارم و با آن پولك هاي درخشان بر سقف آسمان بنويسم: مهدي جان دوستت دارم تا آن وقت مردمان زيباترين منظره ها را تماشا كنند.
دلم مي خواست شبي ماه را از آسمان به اتاقم بياورم، چيزي روي آن بنويسم، آن وقت دوباره آن را به جاي خود باز گردانم، تا وقتي ماهی ها، قصه گم شدن و پيدا شدن چراغ آسمانها را براي صدف ها مي گويند به آنها بگویند ماه در حالي پيدا شد كه روي آن نوشته بود: مهدي جان دوستت دارم.
دلم مي خواست وقتي با ياد شما قطره هاي اشكم، صورتم راچراغاني مي كنند، به كنار بركه بيايم و آنها را دانه دانه به آب بسپارم، تا هر دانه اشك حلقه هايي از موج ها بسازد و آنها را تا دورترين فاصله ها بفرستد شايد وقتي كه شما به كنار آب مي آييد تا وضو بگيريد، موجها بر دستهاي پاكتان بوسه زنند و پيام مرا به شما برسانند.
دلم مي خواست رازم را در گوش دانه هاي گل هاي صحرايي بخوانم و بعد آنها را در دشتها و كوهها بر زمين بپاشم، تا وقتي شما از ميان آنها مي گذريد گلبرگ هايشان دست و پايتان را بوسه زنند و پيغام مرا به شما برسانند: مهدي جان دوستت دارم.
دلم می خواهد من هم شبی مثل فرشتگان، زیباترین منظره عمرم را ببینم وقتی که آنها عكس ستاره ها را روي دانه هاي اشك شما ؛ كه بر گونه هاي زيبايتان جاري است ؛ تماشا مي كنند...
افسوس که دیدار به بها دهند، نه به بهانه و من بهایی در بساط ندارم.
لینک | نوشته شده در تاریخ 9/8/84 توسط مهرزاد | |