|
این نوشته رو چند وقت پیش در یکی از وبلاگها دیدم که نکات بسیار ظریفی در اون گنجانده شده. تقدیمش می کنم به این دو دوست بزرگوار و پاکدلم: «یاس سفید» و «شقایق».
باغبون يه گل جديد آورده بود، يك گل رز قرمز و قشنگ و اون رو كنار ياس سفيد گذاشت. ياس سفيد خيلي خوشحال بود، حالا ديگه يه دوست جديد پيدا كرده بود.
ياس سفيد از باغبون خواست تا گل رز و ياس رو تو يك گلدون بكاره، باغبون پير هم اون دو تا رو كنار هم كاشت. گل ياس و گل رز تصميم گرفتن براي هميشه با هم باشن. گل ياس يكي از گلبرگهاي خودش رو به گل رز يادگاري داد و از رز هم يك گلبرگ گرفت، تا همیشه به ياد هم باشن.
يه روز كه ياس خواب بود گل رز از باغبون خواست تا اون رو تو باغچه بكاره! آخه اون يكنواختي رو دوست نداشت! وقتي ياس بيدار شد و جاي گل رز رو خالي ديد خيلي ناراحت شد، دلش گرفت اما نتونست به رز چيزي بگه، دلش نمي خواست رز رو ناراحت كنه، تا وقتي كه ديد گل رز با علفهاي هرز باغچه دوست شده و گلبرگ سفيد ياس رو روي زمين انداخته. گل ياس دلش شكست، خورد شد، گريه مي كرد...
روزها مي گذشت و ياس به ياد روزايی كه با رز كنار هم بودن غصه مي خورد، تا اينكه يه روز باغبون پير يه گل شقايق رو كنار ياس كاشت، گل شقايق هيچي جز مهربوني نداشت، ياس تازه داشت معني دوستي و مهربوني رو مي فهميد، خوبيه مطلق! ديگه ياس هيچ چيز كم نداشت.
يك روز كه پير مرد چند تا گل شقايق تو باغچه مي كاشت، علفهاي هرز و گل رز رو كه خشك شده بود، از باغچه چيد!...
خدایا! من هنوز در بهت این همه دوست پاکدلم! چگونه باورکنم روسیاهی همچو من، با مشتاقان شهادت را، علقه دوستی باشد!!!؟
لینک | نوشته شده در تاریخ 5/7/84 توسط مهرزاد | |