|
دیدی که پیچک خاطره چه تند پیچید و گذشت؟ دستهای پرستوی عاشق او را همچنان در میان خویش، سخت می فشرد گویا می خواست پیشاپیش تمام تلخی های روزگار را با فشار دستان مهربانش از لابلای پیکره خسته او خارج سازد و زلالی و مهربانی وجوش را در اعماق جسمش به یادگار گذارد.
تو!
همان راه های دراز
و همان دلتنگی ها
و همان شمعدانی های خاطره ...
و
آن فرو ريخته گل های پريشان در باد
آن مدهوشان از جام می
که نامشان زمزمه ی نيمه شبان_ مستان است
همان گلهای سرخ و همان نور شبها
همان سنگ های سفید
همان قاب های آویخته در طاقچه خاطرات
همان يادگاریها
همان تو ...
نبودن روزهايت به شمارش روزها _تک تک روزها_ 26 ساله شد!
میدانی؟!
آهای غریبه! می ترسم دیگر نتوانم! تو را با تو بیارم!
لینک | نوشته شده در تاریخ 3/7/84 توسط مهرزاد | |