یا نور النور ،
یا منور النور ،
یا خالق النور ،
یا مدبر النور ، یا مقدر النور ،
یا نور کل نور ، یا نورا" قبل کل نور ،
یا نورا" بعد کل نور ، یا نورا" فوق کل نور ،
یا نورا" لیس کمثله نور.
 

 

جاودانه


  خانه
  
آرشيو
  
پست الكترونيك


دوستان

 

 

 

 

 

Powered by
میکرو رایانه

 
 
 سنگ سفید آرزوها

انگار در این سالیان طولانی، زمان ایستاده بود! هیچ چیز تغییر نکرده بود. سبزه ها، سنگ ها ، درخت تنهای مهربانی و حتی سکوت کلیسا و مورچه ها هم!

وقتی پا به درون کلیسا گذاشتم اولین چیزی که مرا به سوی خود خواند همان سنگ سفیدی بود که همچو فانوس سپید نسبتا بزرگی، بر دیواره کلیسای نیمه تاریک می درخشید و تمام خاطرات کودکی ام را زنده می کرد. آبشارهای نور خورشید از لابلای پنجره های باریک بالای کلیسا، صحنه نمایش واقعی را برایم فراهم ساخته بود؛ نمایش خاطره. حالا به وضوح، خاطرات کودکی ام را می دیدم. نه! خاطره نبود خود واقعیت بود!
***
من صدای خودم را می شنیدم! صدای خنده های کودکانه ی من و تو، تمام فضای کلیسا را پر کرده بود. هنوز آلبالوهایی را که از باغ چیده بودیم آویز گوشهایمان بود. من یک سنگ کوچک برداشتم و با تمام صداقت و پاکی کودک درونم، آرزو کردم، بعد آن را با روغن شمع، چرب کرده و به سنگ سفید چسباندم. ولی تو در چشمهایت نگرانی موج می زد. هرچند که من اصلا توجهی به گذشت زمان نداشتم و تازه به وجد آمده بودم.

تو دست منو کشیدی و به زور بالا بردی. آفتاب و نور شدید آن چشمم را می آزرد. من چشمانم را بستم. زلالی اشکهایم در زیر نور آفتاب برق می زد. همه جا نور بود و تو همچنان منو به دنبال خودت کشیدی. وای! نمی دانی چقدر لذتبخشه آدم با چشمان بسته و خیال راحت و در آرامش کامل؛ دست در دست دیگری؛ بدود! تمام خطوط سفید و نورانی جاده ی کلیسا را با چشمان بسته دویدم. سبزه زار کنار جاده هم از صدای من به هیجان آمده بود!
***
از لا به لای آبشارهای نور می گذرم و مرغابی تنم را از برکه ی آرام کلیسا به بیرون می کشم. می دانم که دیگر اینجا نخواهم آمد!

هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را
زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد


 لینک | نوشته شده در تاریخ 10/6/84 توسط مهرزاد |