|
خیلی وقته می خوام از «همشهری» بنویسم، نه به خاطر اینکه ازش کلی خاطره دارم، نه! بیشتر به خاطر دوست خوبم نویسنده وبلاگ «جوون جاهل». ایشون یه موقع تو وبلاگش نوشته بود: "این همه آدمهای صبور و خوش برخورد که در محیط بیرون می بینیم بیان و از زندگی شون برامون بگن و…" و حالا من می خوام یه کوچولو! از او بنویسم، از «همشهری».
اصلا معلوم نیست کی سر و کله اش تو شهر و محله ما پیدا شد. انگار از اول تو این شهر به دنیا آمده بود. همه مردم را می شناخت! مردم از موقعی که یادشون می اومد همشهری در بین اونها بود با همه مهربون بود با همه شوخی می کرد. تنها چیزی که به مردم هدیه می داد مهربونی و شادی و نشاط بود. همه رو بنام همشهری صدا می کرد. هیچ کس اسم واقعی
اش رو نمی دونست. مردم هم بهش می گفتند «همشهری». مردی میانسال و واقعا صبور و مهربون.
تو خونه های مردم کار می کرد. با جد یت و خنده! به همین دلیل همه دوست داشتن همشهری به خونه اونها بره. خیلی ها دوست داشتن اونو به عنوان سریدار همیشه پیش خودشون نگه دارن. ولی همشهری آزادی رو دوست داشت. در اوقات بیکاری از مردم پول قرض می گرفت و جنس می خرید و دست فروشی می کرد. «دستفروشی» که به همه جا می رفت، بسیار فعال بود. نکته
عجیب این بود که درپایان همون روز بدهی مردم رو تسویه می کرد! همه اونو به عنوان پاک ترین و مهربون ترین و خوشبخت ترین آدم می شناختند که هیچ غم و غصه ای تو دنیا ندارد.
یه روزی که همشهری تو خونه ما کار می کرد منو و مادرم ولش نکردیم! دوست داشتیم بدونیم این آدم خوشبخت کیه؟ از کجا اومده ؟ کجا زندگی می کنه؟! و... بالاخره همشهری زبونش باز شد و از زندگی اش گفت و از درد و غم روزگار و از اینکه اصلا بچه نداره و از اینکه خانومش سالیان طولانی فلج و مریض و ... و... خدای من چی می شنیدم؟! خوشبخت ترین
آدمی رو که می شناختم و به همه دوستانم معرفیش می کردم الان در مقابل من با چشمانی اشکبار، از تلخی های روزگارش می گفت...
***
چند وقت بعد از اون روز ، دیگه هیچ وقت همشهری رو ندیدیم! الان نزدیک 10 ساله که ازش خبری ندارم.
لینک | نوشته شده در تاریخ 9/6/84 توسط مهرزاد | |