|
اينجا نشسته ام پر گرد و غبار! نمي دانم چي بنويسم. هي خودم را تكان مي دهم ولي اين گرد و غبار ها از من جدا شدني نيست. مي خواهم سرم را داخل چاه ببرم و فرياد بكشم، ولي يادم مي آيد كه قرارمان اينجا نيست؛ ياس سفيد مي داند؛ فرياد بي داد هايم را جاي ديگر داد خواهم زد! قرارم را هم با اخمو بهم زده ام! اون هم ديگر قابل اعتماد نيست!
delete پركاربردترين كليدي [كلمه] است كه بلد است!
***
باز هم پيش شما نيستم. اون از روز مادر و اين هم از امروز. كاش پيش شما بودم و اشك هاي غيبت را به ترنم شوق حضور تبديل مي كردم. دلم آرام و قرار ندارد بي تاب راه گم كرده است. همش مي ترسد كه همين جور ناآرام بماند و راه خويش نيابد. شايد دنبال آرامشي است كه در چشمان دخترك بازيگوش (كه الان در اينجا مقابل من، تمام دنيا را به سخره
گرفته) موج مي زند. آبي آرامش آسمان نيلي.
دلم براي همه خلوتي هاي دوران كودكي؛ كه با شما داشتم؛ تنگ شده است. آنجا كه شاگرد درس عشق و صداقت بودم! هنوز هم يادم است كه اولين درسم درس صداقت و امانتداري بود و درس دوم را عشق نام نهاديد! ياد باد آن روزها و شب ها كه دستم در دستانتان و قلبم همراهتان و جسمم به دنبالتان، چه دوان دوان راه مي پيمود.
راستي پدر! خواهشي دارم، مي دانم كه گلدان ياس سفيدمان را هر روز از آب زلال سيراب مي كني، دوست داشتم آن را در ايوان نور و در مقابل خورشيد قرار دهي تا همچنان عطر آن در سراسر ايوان به مشام برسد و جلوه زيبائيش چشم هر رهگذري را بنوازد.
***
هنوز هم اينجا نشستم پر گرد و غبار و نمي دانم چي بنويسم! ياد شعري افتادم كه ايده اش از سها بود و من تكميلش كردم به ياد اون روزها دوباره مي نويسم:
صبح...
يادش به خير!
«فرشته» اي!
نه ، چند «فرشته»...
نه ، خيلي «فرشته»
«ياس هاي سفيد» بر سرمان مي ريختند
و من و تو
دست در دست هم
در سراشيبي كوچه مي دويديم
چتر«آبي» بالا سرمان سفيد بود!
«صداي» خنده ات ،«سكوت» آب روان كوچه را مي شكست
...
...
***
ولادت حضرت علي(ع) و روز پدر مبارك.
لینک | نوشته شده در تاریخ 7/6/84 توسط مهرزاد | |