|
ديروز باز از شهرخيال گذر كردم. خانه هاي شهر همچنان در خاموشي عميق فرو رفته بود. من در غربت كاخ هاي افسانه ايي و سوار بر اراده پولادين غرب، وارد خيابان عادت شدم. چه بيهوده تمام وجودم در اين شهر ريشه دوانده و دلم را از ميان افكارم به بيراهه كشانده است. بايد دور مي شدم از اين شهر غريب...!
.
.
باران به شدت مي باريد نمناكي هوا و چمن زار كنار جاده، مرا در حسرت يك مشت خاك خشك آفتاب زده، باقي مي گذاشت. جاي خورشيد خالي بود! خيالم را به پرواز در آوردم تا دستهايم را به دستهايت برسانم. حالا باران بر بالهايم مي باريد و من به چشمهايت مي نگريستم. پروازمان در سكوت محض ادامه داشت و ما غرق در عطر خدا، به تماشاي هم نشسته
بوديم...
لینک | نوشته شده در تاریخ 2/6/84 توسط مهرزاد | |