|
هنوز همچون شب تاب هاي بي رمق، همچنان در پنجره خيالم سوسوي صبر مي زنم. هنوز همچون كوير تشنه ي به انتظار نشسته در ساحل كبود و دلفريب شب، در شيار سايه ي صخره هاي سر به فلك كشيده، عشوه هاي غمزه زن نيلي چشمان را، با ياد نجواهاي محرمانه دوست، پاسخ مي گويم! من به شوق آمدنت آوازهاي پاييزي باغ هاي دشت هايمان را به بادها سپردم و در غروب سنگين جدايي، شعاع هاي درخشان نور را در گونه هاي ياقوتي و شيارهاي گل آجين آبرفت ها به روشنايي دلفريب مهتاب دادم!
هنوز عطر تو در ميان باغ هايمان پراكنده است در هر گذري عطري از عبور تو مي يابم. چگونه شب بوهاي لانه گرفته در ميان حفره هاي سياهي شب، خواهند توانست عطر تو را از ياد ها ببرند؟! چگونه ستاره هاي نگاهت مرا از ياد تو غافل خواهند كرد؟ ( ستاره هاي نگاهت تا ابد در آسمان آبي به يادگار خواهد ماند.) اينك روحم سرشار از نگاه افق هاست كه همچون صبح آشنايي، در ميان ستاره هاي شبهاي تنهايي ام در ژرفاي آسمان درخششي تازه آغاز شود تا آواز ترنم روشنش به گوش كوير خسته و آزرده برسد.
لینک | نوشته شده در تاریخ 23/5/84 توسط مهرزاد | |