|
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه هاست.
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست.
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است.
هنوز پنجره باز است
تو از بلنداي ايوان به باغ مي نگري.
درختها و چمن ها و شمعدانيها،
به آن ترنم شيرين،
به آن تبسم مهر،
به ان نگاه پر از آفتاب مي نگرند.
تمام گنجشكان
كه در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند،
ترا به نام صدا مي كنند!
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين نگاه تو در ترانه من،
تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من...
فريدون مشيري
لینک | نوشته شده در تاریخ 19/5/84 توسط مهرزاد | |