|
ديدي آخر ريا و رنگ به كجا رسيد؟! من در دلم با رنگ پيوسته جنگ ها داشتم. من در كوير جهل، در قلب تشنه صحرا، هزاران چشمه نهفته مي ديدم! افسوس كه اكنون با چشماني پر از انتظار و به اميد ، گامي به پس مي نهم ....
دوستان!
با شما اينگونه بدرود:
گاه بگستن بند دل هاست
گوئيا روز پايان دنياست
مي روم با هزاران ترانه
بر لب و بر دو چشمم روانه
اشك در ديده ام حلقه بسته
بغض غم در گلويم نشسته
لرزش درد دل بر لبانم
سوزش گرم عشق در نهانم
بر حال خويشم رها كنيد
لحظه اي ديده از من جدا كنيد
تا توانم زكوي تان روم من
بار غربت به دوشم برم من
دست از كوي مهرتان ندارم
بر شما همواره چشم انتظارم
بار ديگر بيايم به سويتان
تا باز جاي گيرم در كوي تان
لینک | نوشته شده در تاریخ 26/10/83 توسط مهرزاد | |