|
دوباره ديدمش! مهربون دخترك رهگذر رو مي گم! اون هميشه اونجا نشسته و من هر موقع دلم بخواد مي تونم ببينمش! وقتي من ديدمش جشن گرفته بود! جشن ستاره!.... جشن تولد!؟؟ تمام كودكي ها دورش جمع بودند... همه رو آروم در آغوش ستاره ها مي گذاشت! و مرا هم آرام آرام.... آورد به آغوش ستاره ها... در شبي بلند...!
لینک | نوشته شده در تاریخ 8/10/83 توسط مهرزاد | |