|
براي مهرزاد فرزند دوست هميشه عاشق: aliasghar
با تو تولد يافتم، آن شب، باد مهرباني كه از معابد سيمين شب مي گذشت، از دورترين خاور جغرافيا بوي تو را آورد. اينك بيدارم وتمام نيلوفران باغ شب از فراز سرم مي گذرند و سپيده سر مي زند. دوست دارم اين امانت آستان دوست را؛ كه اينچنين حرير ابريشمي آن را در تن خويش پيچيده؛ دمي در آغوش خويش سخت بفشارم!
در خيالم آرزويي دور مرا با خود مي كشد و هزار راز نگفته بر لبانم، در ضميرم مي شكفت و من باران چشمهايم را در هجوم نگاهت مي پوشانم. خورشيد در آسمان صبح همچنان در تپش است و من هنوز در افق خيال فردا با صداي گام هايت در كوچه هاي پوشيده از ياسهاي رازقي به گوش ات سرود عشق مي خوانم :
هر لحظه مثل آب در سفريم
از جويبار نور توشه ايي بردار
بذر سپيد عشق بر درگاه دل بنشان
و تبسم كن عشق را .... عشق را
لینک | نوشته شده در تاریخ 29/9/83 توسط مهرزاد | |