|
ديروز:
ماشين فقط سمبل حركته؛ حتي اگه داشته باشي باز هم اجازه استفاده نداري! آخه زمستونه و برف و سرما.... و راه پر ازخطر... مگه ميشه؟ توصيه مادر روي مونيتور؛ با رنگ قرمز؛ همچنان blink مي كنه: "پسركي مثل تو كه هنوز سرد و گرم روزگار نچشيده! به تنهايي با «سواري» هم نبايد مسافرت بره!"
***
امروز:
ترمينال اتوبوسها: اينجا هم كه اتوبوسها فقط دور مي زنند! فكر نمي كنم اتوبوسي از دور خارج بشه! دوري بي نهايت:
- اصفهان... اصفهان... اصفهان...
- آقا نگه دار!
پسرك نگاهي به داخل ماشين خالي از مسافر مي اندازه، فكر اينكه اين همه صندلي خالي بايد پر از مسافر بشه اونو از سوار شدن منصرف مي كنه. به سرعت برق و باد فكري به ذهنش مي رسه، جايزه سرعت انتقال را بايد بهش داد:
- آقا پسر اصفهان؟
- اصطهبان؟!!!! (خودش هم تعجب كرده)
- نه آقاااا... اصفهان مي ريم...... برووو... نه بابا...... اصطهبان كجاست؟!
و پسرك خوشحال، انگار قله اورست را فتح كرده است.
***
هنوز در امروزيم:
هدي چه راه حل هاي خوبي بلد است. هميشه در بن بستها راه حل ارائه مي كند. مي گويد جايي براي نشستن ندارد! ولي من هميشه جالي خالي برايم باز مي شود!... دوره زمونه عوض شده!
حالا كلي مسافر كنارت نشسته اند. به نظر سفري ساده و راحت است. عجيب آنكه هيچ كس مقصد را نمي داند! جل الخالق! چه همسفراني! هدي مي سرايد:
کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواهد...
جوانی،
-- دست در زیر چانه --
بر بخار شیشه، تشنگی ماهی را می کشد...
پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه:
پیاله ای خاموش...
-- وپُر--
از خالی ِ رویا.
و دخترك رهگذر،
هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف
ازخفقان قلبش، فریادی می سازد:
«آقا! همین ایستگاه نگه دار...
پیاده می شم!»
***
فردا:
كنار پنجره ام با خيال خود
ناگاه، صداي سوت قطار
زمهلتي كه نمانده است مي دهد هشدار
كه قدر نيم نفس منتظر نخواهد شد
پياده بايد شد!
لینک | نوشته شده در تاریخ 24/9/83 توسط مهرزاد | |