|
صبح، از پياله ريخت
سحر شد،
خواب از سبوي چشم سفر كرد
آتش خزيد، بر رخ ديوار
فواره ي زبانه، زبان زد!
اين سان سرود ، اين سان
پيوسته تر زهمهمه ي باد،
گيرنده تر زتابش خورشيد:
«صبح از پياله ريخت
خواب از سبوي چشم سفر كرد
دستم ميان دست تو مي بالد
چشمم درون چشم تو سيراب
آب از شيار پنجره لغزيد...»
برداشتي آزاد از اشعار«جعفر حميدي»
لینک | نوشته شده در تاریخ 12/9/83 توسط مهرزاد | |