|
زمزمه هاي پاك تو
هميشه عشق مي سرايند
عشق ...
تا دور دستها
تا آواز پرنده اي دور
تا افق هاي سپيد
تا بارش آفتاب...
شب از نيمه گذشته، سكوت به آرامي به همه خونه ها سر مي كشد، ولي جرات نزديكي به خونه ما را ندارد، برايش عجيب است كه يك مسئله علمي بتواند يك خانواده را تا اين وقت شب بيدار نگه دارد! به دنبال كتابي وارد اتاق پدر مي شوم lap topاش روشن و متصل به اينترنت! نگاهي وسوسه آميز بهش مي اندازم ياد قولي كه به خودم دادم مي افتم... نبايد به
اون نزديك شوم! ولي پدرم كه به دنبال من وارد اتاق شده، رد نگاهم را ديده است: «دفتر خاطراتت رو نمي خواهي نگاه كني؟!!» اطلاق دفتر خاطرات .... اولين بار بود.... از طرف پدرم!
در جوابش فقط لبخند مي زنم. در واقع اجازه استفاده داده است. طفلك كامپيوترم... تو خوابه نازه!... اگر بدونه چقدر ناراحت خواهد شد! به دلايلي ترجيح مي دهم دفتر خاطرات خودم را نگاه نكنم! به وبلاگ يكي از دوستان سر مي زنم و نوشته ايي كه برايم خيلي عجيب است! چند با ر مي خونم. چند وبلاگ ديگر هم مي خونم ولي هنوز حواسم پيش اون نوشته
است و شايد هم منگ اون! اگر«هدي» به دادم نرسيده بود شايد هنوزم اونجا بودم! راستي هدي! يادم رفت بهت بگم من دوست ندارم «اول» شروع كنم! خوش به حال حامد، كه تو خواب هم بلده اول بشه! و خوش به حال «مرد باران»...
«هدي» افكارم را «گسست» و منو به عالم بچگي برد. همون موقع كه من هم كاغذ پاره هاي بي صاحب رو مي خوندم و البته تابلو ها را هم! و ياد كاغذ مچاله شده «دوست» دوران ابتدايي. معلم اونو «دهقان فردوس» صداش مي كرد ولي خودش به من مي گفت اسم فاميلي من اين نيست! و من هميشه باور مي كردم كه راست مي گويد و حتي روزي كه خودش به همراه تمام
مدرسه! با شناسنامه اي در دست مي خواستند به من ثابت كنند كه نام خانوادگي او همون «دهقان فردوس» است!... من هنوز هم باورمي كنم كه اسم فاميلش «دهقان فردوس» نبود!!
***
كاش من هم مي تونستم تاب سوار بشم ! وقتي روي پل رودخونه مي ايستم و به آبي كه با سرعت از زير پايم مي گذره خيره مي شم، تازه مي فهمم كه بقيه اشتباه مي كنن. اين زمينه كه داره حركت مي كنه و منو با خودش مي بره! اون هم با چه سرعتي!
قايق سواري هم عجب لذتي داره!
لینک | نوشته شده در تاریخ 11/9/83 توسط مهرزاد | |