|
من هنوز هم از عشق مي نويسم. داستان عشق امروز كمي پيچيده است:
يادمه يه روز سرما خورده بودم و تب داشتم. به دستور مادر، خونه موندم. از مادرم پرسيدم:«من تنهايي تو خونه چه كار كنم؟!» با لبخند گفت:«هذيان بنويس!» من از اون موقع تا به حال دارم «هذيان»هام رو مي نويسم، حتي اگه تب نداشته باشم.
اينها روهم پنجشنبه شب تو ذهنم نوشتم در وسط كوير موقع طلوع ماه... «دو» ماه! خداي من! چقدر زيبا بود. تا به حال طلوع «دو» ماه باهم ديده ايد؟! آن هم در كوير بي آب؟
***
1- من هميشه از عشق خواهم نوشت.
2- من يك بار در خوابگاه دانشگاه «صنعتي اصفهان» مهمان دوستم بودم و تمام خوابگاه براي ديدن من اومده بود!! اون شب خيلي خوش گذشت. فرداي اون روز ما كوه رفتيم.
3- من در اصفهان توت خوردم.
4- من يه دوستي دارم كه رنگ موهاش خرمايي و رنگ چشمهاش ميشي است.
5- افسوس كه من «مرد» نيستم. يادمه يك روز همه «مرد»ها مردند. اون روز، ما همه ي «مرد»ها رو باهم برديم قبرستون و اونجا دفن كرديم.
6- وقتي اولين بار سروش را كوه بردم، خيلي مي ترسيد.... هنوز خوب يادم هست كه روي تپه صاف، پاهايش مي لرزيد! سروش اهل مسجد سليمان بود. سروش چند سال از من بزرگتر بود.
7- من دو تئوري بلدم: تئوري اول مي گويد: وقتي سيل اومد، محكم و مردانه در مقابلش بايست و تا آخرين قطره خون مقاوت كن. تئوري دوم مي گويد: وقتي سيل اومد، كمرت رو خم كن تا سيل رد بشه و بعد كمرت رو صاف نگاه دار و زندگي كن!
8- خوش به حال اونها كه به «قول» شون عمل مي كنند، حتي اونهايي كه مي دونند قولشون اشتباه است!
9- نمي دونم چرا باور كردن حرفهاي راست براي آدمها سخت تر از باور كردن حرفهاي دروغه؟
10- من هميشه از عشق خواهم نوشت، هرچند ماجراي «قلي» باشه!
***
«قلي» دزد بود. با خودش گفت ببينم مي توانم چهل سال كاروان لخت كنم؟!... چهل سال كاروان لخت كرد.
بعد دستش را داغ گذاشت كه آيا مي توانم چهل كاروان سالم به مقصد برسانم؟... حتي يك كاروان هم نتوانست!
«نقل از سريال روزي روزگاري»
لینک | نوشته شده در تاریخ 10/9/83 توسط مهرزاد | |