|
كسي مي داند چگونه مي توان آواز «دوستي» سر داد؟! چگونه فرياد برآورم كه همه را دوست مي دارم؟ اگر نام دوستان در وبلاگم پاك و سفيد است، چون همه را پاك و سپيد مي دانم: هركسي كه مطلبي مي نويسد و هركسي كه وبلاگم را مي خواند دوست من است! چه كنم كه ديواره وبلاگم گنجايش بيان اين همه احساس دوستي را ندارد؟ نمي دانم چگونه مي توان احساس
محبت را در قالب كلمات ريخت و به دوستي كه تولدش را جشن گرفته، تبريك نوشت؟ يا نمي دانم چگونه مي توان بي هيچ نگاه، به عزيزي كه حضور گرمش را از پرشين لاگ دريغ مي دارد، احساس را منتقل ساخت؟ و ابراز دلتنگي نمود؟ من مسافري از ديار دور بودم و همچون نسيمي از بيابان سكوت، از انتهاي جاده تنهايي با تني خسته و رنجور و با دلي تنگ به ميان شما آمدم. شعله گرم و سوزاني در اعماق وجودم زبانه كشيد كه با سرود زيبايتان به آتش عشق پردامنه ايي مبدل گشت. من با نغمه هاي شما به معراج سپيدارعشق رفتم و در زير انوار پر از جذبه عشق شما شكفتم و عطر شكفتنم
همچون نسيمي در مشام ياس پيچيد. من در گوش شما شعر و غزل خواندم و در باغ هاي پر از گل هاي سرخ تان از معرفت و دوستي با شما سرمست شدم. در شادي هايتان اشك شوق ريختم و در خزان دل هايتان گريستم و باران اشكهايم را مرهم زخم دل هايتان ساختم. دوست دارم فانوس سحرم باشيد! يارم در دنياي مجازي ... دنياي دوستي ها و يكرنگي ها ... دنياي پاكي ها و مهرباني ها.... دوست دارم از خورشيد دانش هايتان بهره مند شوم ... دوست دارم باهم از دنياي جهل و ناداني پربگيريم و به دنياي هنرها و زيبايي ها پا بگذاريم. من در ميان قفس سينه ام
قطره اي از عشق دارم،
قطره به جا مانده از همان عشق هاي قديمي
«ترسم اين است كه در دفتر عشق
آتشي در گيرد
و بسوزد همه ديوان دلم
و نماند بر جاي
غير خاكستر سرد!»
لینک | نوشته شده در تاریخ 25/8/83 توسط مهرزاد | |