یا نور النور ،
یا منور النور ،
یا خالق النور ،
یا مدبر النور ، یا مقدر النور ،
یا نور کل نور ، یا نورا" قبل کل نور ،
یا نورا" بعد کل نور ، یا نورا" فوق کل نور ،
یا نورا" لیس کمثله نور.
 

 

جاودانه


  خانه
  
آرشيو
  
پست الكترونيك


دوستان

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

Powered by
میکرو رایانه

 
 
سرگشته در بهشت - 1

در هواي دلپذير پاييز، بي خبر از دغدغه هاي روزگار، خودم را به دست طبيعت مهربان مي سپارم. آزاد و رها در آغوش باد، همچون پرنده اي سبكبال به پرواز در مي آيم. صداي آب رودخانه با زمزمه ي پرندگان و نسيم خنك، روحم را نوازش مي دهد! دو طرف رودخانه را ياس كاشته اند و عطر ياس در اين هواي پاييزي مرا كاملا مست مي كند! برگ هاي پاييزي به آهستگي و با تاني در مقابل چشمانم تاب مي خورند و نويد خواب درختان را مي دهند. عطر پاييز همه جا را فرا گرفته، و من در انتظار رهگذران هر روز، به افق روشن مقابلم مي نگرم. حضور رهگذران، اينجا را ستاره باران مي كند! عجيب آنكه اينان فقط ياران سپيده ي من هستند و انگار از بهشت براي همراهي با من آمده اند و بعد از رفتن من، به همان بهشت خويش بر مي گردند!

ستاره اول : ستاره ايي است بسيار دور... ساليان دراز است كه همراه من مي دود! هر چند با فاصله! و به قول هدي، همزاد من است! در غياب ترانه، نقش اول خواهري بر عهده دارد. پاكي اش حجت پاكي همه دختران عالم و مهرباني اش گواه مهرباني آنهاست!

ستاره دوم: همون مرد مهربون كه هميشه لبخند به لب دارد و آرامش اول صبح هديه مي دهد: «خسته نباشي جوان عزيز مهربون». سوم: پيرمردي!! كه كمربندي قرص و محكم بر كمر همت خويش دارد و دويدنش مرا ياد هاجر (مادر اسماعيل) مي اندازد!! كه خودم هم نمي دانم چرا؟! او نيز سلامم را بي پاسخ نمي گذارد ...

صدايي كه از پشت سرم مي آيد، مي دانم از كيست: دختر مهرباني است كه به شتاب و بي صدا مرا هميشه در پشت سر خود مي گذارد و سخنش هميشه «سلام» است و مهرباني. هديه اول صبح اش انرژي فراواني است كه با لبخندي بسيار متين، به شتاب، تحويلم مي دهد و مي گذرد و البته گاهي هم سوالم را با خوشرويي پاسخ مي گويد.

از روبرو هم پسري جوان به سرعت نزديك مي شود چند وقتي است غايب بوده! من زودتر سلام مي دهم. مي ايستد و جمله اي مي گويد كه نمي دانم سوالي است يا خبري: «فكر مي كردم ماه رمضون .... تعطيل باشه!» من در جوابش مي گويم كه در بهشت هيچ وقت بسته نيست! مسير او خلاف مسير من است ... به مسيرش ادامه مي دهد.

حالا نوبت دو يار مهربان است. آنها از روبرو مي آيند...... از دور مي بينمشان! در زمستانهاي سرد و تابستان هاي گرم دوشادوش هم مي دوند و من همچنان آنها را مي نگرم. ..... هر دو با لبخند و پاسخ به سلامم مي گذرند. البته امروز، هردو با هم يك حركت پانتومي، دوي سرعت هم برايم اجرا مي كنند! ...

اينجا واقعا بهشت است؟ ........ و يا اينان از بهشت آمده اند!؟ ياد شعري از سايه (هوشنگ ابتهاج) مي افتم ؟! باز هم نمي دانم چرا؟!

اينك من و توايم دو تنهاي بي نصيب
هريك جدا گرفته ره سرنوشت خويش

سرگشته در كشاكش توفان روزگار
گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش!



 لینک | نوشته شده در تاریخ 10/8/83 توسط مهرزاد |