|
در كلبه رو باز كردم... هوا تقريبا نيمه تاريك بود! شمعي، روشن كردم شاخه گل رز صورتي كه دستم بود كنارش گذاشتم. اونقدر خسته بودم كه خوابم برد! خواب .. خواب. در عالم رويا داشتم فكر مي كردم چه كار كنم؟ آب و جارو كنم؟ اصلا برگردم؟! توان نوشتن از من سلب شده! هيچ فكرم كار نمي كرد.. به كار فكر مي كردم.... هر كجا مي روم همه فقط كلمه
پول به زبان مي آورند! همه اش سود ... زيان....! استرس.... سرمايه گذاري... بورس...! شوراي حكام آژانس انرژي هسته ايي...! طراحي مدار كنترل....!... روبوت... حواست رو جمع كن!...... شوخي بردار نيست تا حالا دست هيچ بچه ايي اين همه پول نبوده!... آه ! خدا كاش مي شد بدون پول زندگي كرد... كاش مي شد عشق مي دادم و از سوپر سر كوچه جنس مي
خريدم! ......
به انبوه كتابهاي روبريم مي نگريستم به دنبال شعري مي گشتم تا امروز اينجا بنويسم. يه شعر قشنگ از نادر نادرپور انتخاب كردم صداي آرياگرل هنوز در گوشم مي پيچيد:«رشته ادبيات...!» تمام فكرم پيش تو بود. دوباره به ياد مسئوليت سنگينم افتادم... فكر دوست تنها .....و مسئوليت بسيار سنگين....... هديه دادن يه انسان به يه دوست!!! خودم هم
در تعجب بودم... خدايا كمكم كن!....
با احتياط درو باز كردم. از تعجب خشكم زد! آخه هدي اونجا ايستاده بود! همون شلوار سفيدش رو پوشيده بود. روسري اش رو محكم گره زده بود. دستش آيينه ايي بود روشن! نور آيينه آنچنان زياد بود كه چشمم را خيره مي كرد. هي! هدي مواظب باش ..... من تاب اين همه نور رو يكجا ندارم! دوستانش گرداگرد او ايستاده بودند. هركس در دستش هديه ايي بود!
دست نفيس قرآن رو ديدم! بوي نم خاك همه جا رو گرفته بود كلبه رو حسابي آب و جارو كرده بودند من مست اون بوي خاك شدم...!
همه رو در اوج سماع بودند صداي خدا خدا گوش فلك رو كر كرده بود! من به چشم هاي هدي نگريستم ترانه رو در چشم هايش مي ديدم باورم نمي شد اين همه مهرباني رو خدا يكجا به من هديه كنه! چشم هايم رو بستم و دوباره باز كردم شايد هنوز ادامه خواب بود ولي نه بيدار بودم هنوز اينجا هستند همه اونها پيش من هستند باور نمي كني بيا تا تو هم
ببيني...!
ممنوم هدي جان .... خيلي ممنونم!
اين جملات زيبا هم هديه اي از هدي براي دوستان : من نشسته در راه....
کاسه لبريز از سکه شد
ولی او هنوز نيامده!!
لینک | نوشته شده در تاریخ 9/8/83 توسط مهرزاد | |