|
تو را صدا كردم
تو عطر بودي و نور
تو نور بودي و عطر گريز رنگ خيال
درون ديده من ابر بود و باران بود
زپشت پرده باران
تو را نمي ديدم
تو را كه مي رفتي ……… ميان ماندن و رفتن
حصار فاصله
فرسنگهاي سنگي بود
غروب غمزدگي
سايه هاي دلتنگي
تو را صدا كردم
تو رفتي و همه گلها ترا صدا كردند
صداي برگ درختان……… صداي گلها... ... ... سرشك ديده من ناله تمنا را،
نه ديدي و نه شنيدي
ترن ترا مي برد
به ناكجا مي برد….
و من حصار فاصله ها را
نظاره مي كردم!
«حميد مصدق»
لینک | نوشته شده در تاریخ 5/8/83 توسط مهرزاد | |