|
حضور،
عطر نافه آهوان دارد.
خاكي طاقه هاي رنگي،
جواني مادربزرگ را
در من تكرار مي كند.
پشت شيشه هاي گلاب (بالاي رف)
آيينه گشود:
.............شاهزاده در آب
.............خستگي اسب را مي شست.
.............باران
.............عكس رخساره دختران را به هم آورد.
.............شاهزاده سر برافراخت:
.............«معشوق» را در نگاهم شناخت.
.............حناي مشرق بر گيسوانم نشست،
.............تندباد مغرب برخاست.
زنخدان آيينه را شكست.
«مرسده لساني»
لینک | نوشته شده در تاریخ 2/8/83 توسط مهرزاد | |