|
چه مبارك شبي است امشب، چون جان من روبروي من نشسته و مرا تنگ در آغوش خود گرفته است و در گوشم نغمه گرم و شيرين مادرانه مي سرايد! مادر با تو سخن ها دارم:
مگر در قلبت نمي بيني! چه سان ياد روي تو، در دلتنگي هايم، مرا آرامش مي بخشد و عطر حضورت را بر تمام تن و جان من جاري مي سازد و چه اينك كه شادمانه سر بر زانويت دارم و تو با دستهاي مهرباني ات بر موهايم شانه مي كشي و برايم آرامش به ارمغان مي آوري. وقتي بوسه گرم تو، تري چشم هايم را مي خشكاند و صورت مهربانت توتياي چشمم مي شود، اين خوشبخت ترين فرزند عالم، بجز احساس پرواز چه حس ديگري مي تواند داشته باشد! مهرت آنچنان مرا مسحور مي كند كه همه دردهاي عالم را به فراموشي مي سپارم و آنچه بر جاي مي ماند نگاهي است كه لوح خاطرم را از تمام سياهي هاي روزگار پاك مي كند و با لبخند
دلنشين لبهايت، گل هاي اميد در آن مي كارد. تو به من نويد طليعه سپيدي مي دهي و من در آرزوي رويش شقايق عاشق، برق عشق را در رود پر لهيب چشمانت مي نگرم.
وقتي با توام آتش نهان عشق را در چشمهايم مي خواني و بي هيچ سخني با نگاهت، آنها را مرهم مي گذاري. وقتي دستهايت، خون گرم وصل شيرين را در رگهاي فرهاديم مي آفرينند، چه آرامش عميقي بر تن وجان من جاري مي شود!
***
با نور قرص روشن ماه، وقتي به خود مي آيم كه تو را در فاصله مكان گم كرده ام و بي اختيار به لحظه ايي فكر مي كنم كه تو را در فاصله زمان از دست بدهم !
لینک | نوشته شده در تاریخ 1/8/83 توسط مهرزاد | |