یا نور النور ،
یا منور النور ،
یا خالق النور ،
یا مدبر النور ، یا مقدر النور ،
یا نور کل نور ، یا نورا" قبل کل نور ،
یا نورا" بعد کل نور ، یا نورا" فوق کل نور ،
یا نورا" لیس کمثله نور.
 

 

جاودانه


  خانه
  
آرشيو
  
پست الكترونيك


دوستان

 

 

 

 

 

 

 

Powered by
میکرو رایانه

 
 
 ازدواج با ماه

هر روز دير مي كرد، دست خودش نبود! باباش صبح زود سركار مي رفت، هميشه بين خواب و بيداري جواب مادرش رو مي داد و بالاخره سرساعتي كه هر روز بيدار مي شد، از رختخواب برمي خاست.

فرصتي براي شونه كردن موهاش نبود! شايد تنها كار مفيدي كه صبح انجام مي داد سر كشيدن يه ليوان شيري بود كه مادرش دم در آپارتمان به دستش ميداد. هميشه به من مي گفت كاش خونه ما از مدرسه دورتر بود اونوقت مجبور بودم با سرويس بيام و ديگه دير نمي كردم!

اون روز هم وقتي پايش به حياط مدرسه خورد با تشويش و نگراني اطراف رو نگاه كرد، باز هم معاون مدرسه گوشه ايي ايستاده بود. قدم هاش رو تند كرد و بدون نگاه كردن به او با سرعت رد شد. شايد حدود ده دقيقه ايي بود كه معلم رياضي، درس رو شروع كرده بود. دخترك ته دلش از اين معلم وحشت داشت. آقايي بود جوان و لاغر اندام و مثل همه معلم هاي رياضي عينكي! و البته به تحقيق دخترها، مجرد! بچه ها مي گفتند آقاي معلم يه فرهنگ لغت تو خونه داره كه كلمه مهربوني رو از توش با قيچي درآورده! و من چه ساده اون موقع اين حرفها رو باور مي كردم.

كلاس ما دو تا در داشت دخترك تصميم گرفت از در ته كلاس، آهسته داخل بياد ولي انگار معلم عمدا تدريس رو متوقف كرده بود تا متوجه حضور دير هنگام اين شاگرد هميشه منظمش بشه. آخه بهش مي گفت تو خيلي منظمي! هميشه درست ده دقيقه دير، به كلاس مي رسي!

وقتي در باز شد و دختر منظم! وارد كلاس گرديد همه سرها به عقب چرخيد! معلم رياضي روي پاشنه پا برگشت. بچه ها منتظر يه حرف يا يه متلك جديد بودند ولي در كمال ناباوري آنها، معلم زمزمه كرد:

«گفتمش خورشيد سر زد، ماه من! بيدار شو»

و دختر بلافاصله با حاضر جوابي عجيبي پاسخ داد:

«گفت: تا من بر نخيزم كي برآيد آفتاب!»

***
دوستي كه اين داستان رو تعريف كرد، گفت كه چند وقت پيش، عروسي همكلاسي اش رفته بود، همون دختر منظمه! مي دوني داماد كي بود؟ همون آقاي معلم رياضي! و... بيا و ببين كه چقدر مهربون بود و ما نمي دونستيم!


 لینک | نوشته شده در تاریخ 28/7/83 توسط مهرزاد |