|
خيلي دوست دارم در زمان گم بشم! من نه «آخرين بن بست فصل» ميدانم و نه قصه «حضور» …….آة! دوباره اين كلمه «حضور» رشته افكارم را گسيخت! من الان چند رو زه كه مي خوام مطالب ذهنم رو روي اين كليدها فشار بدم، ولي دوباره افكارم گريخت دوباره سوي آسمونها رفتم ...!
خيلي دوست داشتم متني در مورد خداحافظي بنويسم و آخرين نگاهت...! و بوي ياس! و مادر بزرگ! و همون شب جمعه...!! و پرواز....! اين كلمه «حضور» همه چيز را بهم مي ريزد..... منو و دلم رو ... و ...... دوباره ياد «سيمرغ» افتادم كه بهش قول دادم و لي هنوز ننوشتم!!....... هنوز هم صدايت مي كنند...!
شب را من از نگاه تو مي دانم
كه آرام
سطح نگاه باغچه را رنگ مي زند.
و اضطراب مرا
با قيچي ستاره آواز
بريده بريده
جا مي دهد به گنجه سينه.
...
شب را من از ترانه چشم تو مي كشم
بر گوشوار حسرت ديدار
زير درخت ناژوي بيدار.
ورنه مرا به راندن در شب هيچ التفات نبوده است!
«حسين صفاري دوست»
ديدي!؟ عنوانش آخر شد همون حضور...... !!
لینک | نوشته شده در تاریخ 22/7/83 توسط مهرزاد | |