|
شكوفا ترين من!
در عمقي از نور جستجويت كرده ام
و در خروشي از عشق
در پهناي آبي روشن و بر ابرهاي پر احساس. در انتظار بارشي از اميد،
سرود دوباره سلام تو را زمزمه كرده ام
با تو تا اوج پر خواهم كشيد.
پروازم را بنگر...
لینک | نوشته شده در تاریخ
22/9/84 توسط مهرزاد
|
يادش رفته بود که چراغ رو روشن بذاره. تو یادش کورمال کورمال به دیوار دست می کشید. تو یادش هی می گفت یا باید درو می بستم یا کلید رو تو نقطه دیوار شب می آویختم، یا حداقل، شمعی روشن می ذاشتم. اما کليد هم از يادش رفته بود. ولی بقیه چیزا یادش بود.
سعی کرد همه چی رو از یادش ببره اما نتونست. یادش اومد یه موقع می خواست ادای پروانه ها رو در بیاره ولی همین ادا در آوردن هم، فقط تو یادش نموند و جدی شد. اون موقع چند تا پرستوی عاشق (اسمشون رو هم هرگز نگفتن!) اومدن بالهاشو گرفتن، کشیدنش اون بالا بالاها. تا جایی که حتی از بادکنکهای بچه ها هم بالاتر رفته بود! اون پرستوها خیلی
دوست داشتند بالا برن ولی مثل اینکه پروانه مزاحم بود آخه پروانه دیگه نمی تونست بالاتر بره.
پروانه می دونست . اصلا خیلی وقته یادش بود که نباید مزاحم پرستوها بشه. یادش بود که اونا خیلی اوج می گیرن، ولی تو دلش دوست داشت با اونا بپره! دوست داشت بوی عطر اونا همیشه به مشامش برسه. ولی تو یادش می گفت اونا باید برن. اونا باید اوج بگیرن. نمی دونست چکار کنه؟ یه دفتر خاطراتش رو قبلا به یکی از پرستوها داده بود یکی هم به یه
پرستوی دیگه داد ولی اونا یادشون بود که این خاطرات مال اونا نیست!
یه روز یه اتفاق تازه افتاد یه پرستوی مهربون رو دید. در واقع اون پرستو بود که اونو شناخت! اون پرستو خیلی مهربون بود. اون به جای استادش بود. همین کافی بود که خیال پروانه رو راحت کنه. پروانه دیگه تصمیمش رو گرفته بود. همه دفتر خاطراتش رو به اون بخشید! هنوز هم اون پرستو در تعجبه. اون باورش شده که همه پروانه ها دیوونه ان!
***
دیگه چیزی جا نذاشته بود. البته یادش بود که یه قولی به سینا داده. رفت ببینه اون چکار می کنه. سینا چقدر قشنگ، حرف دلش رو زد. حالا آرزو کرد کاش اونم حداقل چند تا عکس داشت. می تونست راحت زل بزنه تو چشای سیاه و براق عکسها و کسی هم نباشه که ازش خجالت بکشه. دوست داشت معصومیت پرستوها رو همراه عکس چشاشون داشته باشه. یادش افتاد که
از بین همه دوستای دلستانش فقط عکس سان رو داره. هرچند که سان دیگه اونو دوست خودش نمی دونه!
حالا دیگه پروانه باید می رفت. فقط به خاطر پرستوها. آخه اونا رو خیلی دوست داشت!! یادش بود که می رفت "بین همه آدمای شهر تو یه جایی گم بشه...." هرچند هنوز همه چی یادشه و می دونه که 35 روز دیگه دوباره باید بیاد.
لینک | نوشته شده در تاریخ 17/8/84 توسط مهرزاد |
دلم مي خواست روزي روي بادبادكم بنويسم: مهدي جان دوستت دارم. آن وقت نخ بادبادكم را دور قرص خورشيد گره بزنم تا هر كجا كه خورشيد مي رود، بادبادكم را هم همراه خود ببرد، تا همه مردم دنيا بدانند من چقدر شما را دوست دارم.
دلم مي خواست روزي در نامه اي هزاران بار بنويسم: مهدي جان دوستت دارم. آن وقت نامه ام را با سنجاق به سينه باد بزنم، و وقتي از دشتها و كوهها و جنگل ها مي گذرد همه را از حال من باخبر سازد و آنقدر بدود تا نامه ام را به شما برساند.
دلم مي خواست شبي از نردباني به بلندي آسمان بالا روم و زيباترين ستاره ها را بردارم و با آن پولك هاي درخشان بر سقف آسمان بنويسم: مهدي جان دوستت دارم تا آن وقت مردمان زيباترين منظره ها را تماشا كنند.
دلم مي خواست شبي ماه را از آسمان به اتاقم بياورم، چيزي روي آن بنويسم، آن وقت دوباره آن را به جاي خود باز گردانم، تا وقتي ماهی ها، قصه گم شدن و پيدا شدن چراغ آسمانها را براي صدف ها مي گويند به آنها بگویند ماه در حالي پيدا شد كه روي آن نوشته بود: مهدي جان دوستت دارم.
دلم مي خواست وقتي با ياد شما قطره هاي اشكم، صورتم راچراغاني مي كنند، به كنار بركه بيايم و آنها را دانه دانه به آب بسپارم، تا هر دانه اشك حلقه هايي از موج ها بسازد و آنها را تا دورترين فاصله ها بفرستد شايد وقتي كه شما به كنار آب مي آييد تا وضو بگيريد، موجها بر دستهاي پاكتان بوسه زنند و پيام مرا به شما برسانند.
دلم مي خواست رازم را در گوش دانه هاي گل هاي صحرايي بخوانم و بعد آنها را در دشتها و كوهها بر زمين بپاشم، تا وقتي شما از ميان آنها مي گذريد گلبرگ هايشان دست و پايتان را بوسه زنند و پيغام مرا به شما برسانند: مهدي جان دوستت دارم.
دلم می خواهد من هم شبی مثل فرشتگان، زیباترین منظره عمرم را ببینم وقتی که آنها عكس ستاره ها را روي دانه هاي اشك شما ؛ كه بر گونه هاي زيبايتان جاري است ؛ تماشا مي كنند...
افسوس که دیدار به بها دهند، نه به بهانه و من بهایی در بساط ندارم.
لینک | نوشته شده در تاریخ 9/8/84 توسط مهرزاد |
|