|
روزي آهویی در کنار رودخانهایی سرگردان بود و با خود میگفت: «من چه
زندگي سختی کردهام. هميشه سرگردان بودهام. هيچوقت کاشانهای از خود
نداشتهام. دلم میخواهد خانهای داشته باشم و از اينجا بهتر کجا ميتوانم
نقطهاي را براي خانه پيدا کنم؟ در اينجا خانهاي خواهم ساخت.»
و پي کارش رفت.
يوزپلنگي هم بود که روزي با خود گفت: «زندگي من پر از تلخي و سختي گذشته
است. بايد جايي گير بياورم و خانهاي بسازم و به آسودگي در آن مسکن کنم.»
يوزپلنگ به دنبال زمين گشت و عاقبت از همان نقطهاي سر در آورد که آهو
انتخابش کرده بود. وقتي آن نقطه زمين را ديد با خود گفت: «کجا ميتوانم
زميني بهتر از اين پيدا کنم؟ اينجا خانهاي خواهم ساخت و در آن خواهم
زيست.»
او هم رفت و البته در سر داشت که به آنجا برگردد.
روز بعد آهو برگشت و شروع به مقدمات خانه سازی کرد. خيلي دردسر داشت. اما
بالاخره زمين را از بوتهها جارو کرد و درختها را از آنجا پاک نمود و صاف
کرد و بعد رفت که بازگردد.
روز ديگر يوزپلنگ به سراغ زمين آمد تا ساختمان خانهاش را شروع کند و ديد
زمين پاک و صاف شده است. با خود گفت:« آه پيداست که خداوند در اين کار با
من سر همراهي دارد. چه بخت خوشي!»
پس شروع کرد به کار مسطح کردن زمين خانه. بعد از آنکه کار زمين رو به راه
شد، يوزپلنگ هم رفت.
فرداي آن روز آهو آمد و ديد زمين آماده است. او هم با خود گفت:« ديدي!
خداوند دارد در ساختمان سازی به من کمک ميکند. الهي شکر.» و بعد شروع کرد
به ساختن ديوارهاي خانه و آخر وقت به جنگل بازگشت.
صبح روز بعد باز يوزپلنگ آمد ديد ديوارها تمام است. گفت:« اي خدای مهربان
از تو متشکرم.» و تا شب بام خانه را ساخت و بعد برگشت به جنگل.
باز وقتي که آهو برگشت ديد بام خانه هم ساخته شده است. گفت:« اي خدای رئوف
از کمکهاي تو متشکرم.» براي شکرگزاري از نعمتهاي خدا دو اتاق در خانه
ساخت. يکي براي عبادت و ديگري را براي زندگی و بعد داخل اتاق شد و خوابيد.
همان شب يوزپلنگ براي سرکشي به ساختمان آمد. سراغ خانه رفت. در اتاق خالي
دومي خوابيد و با خود انديشيد که لابد اتاق ديگر جايگاه فرشته ایی است که
او را در ساختمان سازی ياري کرده.
فردا صبح که شد آهو و يوزپلنگ از خواب بيدار شدند. يوزپلنگ حيرتزده پرسيد:
«اين تو بودي که در ساختمان خانه مرا کمک ميکردي؟»
آهو با تعجب گفت:« بله. در حقيقت خود تو بودي که در ساختمان اين خانه به من
کمک دادي!»
يوزپلنگ گفت:« بله. و حالا که ما اين خانه را با هم ساختهايم ميتوانيم در
آن با هم شريک شويم.»
آهو پذيرفت و آن دو با هم زندگي کردند و هر کدام در يک اتاق به سر بردند.
***
يک روز يوزپلنگ گفت: «من ميخواهم بروم شکار و غذا بیاورم. تو وسايل پختن
آن را آماده کن. ديگ و آب و هيزم با تو.» و به جنگل رفت و آهو هم به دنبال
وسائل پخت و پز روانه شد.
يوزپلنگ در جنگل يک آهو شکار کرد و به خانه آورد. وقتي همخانهاش (آهو)
چشمش به شکار افتاد غمگين شد. يوزپلنگ شکار خود را پخت اما آهو لب به آن
نزد. يوزپلنگ شام خود را خورد و هر دو به رختخواب رفتند. اما آهو تمام شب
در اين فکر بود که با اين خوراکهاي يوزپلنگ چه بايد بکند؟ و از وحشت خوابش
نميبرد. تمام شب ميترسيد که مبادا يوزپلنگ سراغ او هم بيايد و او را یک
لقمه چرب کند.
صبح که شد آهو به يوزپلنگ گفت:« امروز تو ديگ آب و هيزم آماده کن تا من به
شکار بروم.»
به جنگل رفت و به يک يوزپلنگ ديگر برخورد که داشت چنگالهاي خودش را با
پوست درخت تيز ميکرد. آهو به راه خود ادامه داد و رفت و رفت تا رسيد به يک
مورچهخوار بزرگ. به او گفت: «چه نشستهاي که يوزپلنگي توي جنگل ايستاده و
دارد پشت سر تو حرفهاي بدبد ميزند.»
مورچهخوار اين را که شنيد خشمگين شد و به طرف جايي رفت که يوزپلنگ ايستاده
بود و آرام آرام روي زمين خزيد تا پشت سر او رسيد و او را گرفت و کُشت و پي
کار خودش رفت.
آهو نعش يوزپلنگ را گرفت و کشانکشان به خانه برد. ديگ و آب و آتش فراهم
بود. وقتي چشم يوزپلنگ به آهو افتاد و ديد که هم خانه اش چه تحفهاي از
جنگل آورده اشتهايش به کلي کور شد. آهو به هر صورت غذا را پخت و آورد سر
سفره. اما يوزپلنگ لب به آن نزد.
آن شب نه آهو و نه يوزپلنگ هيچکدام خوابشان نبرد. يوزپلنگ ميترسيد که آهو
به سراغش بيايد و او را بکشد و آهو ميترسيد که يوزپلنگ باز هوس گوشت آهو
به سرش بزند. آنها هر دو بي سروصدا بيدار ماندند. ساعتها گذشت تا
دمدمههاي صبح چرتشان برد. يوزپلنگ با وجود اضطرابي که داشت چشمهايش کمي
به هم آمد و آهو هم همينطور. و ناگهان چشمهاي آهو يک لحظه کاملاَ بسته شد
و سرش به طرفي خم شد و شاخهايش به ديوار خورد و صداي بلندي برخاست.
اين صدا به گوش يوزپلنگ رسيد و وحشتزده چرتش پاره شد. او به اين انديشه که
آهو دنبال او آمده است فريادي زد.
صداي فرياد يوزپلنگ هم به گوش آهو رسيد و از وحشت به لرزه افتاد و گفت:«
ديدي بالاخره آمد سروقتم!» و هر دو حيوان برپا جستند و از خانه به جنگل
گريختند. يکي از اين طرف و ديگري از آن طرف.
و از آن روز تا به حال، آهو و يوزپلنگ خانه ای ندارند.
--------------
پی نوشت: لطفا اعتراض نکنید! می دانم. این قصه از دنیای آدمها نبود.
آدمیزاد عاقل است. چنین رفتاری در شأن او نیست.
نوشته
شده
توسط گلستان سخن در
تاریخ 5/9/86
|
لینک|
|
|