گلستان سخن
قصه هایی از دنیای آدم ها

 


صفحه اصلی

نوشته های قبلی

پست الکترونیک

مصاحبه با نویسنده


Powered by

 

 

 مرد سوگوار و مار دم بریده

ماري كه در نزديكي ايوان كلبه اي لانه كرده بود، پسر خردسال صاحب خانه را به نيش مهلكي گزيد. پدر كه سوگوار از دست دادن فرزندش بود، تصميم گرفت مار را بكشد.

صبح روز بعد كه مار براي غذا بيرون آمد،‌ مرد تبرش را برداشت و چون با دستپاچگي آن را فرود آورد، ‌نتوانست سر مار را بزند و فقط تكه اي از دم آن را قطع كرد.

پس از مدتي، مرد كلبه نشين از بيم اينكه مار خودش را هم بگزد، سعي كرد تا با مار از در صلح در آيد و لذا كمي نان و نمك كنار لانه مار گذاشت.

مار هيس هيس مختصري كرد و گفت:‌" ميان تو و من هرگز صلح برقرار نخواهد شد،‌ چرا كه ديدن تو مرا به ياد دمم مي اندازد و ديدن من ترا به ياد مرگ پسرت."

منبع : وبلاگ آرمان شهر

ویرایش:

آقای سعید جوشقانی نویسنده وبلاگ قرآنMP3 در کامنت ذیل این نوشته، اصل داستان را به صورت خلاصه به شکلی دیگر تعریف کرده، که ضمن تشکر؛ نقل ایشان نیز اینجا آورده می شود:

مرد فقيری با زن و پسرش زندگي سختی داشتند مرد به شغل خاركنی مشغول بود. در يكي از روزهای فقر؛ كه غذايي نداشتند؛ زن خارکن يك كاسه شير همراه شوهرش كرد. مرد در بيابان پس از كار به قصد خوردن شير آمد، ديد ماري دارد شير را مي خورد، دلش سوخت ايستاد و نگاه كرد. مار پس از خوردن به لانه خود رفت و يك سكه طلا به دهان برگشت و آن را در كاسه خالی شیر انداخت. مرد شكر خدا كرد. فردا مرد دوباره شیر آورد و باز ماجرای مار تکرار شد.

به این ترتیب مرد، هر روز براي مار شير مي آورد و يك سكه مي گرفت، تا اینکه خانواده آنها ثروتمند شدند. روزی مرد كه فردی با خدا بود راهي سفر حج شد و يه پسرش سفارش كرد كه هر روز يك كاسه شير براي مار ببرد.

پسر چند روز اين كار را كرد و مار هم هر بار سكه اي در كاسه او گذاشت. تا اینکه یک روز پسرك با خود فكر كرد اين چه كاري است؟ اين دفعه مار را بكشد و تمام سكه ها را از لانه او بردارد. فرداي آن روز وقتي مار می خواست به لانه برود پسر، با سنگي به مار حمله كرد. سنگ دُم مار را كند و مار نیز در دفاع از خود پسرک را هلاك كرد.

مرد از مكه برگشت ماجرا را فهميد كاسه شيري برداشت به آن محل رفت مار آمد شير را خورد و سكه اي آورد در كاسه انداخت مرد از او عذر خواهي كرد مار در جواب گفت :
تا مرا دُم، تو را پسر ياد است
دوستي من و تو  بر باد است

 نوشته شده توسط گلستان سخن در تاریخ  18/7/86 | لینک| |

 

استفاده و نقل مطالب وبلاگ با ذکر منبع، مجاز و آزاد است.