|
من این داستان را اولین بار حدود 5 سال پیش خواندم، شاید برای شما چندان
جالب نباشد ولی در من تحولی بس شگرف ایجاد کرد!
"روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این
پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه
روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج).
او در
طول مدت زندگیش، 296 سکه یک سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه
25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در
مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369
طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را
از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل
دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند
هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
منبع: «هفده داستان کوتاه کوتاه»
نوشته
شده
توسط گلستان سخن در
تاریخ 26/6/86
|
لینک|
|
|