گلستان سخن
قصه هایی از دنیای آدم ها

 


صفحه اصلی

نوشته های قبلی

پست الکترونیک

مصاحبه با نویسنده


Powered by

 

 

 کاش دیکته نبود!

من هنوز تو كلاس اولم! همه، دانشگاه رو تموم كردند من هنوز رفوزه كلاس اولم! آخه اينجا رو خيلي دوست دارم، اونقدر مدرسه خوبه!

تقريبا يه ماهه كه از سال تحصيلي ما مي گذره. اينجا دوستاي خيلي زيادي پيدا كردم: بهرام باور، روشندل، حقيقي، كرماني، چغانه، دهقان، طوطي... آره طوطي! درست خوندي اسمش طوطيه! خوب اسمه ديگه، باباش گذاشته، اون طفلك چكار كنه! نيمكت پشت سري من مي نشينه! نگاه كن..... همينجا! كنار ديوار. كنارش عكس هاي بزرگي از كتابمون رو، به ديوار زدند. پايين اونا همون علامتهاي خط نقطه(_ . _ . _ .) هست كه ما تمرين مي كنيم تا بتونيم خوب بنويسيم. اونايي كه اول دبستان خوندن(!) مي دونن من چي ميگم، همون خط نقطه ها و علامتهايي كه همراه شكلها و نقاشي هاي كتاب هست.

سه روزه كه تمرين نوشتن تموم شده. امروز رفتيم درس دوم: «بابا آب داد». درس اول «آب... آب» بود دو روز، اونو خونديم. امروز خانوم از اون درس «آب...آب» ديكته به ما گفت! همه بچه ها بيست شدند بجز طوطي! اون نمي دونست ديكته چيه؟! وقتي خانوم ديكته ما رو صحيح مي كرد طوطي همه اش اشك مي ريخت. من هم نتونستم دلداريش بدم.
مي دونين؟! اون ميگه اين درس «آب..آب» خوب نيس، همون خط نقطه هاي كنار دستش كه رو ديواره، اونا رو به من نشون ميده و ميگه: "اينا چقدر خوب بود... ديكته نداشت!"
***
از مكافات عمل غافل مشو ، كاخر بسوخت
پاي تا سر شمع ، چو سوخت پر پروانه را          «بسمل شيرازي»

«خاطره اي از كلاس اول دبستان»


نویسنده : مهرزاد
منبع : وبلاگ جاودانه

 نوشته شده توسط گلستان سخن در تاریخ   10/6/86 | لینک| |

 

استفاده و نقل مطالب وبلاگ با ذکر منبع، مجاز و آزاد است.