|
پيرمرد بر صندلي اش روي ايوان نشسته بود و پيپ مي كشيد. سوار خسته، لبه
كلاهش را بالا داد و از پيرمرد پرسيد:
«هي! پيري! مردم اينجا چه جور آدمهايي اند؟»
پيرمرد پرسید:
«مردم شهر تو چه جوري هستند؟»
سوار گفت :
«مزخرف!»
پيرمرد گفت :
«اينجا هم همين طور»
چند ساعت گذشت. سوار ديگري رسيد و همان سوال را از پيرمرد پرسيد. و باز
پيرمرد گفت :
« مردم شهر تو چه جوري هستند؟»
سوار گفت :
«خوب! ... مهربان هستند»
پيرمرد گفت :
« اينجا هم همينطور!»
نويسنده: جرج هايشمن
نوشته
شده
توسط گلستان سخن در
تاریخ
24/4/86
|
لینک|
|
|