خانم های وبلاگ نویس که می خواهند به تالار گفتگوی ویژه بانوان دسترسی داشته باشند، به من اطلاع دهند

آدرس:   http://www.forum.banowan.com

من کور هستم لطفا کمک کنید!

داستانی را که می خواهم بنویسم، می توان داستان تغییر استراتژی و نگرش دانست! وقتی به بعضی از وبلاگ های دوستان مراجعه می کنم، احساس می کنم که نویسنده اون وبلاگ خیلی ناامیده و حتی گاهی فکر می کنم که کاسه صبر نویسنده اش لبریز شده! البته من منکر مشکلات و سختی های روزگار و ناملایماتی که دوستان رو ناراحت کرده نیستم، ولی تصورم بر این است که با کمی تغییر در بینش می توان مسیرهای بهتری پیمود. و اما داستان:

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود. روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و با مرد کور درد و دل کرد. مرد کور خیلی آه و ناله می کرد و از اینکه مردم بینا به فکر امثال او نیستند، شِکِوه و شکایت داشت. روزنامه نگار، ایده ایی به ذهنش رسید و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است! حال مرد کور را پرسید. مرد کور از صدای روزنامه نگار، او را شناخت و از او پرسید که بر روی تابلو چه چیزی نوشته که امروز خیلی از مردمان رهگذر به او کمک نمودند؟

روزنامه نگار جواب داد:
چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

می دانید روزنامه نگار روی تابلوی مرد کور چی نوشته بود؟ او نوشته بود:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید که هر تغییر آگاهانه، بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است... لطفا لبخند بزنید.

نوشته شده توسط گلستان سخن در تاریخ  4/4/86 | لینک |


Valid CSS2Valid XHTML 1.0
طراحی سایت : میکرو رایانه