|
می خواهم بازی کنم. نه، ببخشید! می خواهم بازی را ادامه بدم. اصلا ما هر
روز داریم بازی می کنیم و اینطوری است که حوصله هیچ کس سر نمی رود، اینطوری تمام زندگی ما به بازی می گذرد. به بازی آگاهانه، که آن قدر شیرین
است؛ به آن دل می سپاریم. به این می گویند خلاقیت و خلاقیت ریشه زندگی است،
ریشه بازی است. بازی که همه ما با آدم بزرگ شدن از آن خجالت می کشیم. ولی
من خجالت نمی کشم!
وقتی
دختر کوچولو
گفت که بازی کنیم من یاد دوران پاک کودکی افتادم. شاید
دوست نداشتم تو وبلاگم از اون دوران بنویسم! ولی الان نظرم عوض شد، می خواهم
بنویسم:
من از بچگی با ابرها دوست بودم! ما باهم روزها و شب ها گذرونیدم. اونا
اونقدر نرم و لطیف و مهربان بودند که از همون بچگی منو عاشق خودشون کردند!
نمی دونی چه لذتی داره تو ابرها راه بری!! شب های تابستون که تخت مون رو تو
حیاط می ذاشتیم و رو به آسمون می خوابیدیم، من منتظر اومدن دوستام می شدم؛
دوستای ابری! ولی
اونا فقط با من که دوست نبودند، با خیلی های دیگه هم دوست بودند و همیشه فرصت سر زدن به من رو نداشتند.
فقط گاهی وقتا به دیدنم می اومدند و اون وقت شروع مهمونی بود! من به آسمون
میرفتم. اونا منو با خودشون پرواز می دادند و تا صبح با اونا پرواز می کردم. یه شب وقتی تو آسمون داشتم با اونها بالا و پایین می پریدم. ازشون دعوت
کردم که اونها هم به خونه ما بیان. از اونها خواستم یه روز بیان تا تو حیاط
خونمون باهم بازی کنیم. ولی قبول نکردند. می گفتند که اگه ما اون پایین
بیاییم، نابود می شیم از بین می ریم! ولی من نمی فهمیدم که یعنی چه!؟ مگه
آدما پایین میرن نابود میشن؟!
روزهای کودکی به سادگی و با سرعت می گذشت. تا اینکه اون اتفاق افتاد.
هنوز هم در مقابل چشمانم هست:
یه روز پاییزی بود، صبح زود می خواستم به مدرسه برم. من از ساختمون
بیرون اومدم و وارد حیاط شدم. خدای من! اونچه رو که دیدم باورم نمی شد! شما
هم باورتون نمیشه! ابرها به دیدن من اومده بودند! حیاط خونمون پر از تکه
های ابر بود. ابرها تکه تکه در گوشه های مختلف حیاط بی صدا کز کرده بودند و
منتظر من بودند. آخه می دونین، اونها خیلی سحر خیزند. اونها فکرکرده بودند
که من اون روز مدرسه نمیرم! همشون ناراحت بودند و فکر می کردند که من خوابم!
وقتی منو دیدند از خوشحالی به پرواز در اومدند. دور سر من می چرخیدند و
بالا و پایین می رفتند. من از شدت شوق و خوشحالی فریاد می کشیدم. وقتی
مادرم تو حیاط اومد تازه متوجه شد چه اتفاقی افتاده! من کلی تکه های ابر
داشتم...
حالا من هم از دوستانی که ننوشتن می خوام که اونا هم بنویسند: می دونم
دوستان زیر ننوشتند:
پوریا
لادن
افروز
ما دوتا
نوشته
شده
توسط گلستان سخن در
تاریخ
3/4/86
|
لینک|
|
|