گلستان سخن
قصه هایی از دنیای آدم ها

 


صفحه اصلی

نوشته های قبلی

پست الکترونیک

مصاحبه با نویسنده


Powered by

 

 

 تاثیر حرف

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد!
دو قورباغه اين حرف ها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد .

بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد .

وقتي از گودال بيرون آمد،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ ولی او واقعا نمی شنید!
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند!

 از كتاب: هفده داستان كوتاه كوتاه


 نوشته شده توسط گلستان سخن در تاریخ   10/1/86 | لینک| |

 

استفاده و نقل مطالب وبلاگ با ذکر منبع، مجاز و آزاد است.