گلستان سخن
قصه هایی از دنیای آدم ها

 


صفحه اصلی

نوشته های قبلی

پست الکترونیک

مصاحبه با نویسنده


Powered by

 

 

 حسابرسی خداوند به روایت یک گنه کار

گناه هايم را بردم پيش خدا. همه اش را، ريز و درشت. خب، از حق نگذريم خيلي سنگين بود. براي همين، خيلي بدبختي كشيدم تا كولشان كردم. پاهايم شل شده بود. دست هايم از آرنج لمس شده بود. انگار ديگر هيچ حس دردي در دست هايم نبود. اما دلم كه خوش بود. مگر آدم ديگر از اين دنيا چه مي خواهد؟ يك دل خوش! من هم كه داشتم. براي همين، با يك عالمه اعتماد به نفس بلند شدم و گناه هايم را گرفتم دستم و رفتم پيش خدا.
رك و پوست كنده هم حرف هايم را زدم. يعني گناه ها را ريختم جلوي پايم و گفتم: «آخيش! من اين گناه ها را آورده ام كه شما ببخشي!» هنوز كلمه «ببخشي» را تا آخر نگفته بودم كه يهو فرشته ها با هم گفتند: «وااا!» خنده شان گرفته بود. توي چشم هايشان خنده را مي ديدم. يكه خورده بودند از اين همه روي زياد من و آن همه گناه كه كپه اش كرده بودم.
مي دانستند كه خدا بيشتر از اينها را هم بخشيده؛ اما اين قدر گناه براي من؛ توي اين قد و قواره؛ خيلي بود. تازه، آن روز هيچ روز به خصوصي هم نبود كه من به بهانه آن، گناه هايم را براي بخشيدن آورده باشم. مثل آن شب ها و روزهايي كه خدا به فرشته ها كليد مي دهد تا بعضي از درهاي رحمت و بخشش آسمان را باز كنند و بعد، به آدم ها مي گويد اين شب ها مخصوص بخشيدن گناه هاي شماست. نه، يك روز خيلي معمولي بود. درهاي ويژه آسمان را باز نكرده بودند. هر كس سر كار خودش بود. همه چيز در آسمان مثل يك روز ساده معمولي ادامه داشت. من بدون هيچ بهانه اي رفته بودم سر وقت خدا.
یکی از فرشته ها، كه مأمور وارسي گناه ها بود، آمد جلو. مرا با دست كنار زد و جايي را براي نشستن نشانم داد. يك تكه ابر نازك بود كه وقتي گناهكارها رويش مي نشستند، هي احساس مي كردند كه الان از هم باز مي شود و مي اندازدتشان پايين.
من هم نشستم روي ابر. حواسم به فرشته بود كه بالش به گناه هاي من گير نكند. او گناه ها را زير و رو مي كرد و سبك ترها را مي گذاشت رو. سنگين ترها را كه مي ديد، اخم مي كرد يا يهو هاله اي خاكستري صورتش را مي پوشاند؛ اما هيچ چيز نمي گفت، چون تصميم با خداوند بود.
يك ليست بلند از همه گناه هايم تهيه شد. شماره خورد، ترتيب پيدا كرد و روزها و ثانيه هايش مشخص شد. لوله كاغذ هي لاي بال هاي فرشته مي پيچيد از بس كه بلند بود.
خداوند بايد تصميم مي گرفت. نگاهي انداخت به لوله بلند بالاي كاغذ. از هم بازش كرد. من همه اش را، از روي همان تكه ابر حس مي كردم. با يك نگاه همه اش را خواند. سبك سنگين كرد. لحظه اي سكوت... و بعد از فرشته پرسيد:«پنج شنبه بعدازظهر، 28 مهرماه سالي كه گذشت، يادت مي آيد؟! گناهش را چرا ننوشته اي؟» فرشته بال هايش را به هم زد و گفت: «گناه نكرد... آن روز را كه شما مي گوييد، مي خواست گناه كند. حتي تا لحظه انجام دادنش هم رفت. خيلي جلو رفت، اما گناه نكرد، يهو برگشت.
من آماده نوشتن بودم، اما نمي دانم چرا گناه نكرد و يك دفعه بال هاي من سبك شد. اگر آن روز گناه مي كرد، سنگين ترين گناهي بود كه تا به حال برايش نوشته بودم!»
هر چه به كله ام فشار آوردم كه آن پنج شنبه را به خاطر بياورم، نشد. توي كله ام خالي خالي بود. با صداي خداوند بود كه به خودم آمدم: «به خاطر آن پنج شنبه 28 مهرماه و گناهي كه انجام نداد، او را بخشيدم. بگوييد برود. چند ثانيه اي بود كه ابر نازك بالا و بالاتر مي رفت و داشت مرا به طبقه چهارم آسمان مي رساند.

 نوشته شده توسط گلستان سخن در تاریخ   14/11/85 | لینک| |

 

استفاده و نقل مطالب وبلاگ با ذکر منبع، مجاز و آزاد است.