|
همه درصف ايستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها
آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست!
نوبت به او رسيد. از او پرسيدند: چه آرزویی داری؟ گفت : مي خواهم همیشه
به ديگران ياد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذيرفته شد!
گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.
وقتی چشمانش را باز کرد، ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده
است! با خود اندیشید: حتما اشتباهي رخ داده، من که اين را نخواسته
بودم!
سالها گذشت. روزي داغي اره را بر روي کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر
به پايان رسيد و من بهره خویش را از زندگي نگرفتم! با فريادي غمبار
سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدايي غريب؛ که از روي
تنش بلند مي شد؛ به هوش آمد. تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.
نوشته
شده
توسط گلستان سخن در
تاریخ
13/10/85
|
لینک
|
|