ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه

 

   
 

260- تو را می شناسم نويسنده: انديشه شنبه 26/8/1386 ساعت 8:05 ع
 

تو از جنس احساس یک بوته نسرین
تو با چکه های شفق آشنایی
تو سر فصل لبخند هر برگ یاسی
تو تعبیر پژواک سرخ صدایی
تو رنگین کمانی زچشمان موجی
تو رمز رسیدن به اوج خدایی
تو در شهر رویاییم کلبه دل
تو یک قصه از واژه ابتدایی
تو از آه یک ابر مرطوب و تنها
تو بارانی از سرزمین وفایی
ترا مثل چشمان خود می شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدایی
تو یک جرعه از ژاله چشم یک گل
تو تعبیری از وسعت انتهایی

تو گیسوی زرین یک بید مجنون
تو با راز قلب صدف آشنایی
تو امضایی از بال سرخ پرستو
تو یک ترجمه از کتاب صفایی
تو با قایقی از بلور گل یخ
رسیدی به شهری پر از روشنایی
تو با درد سرخ شکستن هم آوا
تو صندوقچه امنی از رازهایی
تو از مهربانی کتابی نوشتی
که آغاز آن بود شعر رهایی
تو در شهر آیینه ها می نشینی
تو بر زخم سرخ شقایق دوایی
تو تکثیر یک آیه از قامت سبزه هایی
تو موسیقی کوچ یک قوی تنها
تو شعری به رنگ سحر می سرایی
تو تکراری از آرزوهای موجی

تو شهدی به شیرینی یک دعایی
تو در جهان یک شمع سوزان نهانی
تو چون پنجره شاهدی بی صدایی
تو آموزگار دبستان عشقی
تو دفترچه خاطرات صبایی
تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در کوچه آبی قصه هایی
تو در سرزمین افق ناپدیدی
تو بر زخم آلاله دل شفایی

ترا در این دل غزل هم ندیدم
بگو در کدامین دل و در کجایی ؟

|


259- دلتنگم و تشنه نورم نويسنده: انديشه شنبه 19/8/1386 ساعت 9:10 ص
 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

«زنده یاد قیصر امین پور»
 نوبت قیصر امین پور هم شد، او از میان ما رفت. از این به بعد باید بنویسیم: زنده یاد!
 

|


258- خانه ما اینجاست نويسنده: انديشه یکشنبه 6/8/1386 ساعت 2:10 ع
 

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پُر دوست

کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد
وارد خانه ي پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند

شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر
خانه ي دوست كجاست؟

«فريدون مشيري»

|


 

       

Powered by MicroRayaneh