ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه

 

   
 

257- جاودانه نويسنده: انديشه شنبه 28/7/1386 ساعت 2:50 ع
 

می پرسد، دلت در هوای اوست؟ می گویم دلم همیشه در هوای او می تپد. می پرسد چگونه می توان عشق را جاودانه کرد؟ من نگاهش می کنم: او برای من جاودانه است. من از دیدن تبلیغات اتوبانها که بیخودی نام جاودانه را بر خود می گذارند ناراحت می شوم. مگر هر چیزی هم جاودانه می شود؟! فقط خداست که جاودانه است و هر چیزی که رنگ خدا داشته باشد.
از چشمایش سوال می بارد؟ می گویم آری او هم رنگی از خدا داشت. به رنگ عشق بود. پاک و مهربان. سرشار از نور بود. نور خدا.
حالا گلستان هم دچار هجوم سوالات شده. او دوستانی دارد که نوشته های مهرزاد را می خوانند و آنها را با نوشته های او مقایسه می کنند. شاید اگر می دانست مهرزاد این همه سوال برانگیز است، دوستی اش را منکر می شد. من خیالم راحت است. هیچ سوالی را جواب نمی دهم. مهرزاد خودش جواب بدهد! من ترجیح می دهم به یاد آن روزگاران، دوستان مهرزاد را بخوانم، بیصدا ، در سکوت.

مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها

زورق انديشه ام ، آرام
مي گذشت از مرز دنياها

روزها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم كدامينم

آن من سرسخت مغرورم
يا مغلوب ديرينم؟

بگذرم گر از سر پيمان
مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم

|


256- مدرسه خاطرات نويسنده: انديشه چهارشنبه 4/7/1386 ساعت 1:10 ع
 

این حیاط مدرسه
این سپيدار كهنسالی كه هيچ از قيل و قال ما نمی آسود ؛
اين كبوترهای معصومی كه ما روزی به آن ها دانه می داديم

اين همان كوچه،
همان بن بست

اين همان خانه،
همان درگاه

اين همان ايوان،
همان در

آه !
از بيابان های خشك و تشنه،
از هر سوی صد فرسنگ
در غروبی ارغوانی رنگ،
با نشانی های گنگ و دور

آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را بشنوم؛
شاید ؛
از اشارت های يك در،
از نگاه ساكت يك پنجره،
یک شیشه،
یک دیوار.

«فریدون مشیری»

 

|


 

       

Powered by MicroRayaneh