ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه

 

   
 

255- امشب صدایی می آید نويسنده: انديشه چهارشنبه 21/6/1386 ساعت 10:45 ص
 

امشب ديده ام مى بارد،
                                                         اما نم نم و بى‌حوصله!

امشب باز پروانه ها پر خواهند گشود در باغ ما؛
                                                                       اما با فاصله!

امشب باز همراه بوى ميخك و شب بوها
                                خاطراتم پر می کشد با ياد تو در كوچه ها

امشب لای کتابم خواهم گذاشت یک شاخه یاس
                             باز بهر پیامی، قاصدک را خواهم کرد التماس

می دانم باز در شفق، دلتنگ و دلگیر خواهم شد
                   لیک، با یاد تو ؛ سرشار از عشق و رویا خواهم شد

 

|


254- بهانه نويسنده: انديشه دوشنبه 12/6/1386 ساعت 8:30 ع
 

زنده بودن، سرودن، بهانه
هر چه جز با تو بودن، بهانه

ذكر نام تو يعنی تنفس
عاشقانه سرودن، بهانه

خواب يعنی تو را خواب ديدن
پلك بستن، گشودن، بهانه

گريه هم مثل باران ضروری است
غصه از دل زدودن، بهانه

دم به دم فال حافظ گرفتن
بخت را آزمودن، بهانه

شعر دعوی، سرودن دروغين
زندگی عذر، بودن، بهانه

«قيصر امين پور»
 

|


253- منتظر نويسنده: انديشه شنبه 10/6/1386 ساعت 9:30 ص
 

با سبدی تهی از عطر شب بوها،
پله های یادت را می پویم؛ مثل هر آدینه؛
ولی مشتاق تر از قبل نام زیبایت را زمزمه می کنم،
در نور غوطه می خورد، آواز حنجره ام،
که نام تو از آن بیرون می آید،

ازدحام صدا به میهمانی سکوت تو می آید،
بالا بلند، سیمین بر، با دریایی عفت که در حریر نگاهت پیچیده است،
با یه عالمه شور که از لابه لای لبخند هایت می ریزد،

می توانم تو را تصور کنم؛ هر چند هنوز ندیده ام تو را.....!
چه می دانم؟ شاید هم دیده باشم!
آنقدر آیینه در برابرت است که بتوان زیبایی هایت را به تمام و کمال دید.

چه آهوان قشنگی از بالای دامنه های سبز به تو خیره شده اند!
چه قدر به ماه می مانی. اما..حیف! حیف! که با سبدی تهی از عطر شمیم صفا، در پله های یاد تو نشسته ام و خاطره می سازم،

بر دریچه های گشوده انتظار، طنین بلند نام تو را بر ترنم نشسته ام.
می دانم خواهی آمد زودتر از آن که من فکر می کنم می آیی.
ای کاش زودتر بیایی و با نگاه گریانت نگاهم کنی.
می دانی؟! فوجی از پرنده های مهربانی، بر سر انگشت احساسم فرود می آید، وقتی که در یاد تو فرو می روند!

ای کاش زودتر برخیزی، برخیزی و بر واژه های شکسته ام عصایی بدهی، آن وقت آرامشی آبی همه جا را پر می کند، سبد های خالی از عاطفه پر می شود، نور فواره ای می شود که بر سر هر میدانی فرو می ریزد .

شاید تو به زمین می اندیشی، به خزانی که تو را می رباید، به نردبانی که چند گاهی است که به زمین افتاده، همان که با آن تا ته آسمان می رفتیم و به ماه و آفتاب دست می دادیم،
شاید هم به فکر آفتابی ترین لحظات؛ که با لهجه نور و نسیم به خود می گرفت؛ باشی.

راستی!
چه قدر تا آخرین دقیقه مانده؟ ای کاش..... زودتر این زمان معکوس به ثانیه برسد، لحظه صفر نزدیک شود و تو بگویی: أنا المهدی

گل های خوشبو دعا رنگ تو دارند
شاخه های التجا رنگ تو دارند
************************
من رنگ ها را از وجود خویش شستم
دل های بی رنگ و ریا رنگ تو دارند.
************************

نویسنده : لانسلوت

|


 

       

Powered by MicroRayaneh