|
246- نواي غريبانه نويسنده: انديشه دوشنبه 21/12/1385 ساعت 11:28 ع
اي مهربان!
در صبحي که پنجره مي گشايي
نسيم بوي خسته ي نواي غريبانه ام را به خانه ات خواهد آورد
آن را بر طاقچه بگذار
و وقتي باران، زمزمه ي عشق سر مي دهد
به ياد نواي غريبانه ي دل خسته ام،
نسيم را نوازش کن
...
245- نامه اي به پروانه نويسنده: انديشه جمعه 11/12/1385 ساعت 8:0 ص
سلام پروانه!
ديشب بي خوابي به سرم زده بود. ديگر اين همه درختان زيبا و گل هاي رنگارنگ باغ، برايم نمودي ندارد. مي دانم تا وقتي سايه غربت بر باغ سايه افکنده باشد، همين است. با خود انديشيدم در اين هواي دلچسب شبانه، در باغ قدمي بزنم. شب از نيمه گذشته بود و تقويم ساعتم، روز ديگري را نشان مي داد. روز پروانه بود، روز پروانه ي غريب! مدتها بود که خبري از او نداشتم.
با همين خيال وقتي از ساختمان بيرون آمدم با کمال تعجب پروانه ايي سفيد را ديدم که در تاريکي شب مي درخشيد. از شدت تعجب و احساس، اشک در چشمانم جمع شد! تصور ديدار يک پروانه سفيد در آن سکوت بي پايان و در آن ظلمت شب، مرا از خود بي خود کرد!
چشم هاي پروانه هم برق خاصي داشت. از چشم هايش عشق مي باريد. پرواز کنان بالاي گل هاي باغ مي چرخيد و به تک تک آنها سر مي زد. با بالهايش آنها را نوازش مي کرد و عطرشان را به خاطر مي سپرد، گويا که ديگر آنها را نخواهد ديد. وقتي که پاي...
"باز هم دلم را برايت مي خوانم
تا بداني نواي مرغ عشق من چه پر طنين است
در اين دنياي غريب اين تنها دارايي من است
که برايم مانده
آن هم مال تو"
...
244- مونا نويسنده: انديشه دوشنبه 7/12/1385 ساعت 11:0 ع
ما گروه عاشقان بوديم و راه ما از کنار قريه هاي آشنا با فقر تا صفاي بيکران مي رفت
بر فراز آبگيري خود به خود سر ها همه خم شد:
روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب
و صداي دوست مي آمد به گوش دوست...
هيچ وقت فکر نمي کردم روزي مونا هم در عنوان يکي از پست هاي اين وبلاگم بياد! چون اينجا فقط جاي انديشه هاست! انديشه هايي که فقط در قالب احساساتم مي گنجه! و مونا خيلي منظقي تر از اين حرفا به نظر مي اومد!
ولي افسوس که پول پرستان آدم نما، در همان اوان کار، اونو نااميد کردند. در نامه هايش نااميدي موج مي زنه. با ديدن آخرين نامه اش، ناراحتي تموم وجودم رو پر کرد: "خدايا! چرا روزگار چنين است؟! کمکم کن جواب اميدوار کننده ايي بهش بدم." خوشبختانه خدا، پرستو رو به کمکم فرستاد:
پگاه پرواز پرستوها *
پنجره اى
پاره ى ابرى
پرده را پس بزن
پشت اين پلك هاى خواب آلوده ى پاييزى
پرواز غريبانه ى مرغان مهاجر را ثبت کن
هنوز هزار همهمه ى قافله در راه است
اينگونه مأيوس دست ها را به علامت تسليم بالا مبر
چقدر چکاوك بر موسيقى چک چکه ى اين ناودان
ترانه ى دريا خواهد خواند؟!
اينگونه افسرده
افسون افسانه ى خشکسالى مشو
باران خواهد باريد
و در صبحگاه صداقت و سبزينه
در عطر باران خورده ى خانه هاى گلى محو خواهيم شد
دست در دست هم
دور دست هاى کبود آسمان را پرنده خواهيم شد
اينگونه بغض آلود که بر خاطره ى برگ ها گريسته اى
نارونى در نگاه نجيبت خواهد رست
اندوه انزواى درختان
در انعکاس چشمت پيداست
اما آيا تو هيچ چشم به چراغ شب تاب ها
روشن کرده اى،
که چقدر ديدنى ست
چارقد چار رنگ پاييز بر چهره ى باغ؟!
-------
*تکراري
...
243- قطره ايي از مهرباني نويسنده: انديشه جمعه 4/12/1385 ساعت 6:41 ع
اينجا نشسته ام
در عمق دريا، کنار خاطراتم
روي سينه ي سرخ غروب آدينه ايي دلگير
به دور دست ها مي نگرم
ببين! آنجاست! در آن دورها،
در ساحل دور آرامش،
آن گوشه ايي از اين بيکران دنيا
آسمان!
حسوديم شد
او در پهنه جولانگاه توست
و من غريبانه بي او
آسمان!
تو او را مي شناسي؟!
نشاني اش گلهاي شکفته بر دستان اوست
و ترانه هايش از جنس بهار
لحظه اي درنگ!
بگذار به آواز ترانه ي گمگشته در ميان سکوتش، گوش بسپارم
مي شنوي؟! چه زيبا مي سرايد
آي قايق درياي متلاطم!
مي دانم!
فقط به همان رنگ هاي قاب عکس خيال، بسنده بايد کنم
ولي لطفا لحظه اي درنگ،
قبل از رفتن به قعر آن عمق ناپيداي درياي روزگارت
فقط لحظه اي
بگذار چشم بر هم بگذارم
مي خواهم قطره اي از مهرباني اش را بچشم ... |