|
242- بانگ عشق نويسنده: انديشه يكشنبه 29/11/1385 ساعت 4:10 ع
زمان نمي گذرد٬ عمر ره نمي سپرد
صداي ساعت شماطه٬ بانگ تکرار است
نه شنبه هست و نه جمعه!
نه پار و پيرار است
جوان و پير کدام است ؟زود و دير کدام ؟
اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست٬
که عشق را به زواياي جان صلا زده اي
ملال پيري اگر مي کشد تو را٬ پيداست؛
که زير سيلي تکرار٬
دست و پا زده اي
زمان نمي گذرد
صداي ساعت شماطه، بانگ تکرار است
خوشا به حال کسي٬
که لحظه لحظه اش
از بانگ عشق سرشار است. ...
241- نامه اي به يک دوست و برادر نويسنده: انديشه يكشنبه 29/11/1385 ساعت 11:55 ص
طبق رسم سرزمينمان مي خواستم در ابتدا سلامي گويم، ولي ديدم که اين کلمه ي «دوست» هزاران سلام در خود دارد. سلامي از جنس سپيد مهرباني، پاکي و صدات. سلامي به زلالي باران و اشک!
خواندم تمام آنچه را که نوشته بودي. بي پرده بگويم که اين فاصله ها ظاهري است و آنچه من و تو را به هم نزديک مي کند عشق است. قلبهايمان هيچ اين فاصله ها را به رسميت نمي شناسند، چون آنها عاشقند. همين و بس!
گفتي سه نقطه! بگذار همان رمز ميان من و تو باشد که اين خود، بالاتر از هر نامي است و پيش قلبها اعتباري افزون تر دارد.
يادم مي آيد روزي که نوجواني بيش نبودم، خواستم نام «محمد» را برگزينم که به آن نام، علاقه وافري داشتم (و دارم). مادرم به خواسته ي من، همه فاميل را در مجلسي گرد آورد و مهماني مفصلي ترتيب داد، تا شايد خواسته دلم را برآورده کرده باشد. غافل از آنکه مردمان، هر آنچه اندوخته اند سخت از دست مي دهند. جالب است بداني تنها کسي که بر حسب يک اتفاق، نتوانست در آن مجلس حاضر شود پدرم بود و هنوز هم از حاضران آن مراسم نامگذاري، هم اوست که هنوز هم گاهي مرا «محمد» صدا مي کند.
(غايبِ همان مهماني که هر گاه بخواهد مرا با احساس درونش صدا کند!)
تو از سهراب مي گويي. من که توان سخن گفتن از او را ندارم. ولي بگويم که هيچ دفتر عشقي را بي نام سهراب و در آرزوي رسيدن به خانه دوست او، نگشوده ام.
اما از تو بگويم: تو را خيلي خوب به خاطر مي آورم. آن روز که در هياهوي استعاره ها و کنايه ها غرق بودم، صداي زنگ تلفن ات مرا به خود آورد و شنيدم آنچه نداي قلبت بود. هنوز دلم آن صداي گرم و تپش پر احساست را به خاطر دارد! و گاهِ سخن، مهرباني ات را مثالي از مهرباني يک عاشق مي شمارد.
خوش دارم در انتها بگويم که من همچنان نمي نويسم، ولي ناگزيرم اين دفتر را گشوده نگه دارم تا گم نشوم! دوست ندارم پرستوهاي مهربان، رنج پروازي بي ثمر را بر خود هموار کنند. بهتر است پروازشان در همان راه آشيانه سيمرغ ادامه يابد. و دوست ندارم بين دوران جواني و پيري ام، پرچين بلندی بکشم. می خواهم جوانی ام را همیشه حفظ کنم!!
شاید که گذر هر از گاهِ همبازی های دوران کودکی ام، دلم را به امید پاکی آن دوران، جلا بخشند.
هنوز در افسون گل سرخ شناورم...
...
240- اکبر ليلازاد نويسنده: انديشه شنبه 21/11/1385 ساعت 8:0 ص
باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را مي خواند:
اصغر پورحسن
پاسخ آمد: حاضر
قاسم هاشميان
پاسخ آمد: حاضر
اکبر ليلازاد
پاسخش را کسي از جمع نداد
بار ديگر هم خواند
اکبر ليلازاد
پاسخش را کسي از جمع نداد
همه ساکت بوديم
جاي او اينجا بود
اينک اما تنها
يک سبد لاله ي سرخ
در کنار ما بود
لحظه اي بعد٬ معلم سبد گل را ديد
شانه هايش لرزيد
همه ساکت بوديم
ناگهان در دل خود
زمزمه اي حس کرديم
غنچه اي در دل ما مي جوشيد
گل فرياد شکفت
همه پاسخ داديم: حاضر
ما همه اکبر ليلا زاديم
«قيصر امين پور»
...
239- Lifelong نويسنده: انديشه جمعه 20/11/1385 ساعت 3:56 ع
"اينجا؛ مدفن مِهرهاي سربريده است. . ."
بي هيچ رويشي دوباره
و بي هيچ نشاني از دل ارغواني!
دلم خالي است،
پُر از جايِ خالي نبودن ها
و سالهاست که براي کودکِ دل، قصه مي گويم
قصه نبودن ها!
حالا ديگر ديوار هاي سيماني بغضم
پُر از ترَکِ رطوبتِ اشک هاي انباشته ي اين سالهاست
و اکنون آنچه باقي است
نقش تبسم هاي صبح گاهي است
بر ديوار خاطرات دلم
و آن نشانه ي مهر؛
همان يادگار کودکي هايمان
شايد روزي
هُرم خيال دوران پاکِ کودکي
چون نفس گرم تابستان
بشكند خنك ناي شامگاهي مان را
شايد!
راستي!
من نقاشي ها را قاب نمي کنم
آنجاست بر لوح ديوان دلم
ببخشيد!
"حوصله آسمان (هم) سر رفت... از بس بهانه آورده ام..."
"من از مباحثه هاي سنگين و فلسفه بازي توبه كرده ام"
به حرمت بازي هاي کودکي مان!
تمام کن بيت هاي شعرم را
گاهي،
با تبسم مصرعي ستاره،
يا بيتي لبخند،
چه مي دانم؟
با هر چه که دوست داري...
...
238- هميشه نويسنده: انديشه چهارشنبه 18/11/1385 ساعت 11:0 ص
گاهي دست اتفاق را مي گيرم که نيفتد و گاهي بالشم را پر از شعرهاي تازه مي کنم تا خواب ببينم .گاهي خوابهايم آنقدر آشفته اند که نفس روباه ها را روي پيراهنم حس مي کنم و دگمه ها را به رنگ جدايي مي بينم گاهي خوابهايم آنقدر آرام و شفافند که وقتي چشم مي گشايم جاي پاي تو، روي فرش راه مي رود و کتابهايم را که ورق مي زنم عطر تو، مشامم را پر مي کند.
يک روز آنقدر دور و ناپيدايي که نشان تو را از هيچ کس نمي توانم بپرسم و روز ديگر آنقدر نزديک و پيدايي که بي آنکه پلکهايم را باز کنم تو را مي بينم! احساس مي کنم همه قطارها به سوي تو مي آيند. پرستوها براي تو آواز مي خوانند و چراغها براي تو روشن مي شوند.
نمي دانم گنجشک ها تا کي با کاج ها دوست خواهند بود و من چند بار ديگر در ... به دنيا خواهم آمد؟ آيا کسي بعد از من شعرهايم را برايت خواهد خواند؟... آيا دستي، کلمه هاي عاشق را روي پيراهنت گلدوزي خواهد کرد؟ گاهي آنقدر عاشقم که دلم براي ترانه کوتاهي که در باران خواندي تنگ مي شود و دوست دارم نام تو را بر سينه درختاني که هنوز بالغ نشده اند حک کنم و گاهي آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها مي کنم و در اتاقي پر از برف به خواب مي روم .
گاهي آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قيامت زير باران بايستم و براي پروانه ي خشک شده گريه کنم و گاهي آنقدر به نظر سنگ مي آيم که چشمهايم را از چشمهايت مي کنم و بوسه هايت را در لابلاي دفتر چه خاطراتم پنهان مي کنم...
...
237- نشانه ها نويسنده: انديشه چهارشنبه 18/11/1385 ساعت 10:0 ص
قبلا خودمو لو داده بودم، قبل از اونکه خودمو بشناسم! و همين کافي بود که همه در به در دنبال آدرسم جديدم بگردند. به کسي ندادم ولي بي نشانه هم نيومدم. هر کي دوست داشت خودش پيدا کنه! اما مثل اينکه هيشکي دوست نداشت فکر کنه!
ايده جديدي به ذهنم رسيد: نشانه ها. گفتم: "اينجا دنبال راه مي گردم، نشانم دهيد" به همه گفتم، بجز يه نفر. آخه شانسي اسمش با اسمي که اون انتخاب کرده بود يکي دراومده بود!
يه روز که بيکار بودم شمردم، حدودا" به 130 نفر آدرس داده بودم!! جالبه هيکشي نيومد، بجز دو سه نفر. اصلا به رسميت نشاختن! همه دنبال انديشه مي گردن! کل آمار بازديد 120 تا! که بيشتر از 100 تاش مال خودم بود. تعطيل شد بي آنکه راه را بدانم و از cache موتورهاي جستجو هم خارج شد. از کدامين راه بايد بروم؟! هنوز نمي دانم...
----------
وقتي براش نوشتم قطره هاي اشکم بدرقه راهت، تعجب کرد. اگه اون تو راه نباشه پس کي تو راهه؟! يادم افتاد که برا اون هم نشانه گذاشتم! فقط خودش فهميد.
ذهن تحليل گر عجيبي داره! چهار خط مطلب نوشتم. بدون اينکه چيزي بگه چند تا کلمه از اونها رو استخراج کرد و پشت سر هم نوشت. ديگه نيازي به نتيجه گيري نبود. خود اينا نتيجه بود! خدايا! اين کلمات رو من پشت سر هم رديف کرده بودم؟! شايد، به خاطر اينکه "اول کلمه بود".
با اون هم قبلا شرط کرده بودم! طفلک بدون اينکه خودش بدونه شرط رو قبول کرده و حالا بايد به قولش وفادار بمونه!!
----------
تو اون «يلدا بازي»، ميترا مي خواست منم بنويسم. ولي من که نمي تونستم! چي مي نوشتم؟ مي نوشتم که جز دل شکستن کاري بلد نيستم. ياد فرشته افتادم، طفلک، دل اونم شکستم! نمي دونم اون دنيا چطور بايد باهاش روبرو بشم، تا منو ببينه خواهد شناخت! اون روز هم که داشت با من حرف مي زد، اصلا حواسش نبود و من هم اصلا به رو نياوردم!... تا رفت. بعضي وقتا که «عبور نور» مي رم، اشک تو چشمام جمع ميشه! نمي دونم چرا دنيا اينجوري ساخته شده!
...
236- اي دل نويسنده: انديشه دوشنبه 16/11/1385 ساعت 9:33 ع
باز دستم را خوانده اي
پر است از ورق هاي بي کسي
نازنينم!
من اين قمار را به عشق باخت آمده ام!
اي دل!
هر کجا که مرا مي بري
به باختنش مي ارزد
و هر کجا که تو را مي بازم
آنجا برده ام
«رهگذر»
...
235- نور نويسنده: انديشه دوشنبه 16/11/1385 ساعت 8:48 ع
يه روزي خدا رو ديد
بهش لبخند زد
باهاش دوست شد
و خدا هم عاشق لبخند کودکانه اش شد
و او را غرق مهر کرد
و او در درياي مهر خدا غرق شد
وقتي غرق ميشد
باز هم
به خدا لبخند ميزد
غرق ميشد
و کمک نميخواست...
يا نور النور ،
يا منور النور ،
يا خالق النور ،
يا مدبر النور ، يا مقدر النور ،
يا نور کل نور ، يا نورا" قبل کل نور ،
يا نورا" بعد کل نور ، يا نورا" فوق کل نور ،
يا نورا" ليس کمثله نور.
...
234- باران نويسنده: انديشه دوشنبه 16/11/1385 ساعت 1:0 ع
وقتي باران مي بارد، به هواي تو
بيرون مي روم
و چترم را مي گشايم!
يادت نيست؟ من که بي چتر راه نمي روم
گاهي هم که به ياد تو، چترم را مي بندم،
طفلک باران!
فکر مي کند، او چشم هايم را خيس کرده است.
ديشب :
زير باران واژه ها مي ايستم و ناگهان چتر رنگارنگم را مي بندم. حرفهاي تو مرا آبي مي کند. قد مي کشم و آسمان ها را پشت سر مي گذارم. نفس هاي خدا را دانه دانه مي شمارم و شاعر مي شوم. با ستاره اي که هزار سال عاشق بوده به زمين برمي گردم. دريا را با آسمان مي آميزم و کمي در باغچه مي ريزم تا گل ها همه، رنگ و بوي تو را بگيرند.
چه خوب است با تو حرف زدن و سطرهاي نانوشته ي زندگي را خواندن. چه خوب است با تو به ابرها و دره هاي مه آلود سفر کردن و مرطوب شدن. دلم مي خواهد آن قدر شاداب بمانم که روي انگشت هايم گل سرخ برويد. دلم مي خواهد وقتي از پرواز مي گويم هيچ پرنده اي زخمي نباشد و روزي که شعر صبح را در دفتر مشق کودکان مي نويسم، چشم ها بيدار باشند. چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پيچ جاده ها گذشتن. دلم مي خواهد روي برگ درختان يادگاري بنويسم و به همه بگويم دوستتان دارم که
مجنون، ليلي را و فرهاد، شيرين را .
چه خوب است خاطرات ديرين را با دستهاي تو ورق زدن و در ميان کوير فراموشي گل گفتن و گل شنيدن...
...
233- کافه کودکي هايمان نويسنده: انديشه شنبه 14/11/1385 ساعت 8:0 ص
بعضي وقتا که ناراحت ميشم، ديگه صبور هم نيستم! کلمات رو پشت سر هم مي چينم، بي اراده و في البداهه. بعدا" هم مي بينم پُر از ابهامه، اما بهش دست نمي زنم. ولي اين بار اشتباه داشت. اگه «شقايق» مي ديد، تعجب مي کرد. خوشبختانه «نور مهر» به کمکم اومد! به فال نيک مي گيرم.
حالا خودم هم از کمکش در تعجبم. فقط يه دليل مي تونه داشته باشه: «الهه» براش خيلي عزيزه، همين.
بقيه اش رو ديگه کماکان دست نزدم:
مي خواستم بگويم از کافه بنويس!
آنجا که عشق طالع شد
آنجا که جوان بوديم
و جهان عبور مي کرد
پر هياهو،
اما دور از ما!
مي دانم، مي دانم
آن کافه، سالهاست که ويران شده
ولي ميزهايش، در خاطره من هست هنوز
تو پشت يک ميز چوبي؛
آن گوشه، پشت آن حفاظ
يادت مي آيد؟!
او پشت پيشخوانِ سبز ايستاده بود
با گل هاي زرد کاغذي!
عشق، فنجاني بود پر از ...
قهوه ؟
نه، عسل!
و دنيا پر از قصه بود
حالا ديگر او هم نيست
نه تو ، نه من و نه او!
باز ي هاي کودکي مان هم تمام شد
به همين سادگي!
حالا ديگر بزرگ شده ايم
هم من ، هم تو و هم او!
ولي هنوز دره هاي زيبا برجاست
و شعله هاي شقايق مشتعل،
که از دورترين نقاط فاصله
غريبانه ترين خلوت هايم را مي نوازد
و چشم هايم،
هنوز هم گاهي خواب کافه مي بينند
و چشم هايي که نيم رخم را
از سايه به آفتاب مي رسانند
حالا ديگر برو
قطره هاي اشکم بدرقه راهت...
... |