ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه

 

   
 

232- يا حسين نويسنده: انديشه شنبه 30/10/1385 ساعت 12:9 ع


اي عاشقان!
خيمه هاي دل، سوخته و پرچم هاي عزا افراشته؛ دل را به ماتم سپرده ايم تا رسم عاشقي ادا کنيم.

اي ديدگان باراني!
مظلوميت عشق را در اين ايام نينوايي با بارش خويش ارج بگذار و با فرشتگان آستان دوست، هم نوا باش.

خداوندا!
قسم به اخترانت
به حق و حرمت پيغمبرانت

به راز غنچه نشکفته در باغ
به درد لاله ي بنشسته با داغ

به پاکي زلال چشمه ساران
به عمر کوته يک قطره باران

شعله ي آتش عشق حسين را
تا ابد شعله ور نگه دار

سلام بر حسين، سلام بر خاندان حسين و سلام بر ياران حسين


یا امام حسین
 

...


231- تو همون حس غريبي (2) نويسنده: انديشه چهارشنبه 27/10/1385 ساعت 10:0 ص


نمي دونم از کدوم ستاره مي بيني منو
چشماتو مي بندي و دوباره مي بيني منو

پر بغض جمعه هاي ناگزير و بي صدام
خيلي خسته ام، باورم کن، دنيا زندونه برام

توي کوره راه چشمام، عطر بارون، بوي سيبي
واسه عاشقونه موندن، تو همون حس غريبي

تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده موندني

با توام که گفته بودي غصه هام تموم مي شن
پس کجايي که بيايي منو بگيري از خودم

ناجي ترانه هام، منو به واژه ها ببخش
اين حقير رو به سخاوت شب و دعا ببخش...
 

...


230- آهنگ آشنا نويسنده: انديشه يكشنبه 24/10/1385 ساعت 3:0 ع


آهنگ مخصوص صداي آشنا به گوشم مي رسد و من بي توجه؛ و در ميان هياهوي کار روزانه, پاسخ مي دهم. او را نمي شناسم. چه صداي گرم و مهرباني دارد. به گمانم آشنا بايد باشد. تاثير زبان بيگانه؛ با مکث هاي کوتاه ميان کلامش؛ به تاني خودنمايي مي کند. چقدر صدايش شبيه صداي يک آدم مهربان است!

ولي نه، من او را نمي شناسم! خودش را معرفي مي کند. خداي من! اوست! هم خون من است! حالا مي توانم کاملا، بويش را از ميان امواج حس کنم! و حتي بوي مادرم را! او بوي تازه ي مادرم را با خود دارد.
***
و حالا دلتنگ همه هستم. دلتنگ مادر، دلتنگ آن صورت مهربان و دلتنگ پدر، دلتنگ آن اسطوره کار و تلاش.

مادرم! کاش مي شد نامت را مي نوشتم ولي افسوس که هجوم اعجاب انگيز موتورهاي جستجوي اينترنتي؛ که به سادگي، تمام زواياي پنهان نوشتارهايم را علني مي سازند! مرا از اين کار منصرف مي کند. ديگر نمي خواهم وبلاگم ر ا بخوانيد. ببخشيد!

مي خواستم بخش هايي از شعر زمزمه هاي «دکتر شفيعي کدکني» را بنويسم و حالا چه مناسبت خوبي! با سپاس از پرستوي مهربون.

اى نگاهت خنده ى مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها

اى صفاى جاودان هر چه هست
باغ ها، گل ها، سحرها، آب ها

اى نگاهت جاودان افروخته
شمع ها، خورشيدها، مهتاب ها

اى طلوع بى زوال آرزو
در صفاى روشن محراب ها

ناز نوشين تو و ديدار توست
خنده ى مهتاب در مرداب ها

در خرام نازنينت جلوه كرد
رقص ماهى ها و پيچ و تاب ها

***
در نگاه من بهارانى هنوز
پاك تر از چشمه سارانى هنوز

روشنايى بخش چشم آرزو
خنده ى صبح بهارانى هنوز

در مشام جان به دشت يادها
ياد صبح و بوى بارانى هنوز

در تموز تشنه كامى هاى من
برف پاك كوهسارانى هنوز

در طلوع روشن صبح بهار
عطر پاك جوكنارانى هنوز

كشتزار آرزوهاى مرا
برق سوزانى و بارانى هنوز

...


229- نامبرده(2) نويسنده: انديشه يكشنبه 24/10/1385 ساعت 2:0 ع


در ازدحام آدم ها ايستاده ام
از پشت پرده به کوچه نگاه مي کنم

کوچه تا انتهاي زمين ،
خلوت است

و سرد
و مملّو از همسايه هاي ناپيدا!


سايه سار مسافري از دور پيدا مي شود
من اين عطر آشنا را مي شناسم!

انگار گم شده ي خودم،
در گذشته ايي نه چندان دور

نگاهم را مي دزدم
آدم ها همه، با جامه ي سپيد، از صبح مي گويند

و از سکوتِ ستاره

دوباره از پشت پرده کوچه را نگاه مي کنم
هنوز يک نفر آنجاست

دارد از جنس صبح و سکوتِ ستاره نگاهم مي کند!
پس چرا اين همه دير...!؟


(از شعر صالحي خوشم اومد، خرابش کردم به خاطر نامبرده!)

...


228- يا علي(2) نويسنده: انديشه يكشنبه 17/10/1385 ساعت 12:25 ع


نام تو
نوشته بر پر پروانه هاست
گل ها همه به نام تو مشهورند
آيينه ها
از انعکاس نام تو مي خندند

در کوچه هاي خاطره باران
وقتي که خوشه هاي اقاقي
از نرده هاي حوصله ي ديوار
سر ريز مي کنند،
و در مشام باد،
عطر بنفش نام تو مي پيچد

نامت
طلسم «بسم» اقاقيهاست
نام تو نور،
سوگند ،
شور لبخند

نامي براي تا به ابد زيستن
نامي براي بي آن که بداني چرا
گاهي گريستن!

زيرا که نام تو
شرح هزار نام خداست...


غديريان! غديرتان مبارک

...


227- دلتنگي نويسنده: انديشه يكشنبه 17/10/1385 ساعت 12:0 ص


"سرانجام همه دفترهايش به تاراج رفت! از آن همه خاطره هاي مکتوب، هيچ باقي نماند. شروعش از اولين دفتر بود که با بازي کودکانه! در دل خاک مدفون گشت و آخرين آنها هم درخانه قديمي؛ خانه خاطره هايش؛ قرباني تمدن برجي شد. اين تشنگان نوسازي! حتي فرصت بازگشت از سفر هم به او ندادند و همه را؛ حتي دفترخاطرات خواهرش را، به دستان يغماگر غول آهني سپردند و البته او هيچ دم بر نياورد و به جاي قطره اشک، لبخند تظاهر بر لبانش نقش بست! خوب مي دانست که پدر و مادر هم، خاطرات باهم بودنشان را تقديم جريان سيل آساي گذر روزگار کرده اند و او بايد مرهم زخم فقدان خاطره هاي آنها هم باشد.

تنها اميدش، محدود اوراق مجازي بود که اقدام غيرمسئولانه بلاگفا، در حذف نابهنگام نوشته هايش، آخرين برگهاي دفتر اميدش را هم به نااميدي کشاند و نوشته هاي يادگاري مهربان دوستش، براي ابد در دل زمانه مخفي ماند! و او دانست که به برخي از اين مدعيان امانت داري هم هيچ اميدي نيست.

حالا او مانده است و نواهايش. نگران حذف نواهاي از دل برآمده اش است. آنها را خيلي دوست دارد و دوست دارد که باقي بمانند. مي خواهد انديشه کهن سالها پيش را عملي سازد و آنچه را که ياحميد نکرد او انجام دهد.

پرستوهاي بلند پرواز!
اگر به آشيانه سيمرغ دست يازيديد، بگوييد که پروانه ايي نيز، در قعر زمين مدد مي جويد...

و اما
آخرين گام هايم ،
هديه به تو
به تو که پشت تنگ پيچ هاي خاطره
پنهان شده اي

اي مه آلود روشن!
مگر دوباره
در آشفته خوابي ببينمت
مگر بتوانم،
به شعري ناسرودني بخوانمت

دست و گلو تهي
نمانده برايم
برگي زرد
و حتي شعري خشک
پس واپسين نفسهايم
هديه به تو..."

...


226- بيا نگار نويسنده: انديشه جمعه 15/10/1385 ساعت 3:8 ع


بيا که دل زفراقت به تنگ مي آيد
بيا که شهد به کامم شرنگ مي آيد

بيا که ديده ي من با تمام بينائي
در آن بجز رخ تو تيره رنگ مي آيد

بيا که تير غمت بر دلم فرود آمد
به قلب من زکمانت خدنگ مي آيد

بيا که آتش عشقت مدام در جانم
چو دشمني است که با تن به جنگ مي آيد

مراست سنگ بلورين به چنگ ديده بيا
که شيشه دل تنگم به سنگ مي آيد

نگويمت زجمالت نقاب برگيري
مرا زپرده ي بر  ديده ننگ مي آيد

بيا غزال غزل وقت وقت جولان است
چرا که شاهد «مشعر» قشنگ مي آيد


شعر از دوست ارجمند «محمدعلي مشايخي»

...


225- نورمهر – 2 نويسنده: انديشه دوشنبه 11/10/1385 ساعت 11:0 ص


هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور
من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم
پيغام صبحدم را
با شعرهاي روشن
پرواز مي دهم
انبوه خفتگان را
با نغمه هاي شيرين
آواز مي دهم.

از نور حرف مي زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور

اما در ازدحام خيابان
گم مي شود صداي من و نغمه هاي من!
گويند اين و آن :


"خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان!
بي حاصل است اين همه فرياد
ديوانه حرف مي زند از نور! "

بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز مي دهم
پيغام صبحدم را
پرواز مي دهم
هر سو كه مي روم
در گوش اين و آن
حتي در ازدحام خيابان
از نور حرف مي زنم ،
از نور ،

هنوز...

نور مهر

...

 

       

Powered by MicroRayaneh