ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه

 

   
 

224- پيغام نويسنده: انديشه سه‏شنبه 28/9/1385 ساعت 12:57 ع


هوا نيمه روشن بود. بوي آشناي سپيدي از دورترين نقطه هاي فاصله، به مشامم مي خورد و چشمانم را نمناک مي ساخت. بايد تا شهر انديشه مسافت زيادي مي پيمودم. آرام آرام سنگلاخ هاي تپه را زير پا مي گذاشتم و سربالايي نه چندان دشوارش را مي پيمودم. گاهي در همان تپه کم شيب، درنگ مي کردم و سرگرم اطراف بودم!

وقتي به بالاي تپه رسيدم، دشت نسبتا همواري در مقابل چشمانم پديدار گشت، هرچند که دور نماي کوه هاي سر به فلک کشيده؛ در مقابل افق چشمانم؛ خبر از سختي راه آينده مي داد.

در دوردستها دخترکي کوزه بر دوش با شتاب به پيش مي دويد. از آب زلال کوزه اش، نور مي تراويد. من تشنه بودم! ولي چگونه مي توانستم پيغام خويش برسانم؟


گفتم اي باد رهگذر!
اگر روزي رسيدي همپاي دخترک
اول يک شاخه گل بکار،
بر گيسوان آن پرندک
آنگاه بپرس : راه چشمه کجاست؟
يا به ابر بگو:
دامن بگستراند
بر دشت بي بهار
اين خاک در انتظار چک چک آواز چشمه است
اين خاک تشنه است…

...


223- انفجار عاشقانه نويسنده: انديشه يكشنبه 26/9/1385 ساعت 11:40 ع


تو اگه يه روز دلتنگ بشي، خيلي دلتنگ! چيکار مي کني؟! و... از دست بازي هاي روزگار هم کلافه باشي و به ظاهر هم، چرخ گردون يه دو روزي بر وفق مرادت نچرخه؟! و... در حد انفجار باشي!! من انفجارم را به انفجار عاشقانه تبديل مي کنم ... ياد صورت مادر، به من آرامش مي ده! ياد اون چشم هاي مهربان، ياد او ترنم هاي زيبايش...

روز اول سايه بودي
ته کوچه ، پشت شمشاد
پشت خواب سبز لادن
يه جايي بين دو ميلاد
روز دوم نامه بودي
نامه يي از جنس پولک
عطر سرخ لاله بودي
سيب نازک ، سيب قندک
چه روزايي؟ خالي از بغض حسادت
چه هوايي؟ پر اکسيژن عادت
چه شب هايي؟ همه دلتنگ سپيده
چه صدايي؟ پر نت هاي کشيده
روز سوم روز بازي
گل يا پوچ و سنگ و شيشه
خنده ي تو ترد و تازه
روز چهارم خط خطي شد
دفتر مشق سپيده
دست هاي جوهري مون هم
تو نگو به گل رسيده
پنجمين روز من تو
روز خلق اين ترانه
انفجار رود و جنگل
انفجاري عاشقانه . . .

راستي! ... نه! يادش نرفته، هميشه در يادش خواهد بود:
در انديشه ي پيچيک هاي عاشق
شب، با نفس ياد او مي گردد صبح...

...


222- سلام بر عشق نويسنده: انديشه چهارشنبه 22/9/1385 ساعت 11:0 ع


هزار قبيله به خاطر صيد نگاه تو بيابانگرد مي شود و تو چادر نشين صحراي دل مني و باز دل من صحرا به صحرا در پي رد پاي سوخته تو حيران مي ماند! زلالي احساست در حجم نيازم شناور است و من براي نفس کشيدنت هزار شب به خواب مي روم و روحم در روح سرخ شقايق غوطه ور مي شود و تو چون نسيم به خواب من مي آويزي و بالشم پر از پرواز پر زدن مخفيانه مرغان بهشتي است. چه مرغاني که نيمه شب عشق پرواز دارند و مرا خواب کرده اند که رها شوند و به سوي تو کوچ کنند ... و من چه ساده در اين کوچ جا مي مانم و هستي ام به سوي تو پر مي کشد و باز حيران تر و در مانده تر به دنبال نشانه اي از تو، خيال خوابم را به خاطره ها پيوند مي زنم.

لطفا شفاف تر از هميشه بخند و نگذار شهر چشمانت باراني شود! نگو که نمي تواني! نخواه که باز رهگذر کوچه هاي خيس نگاه تو باشم. بگو کدامين غبار در اين تاريکي، پاکي حضور تو را از پشت اين همه حصار و خانه و ديوار حس کرد و بودنت را نفس کشيد؟

من از مسافتي دور، از فاصله ها برايت مي نويسم. براي تو که مي تواني فصل هاي سرد فاصله را پشت سر بگذاري و در امتداد طولاني ترين جاده نور؛ از توّهم سايه ها بگذري و بر بستري از عشق بجوشي و مفهوم چشمه را به تشنگي گياه بنوشاني.

رسيده ام به شهري که قرار است با آئينش بسازم و با چهارچوب هاي قراردادي، شهروندش شوم. ولي يادم است من با تو به اوج زيباترين تکرار رسيده ام و در نگاه تو، عمق لحظه هاي بودن را لمس کرده ام. من هر بار با تو آفرينشي دوباره يافته ام، آفرينشي که همه خلقت را به تصوير مي کشد.

بگو کدام لحظه به تو تعلق دارد که من در آن نمي گنجم؟ وقتي تو باشي، کدام ذره هستي از درک من دور مي ماند؟ اگر چه خاک در حريم کوچه زنداني است و شمع خاطر من به ازاي شب يلدا، در تبي جان سوز با نفس سردم به هراس مي افتد! اما روحم از آتشي که در شعله مي سوزد و نهيبش با نفسم در مي آميزد گرما مي گيرد!

هنوز پيچک هاي پشت پنجره بيدارند و سايه اقاقي ها، خوشه خوشه روح ترک خورده ديوار را مرمت مي کنند، و انگشت احساسم روي پيکره خاطره ات مي پيچد و تاريخ با تو بودن را زنده مي کند. اگر سپيده عشق بر دلت بنشيند، از طولاني شدن شبها نهراس. هزار شب در خلوت نگاه تو خلاصه مي شود. بگو که تو از انتظار به راز شفاف حقيقتي روشن رسيده اي. بگو که به دوري جاده ها، که چهره زمين را خط زده اند اعتماد نکرده اي.

مي دانم که تو هيچ وقت مثل يک مسافر تنها، بوي غربت نمي دهي، آخر تو آشناي مني. آشنايي که غرامت سنگين فاصله را خرج وصال پروانه مي کند. آشنايي که روح زمان را به فرصت ثانيه اي که هزار بار در خودش تکرار مي شود نمي بخشد. من به پريشاني زلف مجنون سوگند خورده ام. من به سکوت شب قول داده ام، مي خواهم عشقم جاودان بماند، مي خواهم هميشه او را در وجودم، در دلم نگه دارم. مي خواهم هميشه رسيدنش را لمس کنم.

مي خواهم با عشق تو پرواز کنم، هيچ دوست ندارم دلتنگي ات آن قدر تو را برنجاند که مرا زمين گير سازد! من هنوز همچو مرغي در بيشه سبز چشمان باران زده تو، پر وبال می زنم. من هرگز در آشیانه های پوشالی رحل اقامت نخواهم افکند! من همیشه در پرواز خواهم بود!

ای عشق! تو را سوگند به روح پاک تمام عاشقان، لطفا مرا ببخش...

...


221- شعله راز نويسنده: انديشه شنبه 18/9/1385 ساعت 1:0 ع


کاش بر ساحل رودي خاموش
عطر مرموز گياهي بودم
چو بر آنجا گذرت مي افتاد
به سراپاي تو لب مي سودم

کاش چون ناي شبان مي خواندم
به نواي دل مستانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
مي گذشتم  ز در خانه تو

کاش چون پرتو خورشيد بهار
سحر از پنجره مي تابيدم
از پس پرده ي لرزان حرير
رنگ چشمان تو را مي ديدم

کاش چون برگ خزان رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا مي کرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ولوله بر پا مي کرد


کاش از شاخه سرسبز حيات
گل اندوه مرا مي چيدي
کاش در شعر من اي مايه عمر
شعله راز مرا مي ديدي

...


220- شيراز نويسنده: انديشه دوشنبه 13/9/1385 ساعت 11:0 ع


جامه داني براي بستن نداشت! اصلا رهگذرها هميشه آماده سفرند! با اکراه شروع شد و درهمان آغاز شايد با کمي ناراحتي، به خاطر جا ماندن از پرواز!... ولي انديشه، قبلا نوشته بود که: "الخير في ماوقع" و بنابراين اصلا نيازي به تلخکامي نبود و چه زود فراموش شد.

گويا همه چيز دست به دست هم داده بود تا يکي از بهترين سفرهايش باشد. از همان بدو ورود با ديدن نامش بر روي کاغذ تايپ شده، دانست که سيستم منظمي انتظارش را مي کشد. قرار بود به تنهايي! ميهمان پارک فناوري اطلاعات باشد ولي صنعت الکترونيک چه راحت رودست خورد! چون از همان آغاز رو به شاهچراغ عرضه داشت که آقا! من مهمان توام!! و دوست خوبش هم در شب ميلاد امام رضا(ع) آرزويش را برآورده ساخت تا در کنار حرم برادر امام باشد.

همه ي آنچه را که لازم بود ديد و ميزبانان مهربان به خاطر آنکه تا ابد رسم مهمان نوازي شيرازيان را فراموش نکند، سنگ تمام گذاشتند و سرانجام هم او را رهسپار ديدار خواجه شيراز کردند. اولين نگاهش بر مقبره حضرت حافظ خيس بود! نمناکي نگاهش، اشعه خورشيد را در مقابل ديدگانش، به رقص سماع کشاند و تفعل بر ديوانش، بر دل او سرود:

تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم
تبسمي کن و جان بين که چون همي سپرم

چنين که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

بر آستان مرادت گشاده ام در چشم
که يک نظر فکني خود فکندي از نظرم
...
به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد
زشوق در دل آن تنگنا کفن بدرم


ادب و نزاکت همراه شيرازي اش، او را با خواجه تنها گذاشته بود تا هر آنچه که مي داند در سکوت به خواجه بگويد و او فقط با نگاه، حرف هاي دلش را زد. بعد آن نوبت شيخ عليه الرحمه بود که از "خاک سعدي بعد هزار سال هنوز بوي عشق مي آمد"...

باغ ارم هنوز نارنج هاي سبز و نارنجي را در آغوش داشت. سرسبزي باغ در هنگامه سوز سرما هر رهگذر ناآشنايي را متعجب و حيران مي ساخت و زيبايي برگهاي سرخ درختان چنار، آن چنان در لابلاي سرسبزي بيدها و نارنج ها خودنمايي مي کرد که هيچ نقاش قدرتمندي را ياراي خلق چنين اثري نبود. بي گمان باغ ارم گوشه ايي از بهشت بود، از همان بهشتي که سرسبزي سروهاي سر به فلک کشيده اش؛ در ماه مبارک؛ به روياي او آمده بود...

...


219- شيوا نويسنده: انديشه دوشنبه 13/9/1385 ساعت 10:0 ع


قبلا گفته بود که با من حرف ها دارد. چشم هاي خيسش خبر از سّر ضمير مي داد. ترجيح دادم در سرسراي هتل حرف هايش را بشنوم. فکر نمي کردم آن قدر حرفهاي ناگفته در دلش مانده باشد که در پي گوش شنوايي، تمام آنچه را که شايد نبايد مي گفت، بگويد. شايد هم مرا محرمي نزديک پنداشته بود تا همه ي اسرار خويش را فاش کند و حتي موعد شام را هم به دست فراموشي بسپارد!

وقتي بي توجه به نگاه اطرافيان، با من به رستوران آقايان وارد شد فهميدم که در عالم خود سير مي کند و فرهنگ غرب را هنوز در درون خود نهفته دارد. حتي اشاره مستخدم مهربان رستوران را هم متوجه نشد که از سر لطف، اتاقي خلوت را براي شام پيشنهاد مي کرد! و من ترجيح دادم در همان محيط و در حين صرف شام، حرفهايش را ادامه دهد...

حالا که يک هفته از شنيدن آن حرف ها مي گذرد، مي توانم قضاوت صحيح تري داشته باشم. جالب بود که موقع بازگشت هم به بهانه ايي خود را به من رساند و در فرصتي مناسب، نوشته هايش را به دست من سپرد! و حالا فرصت کافي براي خواندن رازها و نيازهايش دارم... گوشه ايي از نوشته ي چند صفحه ايي اش در شب قدر:

"شايد در اين زمان که تکرار کلمات، من و تو را به بياباني بي انتها مي کشاند، لازم است که کسي طرفي نو و سخني تازه بياورد و بتواند به مانند علي، اين انسان را و اين روح را تازگي بخشد. به راستي کدام کلام به مانند کلام علي مي تواند در روح تو نفوذ کند؟ البته اين چيز عجيبي نيست، چون علي حق است و سخن حق بر دل حق گويان مي نشيند و غبار از دل ياران حق مي زدايد. چه حق گفتني است و هم شنيدني است و البته ستاندي هم هست. حق چه کسي را مي خواهي بازستاني؟ حق خود را؟ ولي من به تو مي گويم اول حق علي را بگير. چگونه؟ خوب باش! تا وقتي از تو مي پرسند: مرادت کيست؟ بگو علي ... به دنبال آن علي که سالها پيش مي زيست نباش! به دنبال علي در اين دوران باش... به دنبال آن علي باش که در وجودت پاک پرورش دادي...

...


218- به يمن نامت نويسنده: انديشه يكشنبه 12/9/1385 ساعت 11:0 ع


ديگر نمي تراود از سينه ام ترانه
خاليست گونه هايم از گريه ي شبانه

آوازهاي سردم خاموش و بي فروغند
آتش نمي کشد هيچ از روح من زبانه

آن بالها که روزي تا اوج مي پريدند
پروازشان محالست حتي به بام خانه

اي اشتياق آبي! دلتنگ آسمانم
در من بريز يک روز شوقي کبوترانه

پاييز بودم اما امشب به يمن نامت
روييده بر لبانم يک شعر عاشقانه

«انسيه موسويان»

ولادت امام رضا(ع) مبارک

...


217- شايد اين جمعه بيايد نويسنده: انديشه جمعه 3/9/1385 ساعت 10:0 ص


خبر آمد، خبري در راه است .................... سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شايد اين جمعه بيايد، شايد ............................... پرده از چهره گشايد، شايد


دست افشان، پاي کوبان مي روم ..................... بر در سلطان خوبان مي روم


مي روم بار دگر مستم کند ......................... بي سر و بي پا و بي دستم کند


مي روم کز خويشتن بيرون شوم .................... در پي ليلا رخي، مجنون شوم


هر که نشناسد امام خويش را .......................... بر که بسپارد زمام خويش را


با همه لحن خوش آوايي ام ................................. در به در کوچه تنهايي ام


اي دو سه تا کوچه زما دورتر ............................. نغمه ي تو از همه پر شورتر


کاش که اين فاصله را کم کني .......................... محنت اين قافله را کم کني


کاش که همسايه ما مي شدي ........................ مايه آسايه ي ما مي شدي


هر که به ديدار تو نائل شود .............................. يک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشي دست داد ................... سينه ما را عطشي دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت ............................ شعله به دامان سياوش گرفت


نام تو آرامه ي جان من است .............................. نامه تو خط امان من است


اي نگهت خواستگه آفتاب ............................ بر من ظلمت زده يک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم ........................................... تا بتوانم به رخت بنگرم


اي نفست يار و مددکار ما .................................... کي و کجا وعده ديدار ما؟


دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد ......... به هواي ديدن تو هوس حجازدارد


به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم ........... تويي که نقطه عطفي به اوج آيينم


کدام گوشه مشعر ، کدام کنج منا ............. به شوق وصل تو در انتظار بنشينم


اي زليخا دست از دامان يوسف باز کش ..... تا صبا پيراهنش را سوي کنعان آورد


ببوسم خاک پاک جمکران را ..................................... تجلّي خانه پيغمبران را


خبر آمد ، خبري در راه است .................... سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شايد اين جمعه بيايد ، شايد ............................. پرده از چهره گشايد ، شايد


«مرحوم محمدرضا آغاسي»

...

 

       

Powered by MicroRayaneh