|
216- برگ ريزان خاطرات نويسنده: انديشه سهشنبه 30/8/1385 ساعت 11:0 ع
امشب در خلوت سراي غريبانه ي دلم، غم لانه کرده. امشب دلتنگ همه آشناها و دوستانم. کاش امشب کسي همراه من بود. امشب هر نسيمي که از جانب مهر دوست مي وزد، خبر از او مي جويم! امشب از آسمان، سراغ ستارگان ميگيرم با اينكه تمام وجودم مملو از ستارگان است.
گويا روزگار با تمام توان خويش سعي دارد خاطره هاي کودکي ام را به نيستي بکشاند و امشب برگ هايي از خاطره هاي دوران کودکي ام را از من گرفته است. روح بلند عزيزي از سراي گذر به ديار جاودان ره کشيده و پيکر بي جانش امشب در دل خاک آرميده است.
هيچ انتظار رفتنش را نداشتم. شايد همه؛ جز من؛ مي دانستند که رفتني است هرچند مرا خبر نکرده بودند! جز اشک و اظهار ناراحتي و طلب آمرزش از درگاه خداي مهربان براي روحش و صبر براي خانواده اش، سخني ندارم.
بيا اي مرگ ، جانم بر لب آمد
بيا در کلبه ام شوري برانگيز
بيا شمعي به بالينم بياويز
بيا ، شمعي به تابوتم بياويز
دلم در سينه کوبد سر به ديوار
که « اين مرگ است و بر در مي زند مشت»
بيا اي همزبان جاوداني
که امشب وحشت تنهائي ام کشت ...
215- دوست نويسنده: انديشه جمعه 26/8/1385 ساعت 11:0 ع
بالاخره نتونست خودش رو نگه داره! فکر مي کردم اراده اش خيلي قوي باشه. فکر مي کردم ديگه واقعا رفته که بين آدماي شهر گم بشه! ولي طفلک امشب خيلي دلش گرفته بود! خيلي مسائل امشب دست به دست هم داد. آخرهم اون شعر مرحوم آغاسي بهمش ريخت:
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد ............... به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم اي عشق تا تو را ببينم .................. تويي که نقطه عطفي به اوج آيينم
کدام گوشه مشعر ، کدام کنج منا ................... به شوق وصل تو در انتظار بنشينم؟
اي زليخا دست از دامان يوسف باز کش ............. تا صبا پيراهنش را سوي کنعان آورد و بالاخره يه چيزي نوشت. از اون بالاتر! يه خطاي بزرگي هم مرتکب شد: بي اجازه به خونه دوستش رفت!!! چقدر اشک ريخت و يه چيزي هم اونجا گذاشت!
دل من دير زماني است که مي پندارد :
«دوستي» نيز گلي است
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظريفي دارد
بي گمان سنگ دل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
دانسته
بيازارد ...
214- خموشي نويسنده: انديشه جمعه 26/8/1385 ساعت 10:0 ع
اگر احساس مي گنجيد در شعر
بجز خاکستر از دفتر نمي ماند
وگر الهام مي جوشيد با حرف
زبان از ناتواني در نمي ماند
شبي همراه اين اندوه جانکاه
مرا با شوخ چشمي گفتگو بود
نه چون من هاي و هوي شاعري داشت
ولي شعر مجسم ، شعر او بود !
به هر لبخند يک حافظ غزل داشت
به هر گفتار يک سعدي سخن بود
من از آن شب خموشي پيشه کردم
که شعر او خداي شعر من بود
زتحسينم خدا را لب فرو بند
نه شعر است اين بسوزان دفترم را
مرا شاعر چه مي پنداري - اي دوست ؟
بسوزان اين دل خوش باورم را ...
213- پرواز نويسنده: انديشه سه شنبه 23/8/1385 ساعت 10:0 ع
داستان پروانه کوچک را گوش کن:
دير هنگامي است که پرواز را فراموش کرده ام. در روزگاراني نه چندان دور؛ آشنايي، رسم پريدن يادم مي داد غافل از آنکه بالهايم توان پرواز ندارند. وقتي پرستوهاي تيز پرواز را در اوج آسمان لاجوردي مي بينم که پرهايشان را گشوده و به سوي نور پرواز مي کنند، دلم مي گيرد. با خود مي گويم: "اي کاش من هم بال و پري داشتم، براي پرواز". دوست دارم همانند پرنده هاي عاشق پرواز کنم. دوست دارم تا آسمان عشق بالا روم. دوست دارم تا خدا روم و آنجا بوسه اي بر عرش زنم و آنگاه در سکوت
تنهايي را معنا کنم،
آري محتاج پروازم؛ کجاست سيمرغ؟ ...
212- هالي نويسنده: انديشه دوشنبه 22/8/1385 ساعت 11:0 ع
ديدي بالاخره پيدات کردم؟! چقدر دنبالت گشتم. چرا فکر مي کردم که تو نيستي؟ تو دقيقا همونجا هستي که همه انتظارش رو دارند و من... من داشتم دنبالت مي گشتم! خداي من! تو اصلا گم نشده بودي؟! در واقع اين منم که گم شدم! مهم نيست! مهم اينه که پيدات کردم! .... حالا بايد اذيتت کنم!! من مي دونم تو کجايي، ولي تو نمي دوني من کجام...
راستي؟! هنوز عکس محمدتقي جعفري رو تو اتاقت مي ذاري!؟ متاسفم!.... اون ديگه نيست. اون رفته پيش خدا! ... اون رفته پيش استادش علامه طباطبايي... مولوي چي؟! هنوز ديوان شمس مي خوني؟! نمي دونم تو چقدر عوض شدي، ولي من دلم سياه شده، سياه سياه... اون موقع ها چقدر دلم پاک بود... يادمه تو اون موقع خيلي دلت پاک بود... فکر مي کنم اون پسره (...) تو رو خيلي اذيت کرد ولي تو سربلند از اون امتحان بيرون اومدي... تو واقعا پاک بودي! راستي! يه بار اونو ديدم، تو فرودگاه ... ازدواج
کرده بود، تا منو ديد جلو اومد و منو به خانومش معرفي کرد. اونقدر از من گفته بود که خانومش منو مي شناخت!!
يه مدت نمي خوام خودمو نشونت بدم! شايد بيام اون دور دورا وايستم و تماشات کنم! تقصير خودته! مي تونستي منو سرچ کني، اصلا تو اين دوره زمونه آدم هر کي رو بخواد مي تونه پيدا کنه، فقط کافيه اسمش رو بدوني. مگه اينکه ... مگه اينکه اون جاودانه باشه! اون وقت نمي توني پيداش کني! جاودانه ها اسمشون مهم نيس!! اصلا نبايد دنبال جاودانه ها بگردي! اونا هميشه هستن... بله مهم اينه که اونا هستن... هميشه ... تو دلت... ...
211- شب عشق نويسنده: انديشه يكشنبه 21/8/1385 ساعت 11:6 ع
ياد آن شب كه صبا بر سر ما گل مي ريخت
بر سر ما زدر و بام و هوا گل مي ريخت
نسترن خم شده لعل لب تو مي بوسيد
خضر گويي زلب آب بقا گل مي ريخت
گيتي آن شب اگر از شادي ما شاد نبود
راستي تا سحر از شاخه چرا گل مي ريخت؟
تو فرو دوخته ديده به مه و باد صبا
چون عروس چمنت از شاخه به پا گل مي ريخت
شاد از عشرت ما باغ گل افشان شده بود
كه به سر تا قدمت از شاخه گل مي ريخت
آيا شود باز از آنجا گذرم؟! ...
210- علي اسفندياري نويسنده: انديشه يكشنبه 21/8/1385 ساعت 9:48 ص
"و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب کنم و اين خيال مدتهاست که ذهن مرا تسخير کرده است."
عشقي را که دراعماق دلش ريشه دوانده بود با هنر نويسندگي و شاعري در هم آميخت و با شهامتش، آفرينش سبکي نو را به نام خود ثبت کرد.
آقاي کريمي اصرار داشت که بگويد نيما غير از شهامت و شجاعت، تواضع و فروتني عجيبي هم داشت، چون از او؛ که در آن موقع جواني 20 ساله بوده؛ در مورد شعرهايش نظر مي خواهد!
"من يک کوه نشين غير اهلي، يک نويسنده گمنام هستم که همه چيز من با ديگران مخالف ..."
اي دل عاشقان! اي فسانه
اي زده نقش ها بر زمانه!
اي که از چنگ خود باز کردي
نغمه هاي همه جاودانه،
در پس ابرهايم نهان دار،
تا صداي مرا جز فرشته
نشنوند ايچ در آسمانها،
کس نخواند زمن اين نوشته...
جز به دل عاشق بي قراري... ...
209- گاواربان نويسنده: انديشه شنبه 20/8/1385 ساعت 8:0 ع
وقتي پستچي بسته را دستم داد بي اختيار در عالم خيال وارد سبزوار شدم. بي توجه به حرکت انگشتانم که در پي ايجاد نقش امضا بر روي دفتر پستچي، خطوطي مي نگاشت، لبخندي حاکي از ورود دوباره به اين شهر بر روي لبانم نقش بست. پس از آزاد شدن انگشتانم، بي درنگ بسته را گشودم و حالا در لانگ شات دوربين سها، صفورا را مي ديدم و برادرش را ، قنبرعلي و گاواربون را هم؛ و عجيب تر از آن خود دولت آبادي و صانعي پور هم آنجا بودند! صانعي پور همان عينکش را بر چشم داشت (فکر مي کنم الان
عينک نمي زند).
مي دانستم که اين صحنه آرايي درست صورت نگرفته و حداقل بايد صانعي پور را از آن بيرون مي کشيدم، او هم حالا در دنياي واقعي بود! بي آنکه بدانم آن قدر به صحنه نمايش نگريستم تا در مقابل چشمان من هم "شب و دشت در هم آميخت"...
-----------------
نمي دونم چرا هر موقع ياد سبزوار مي افتم اولين چيزي که به ذهنم خطور مي کنه فلاش دوربين سهاست و بعد بي اختيار به سوي مشهد و حرم امام رضا ميرم و صحنه ايي رو يادم مي افته که سها با چادر، در مقابل درب ورودي حرم ايستاده بود و با چشمان نمناک؛ اذن دخول مي خواست و بعد من هم به دنبالش وارد حرم مي شم و لحظه ورود به حرم با لحظه پرواز روحم در هم آميخته است...
-----------------
هيچ وقت يادم نميره که سالها پيش براي اولين بار فرشته حکمت از من درخواست بازيگري کرد. متن داستان را برايم توضيح داد و گفت علاقمند است که من هم نقشي بر عهده بگيرم. ولي پدرم مخالفت کرد و من استدلال پدرم را پذيرفتم، هرچند که؛ هيچ وقت؛ جرات نکردم براي بزرگواري مثل حکمت آن را توضيح دهم. حالا مي فهمم که نقش ديگران را بازي کردن چقدر راحت است، نقش خودم را نمي تونم بازي کنم!
-----------------
زيباترين حرفت را بگو
و هراس مدار از آن که بگويند
ترانه يي بيهوده مي خوانيد
چرا که ترانه ما ترانه بيهودگي نيست
چرا که عشق حرفي بيهوده نيست
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر بر ماش منتي است
چرا که عشق خود فرداست
خود هميشه است.
...
208- سيب نويسنده: انديشه سه شنبه 16/8/1385 ساعت 11:39 ع
مي گويد:
هميشه به دنبال بهانه اي است
شايد سيب نيز بهانه اي بيش نبود
براي تو!
که ببخشايد،
نداشته هايت را
از داشته هايش
سخاوتي از خطايت تا عطايش
و من اضافه مي کنم:
عشق را،
به بهانه حوا
اگر در خانه کس است
يک حرف بس است. ...
207- شب و نواي ني لبک نويسنده: انديشه دوشنبه 15/8/1385 ساعت 11:0 ع
ني لبکم! آفرين بر تو! امشب چه خوش نواختي. افسوس که مرا توان رمزگشايي نوايت نيست، کمک مي خواهم. کجاست آن آشنايم؟! هنوز بي راهه مي روم...
شب از نيمه مي گذرد
و تو هنوز لميده روي صندلي غفلت، كنار پنجره
كه ناگاه
نجواي جيرجيركي وفادار، در خلوت درخت ايستاده به نماز شب،
سنگي مي زند بر شيشه پنجره
مبهوت به شيشه مي نگري
اما نشكسته!
مسحورانه ردي مه آلود را دنبال مي كني
تا نزديك مي شوي
كه يكباره
سيلي سكوت، گونه دلت را نيلگون مي كند
و تو از درد مي نالي
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي ...
206- اي آشنا! نويسنده: انديشه جمعه 12/8/1385 ساعت 12:7 ص
اي آشنا!
امشب از شام تا سحر ستاره خواهم شمرد
آگاه نيستم كه کجايي،
اما مرا به ديدن تو مژده مي دهند.
کاش از کنار کوي من،
به خموشي گذر کني!
"هر شب كه ماه مي نگرد از دريچه ها
جان مي دهد خيال ترا در برابرم
من شاد از اين اميد كه چون بگذري ز راه
شايد چو نور ماه، فراز آيي از درم
هر ناله اي كه مي شكند در گلوي باد
آهنگ ناله هاي دلم ، در فراق توست
چون تابد از شكاف درم، نور ماهتاب
گويم نگاه كيست كه در اشتياق توست"
اي آرزوي من!
اي آشنا...
شعر نادرپور رو بهم ريختم!
(با سپاس از زيتون مهربون) ...
205- سپيده عشق نويسنده: انديشه چهارشنبه 10/8/1385 ساعت 10:0 ص
آسمان همچو صفحه دل من ................ روشن از جلوه هاي مهتابست
امشب از خواب خوش گريزانم ............ که خيال تو خوش تر از خوابست
خيره بر سايه هاي وحشي بيد ......... مي خزم در سکوت بستر خويش
باز دنبال نغمه اي دلخواه ................. مي نهم سر به روي دفتر خويش
تن صدها ترانه مي رقصد ................................... در بلور ظريف آوايم
لذتي ناشناس و رويارنگ .................... مي دود همچو خون به رگهايم
آه ! گوئي زدخمه دل من ............................ روح شبگرد مه گذر کرده
يا نسيمي در اين ره متروک ....................... دامن از عطر ياس تر کرده
...
در خيالم ستاره اي پر نور ......................... مي درخشد ميان هاله راز
ناشناسي درون سينه من .................... پنجه بر چنگ و رود مي سايد
همره نغمه هاي موزونش .............................. گوئيا بوي عود مي آيد
آه ! باور نمي کنم که مرا ......................... با تو پيوستني چنين باشد
نگه آن دو چشم شور افکن ................. سوي من گرم و دلنشين باشد
بي گمان زان جهان رويايي ............... زهــــره بر من فکنده ديده عشق
مي نويسم به روي دفتر خويش ..... «جاودان باشي اي سپيده عشق» ...
204- Tulip نويسنده: انديشه سهشنبه 9/8/1385 ساعت 10:0 ص
فکر نمي کردم دوباره ازش خبري بشه، ولي گويا زمانه بي رحم تر از اين حرفاست و بالاخره آدم ها رو به هم مي رسونه، طفلک کوه ها، که هيچ وقت به هم نمي رسند! شايد به دنبال چيزي اومده، ولي مثل من نيست که بي بهونه وارد بشه!
هنوز تمام ذهنيت هاش رو داره و البته اين بار به زبون آورد. تعجب مي کنم که فکر مي کنه من با اون احساس دشمني دارم! شايد خودم مقصرم. من معمولا، ذهنيتهام رو کامل توضيح نمي دم و احساساتم رو در دلم مدفون مي کنم.
فکر نمي کردم ماجراي گل هاي هلند رو فراموش کرده باشه. شايد هم خدا به من حافظه خيلي قوي داده! اصلا اين کلمه tulip هميشه، منو ياد اون گل ها مي اندازه و دردسرهايي که تو فرودگاه براي ترخيص اونها کشيد و ديوان نفيس حافظ و دستخطش، که حالا تو «انديشه» داره نکات ضعفم رو به رخم مي کشه و اين که من اصلاح پذير نيستم!
دنبال نوشته هام مي گشت. فکر کردم با يک شعر گوته همه چيز رو بهش گفتم، ولي الان که با خودم فکر مي کنم مي بينم که شايد هيچي نفهميده!
گوته :
تنها نشسته ام.
و کدام گوشه از اين خوش تر.
تنها ،
با جامم در پيش رو.
هيچ کس، شرطي بر من نمي گذارد
من هستم،
و انديشه هايم. ...
203- او نمي داند نويسنده: انديشه يكشنبه 7/8/1385 ساعت 11:51 ص
او نمي داند که قلبم مثل يک کودک نحيف و خالص است
او نمي داند که با يک جمله ي کمرنگ بي احساس،
يک نگاه سرد،
يک لحظه سکوت و مکث،
آرزوهايم چگونه مي رود بر باد!
گونه هايم مي شود لبريز،
چشم هايم مي شود نمناک .
او نمي داند تمام هستي من را،
مي شود در چشم هاي او تجلي داد
مي شود با حرف هاي ساده ي يک عشق،
رنگ و رويي هم به اين گلدان خالي داد!
او نمي داند که پشت اين نقاب سرد بي احساس،
شعله هاي سرکش ديوانگي از کيست؟!
او نمي داند... ...
202- عيد وصال در شهر عاشقان نويسنده: انديشه دوشنبه 1/8/1385 ساعت 11:7 ع
فردا آنجا خواهم بود، آنجا كه عطر ياسمن در هوا پيچيده و سوسن و لاله همه جا دميده است. آنجا هوا چنان لطيف است كه دل سنگ شور مي زند و درخت به روي پا بند نمي شود. شعر و موسيقي از آسمان رحمت فرو مي ريزد و شبنم مهر و محبت از برگهاي در و ديوار بيرون مي تراود. تا چشم كار مي كند تصوير زيبايي است و تا گوش مي شنود داستان مشتاقي است. همه شامه ها پر از عطر بنفشه...
آنجا همه قامت ها كشيده و چهره ها چون گل شكفته است. مردمش نه چين و شكني بر پيشاني و نه كينه اي در دل دارند. جز نيكي، باري بر دوش نمي كشند و جز صفا، راهي نمي پيمايند. زبانشان همان برق نگاه محبت است و لبخندشان درمان درد.
آنجا بر سر دخترانشان تاج گل مي نهند و آنان را همچون حرير گرانبها، عزيز مي دارند. بر دل پسرانشان نشان ادب مي كارند و آنان بر سر گذر عشق، محبت به همنوع هديه مي دهند. در خيابان فرشته آنجا، دخترانشان در كالسكه وقار، سرود دوستي مي خوانند و پسرانشان سوار بر مركب معرفت، به سوي عشق مي رانند.
آنجا شاعران همه گرد آمده اند. هر يك از ديگري شيداتر، براي شب شعرشان شادي به ارمغان مي برند و عشق به هم هديه مي دهند و همه واله و شيداي همديگرند.
آنجا عاشق و معشوق كنار همند و ساعتها با هم خلوت ديدار دارند و عجب كه از هم سير نمي شوند. روحشان در آسمان معني در پرواز است و تن شان روح بي قرار را بر دوش مي كشد... و آنجا ...... تو سوار بر براق عشق، همچو نوري در حال پرواز به اوج آسمان .... به سوي دوست...
اشتباه نكنيد! آنجا بهشت نيست همان «شهر عاشقان» است. هر كه عاشق است ثبت نام كند و دعوتنامه بگيرد و مهيا شود و كلبه اي از جنس محبت رزرو كند. يادتان باشد كه فقط عاشقان را گذر از دروازه آن شهر ميسر است و هر كه عاقل است نيايد كه دروازه شهر از جنس آتش است و سوزان.
عيد وصال بر عاشقان مبارک باد.
... |