|
201- طلب نويسنده: انديشه دوشنبه 24/7/1385 ساعت 3:1 ع
پروژه ايي بس بزرگ آغاز کرده ام. نياز به تاييد دارم. براي روح ضعيف من، تجربه سنگيني خواهد بود. مي دانم که براي پرستوهاي سبک بال؛ که اوج پرواز را تجربه مي کنند؛ صعود از نردبان، کاري سهل است. اما اين بي هنر، سالهاست که در آغاز و در همان پله اول درجا مي زند.
راستي! مي خواهم دفترم را هم ببرم. نه! امضاي يادگاري نمي خواهم. اميد بالاتري دارم. شايد که در زير کلمه «وصال» امضايش کنند. همانند طفلان نادان، ترفندها چيده ام!
چقدر اشتياقم وصف ناپذير است. کبوتر دلم از شوق پر گشوده و مي خواهد همچو سپيده، به آغوش صبح بگريزد. طفلک! همانند غنچه ي نشکفته ي ندامت مي ماند. به او گفتم بايد شکوه باران نگاه را تجربه کند. هوسي بس بزرگتر در درونش مي پروراند! مي خواهد شکوفه بخت خويش را با جرعه ايي ناب بيازمايد. به نظرم وسوسه هاي انديشه بهتر است. او مي خواهد خود را به آهستگي به دامن باد سحر بياويزد و در آن لحظه که از صبح، بوي بنفشه بر مي خيزد پا در نردبان طلب، دفتر خويش بگشايد و …
فقط چند ساعتي باقي مانده، آيا نامم را در ليست عاشقان خواهم توانست بنويسم؟
... 200- ارکان هدايت نويسنده: انديشه شنبه 22/7/1385 ساعت 9:44 ع
اگر با چشم دل به آسمان نگاه کني، امشب دل آسمان هم گرفته. غريبانه زانوي غم در بغل داري، غم سنگين اجازه نوشتن نمي ده. صداي ناله فرشتگان هم به گوش مي رسه، انگار ستون خيمه عرش را کنده اند. دلت را رهسپار کوفه مي کني. با خود مي انديشي بعد از سپري شدن ساليان دراز؛ و در پشت تصاوير مبهم زمان؛ هنوز بوي غربت مولا به مشام مي رسه. بي گمان تيغ ظلم روزگار، فقط در محراب نماز، توان مقابله با فاتح خيبر را داشت. داغ رفتنش بر سينه روزگار همچنان تازه است و هنوز زخم آن
بر دل شيعيان خون جاري مي سازد.
يا علي!
تو چه عظمتي بودي که با شهادتت، پايههاي هدايت ويران شد و نشانههاي تقوا از بين رفت و ريسمان محكم از هم گسست؟!
به خدا، علي براي مردم کوفه حيف بود. ... 199- شب قدر نويسنده: انديشه جمعه 21/7/1385 ساعت 9:0 ع
سالهاست که از آن باديه مي گذرم. هميشه شعاع هاي نوراني که در دل شب، از تنها ساختمان موجود در آن بيابان به چشم مي خورد؛ مرا در آرزوي رسيدن به آنجا باقي مي گذاشت. رهگذراني که توفيق ورود به آنجا را يافته بودند، رازهاي ناگفته ايي داشتند! من در آرزوي ديدار از آنجا در انتظار دعوت نامه بودم و اميد داشتم شبي هم مرا بخوانند، تا اينکه ديشب نوبت من شد!
عجيب بود انتظار دعوت در چنين شبي را نداشتم. اصلا فرصتي براي رفتن به آنجا نبود ولي گويا دعوت نامه را وقتي مي دهند که انتظارش را نداري و بايد فرصت را غنيمت بداني و گرنه شايد هرگز ديداري ديگر ميسر نگردد.
--------
در دل آرزو کردم که تا سحر مهمان باشم، ولي دل زنگار گرفته ي من، فقط لياقت مهماني چند دقيقه ايي را داشت. البته آن بزرگوار چند قطره شراب نابي به من داد که تا سحر، مست آن شراب بودم.
و اين چنين، شب قدر من بسيار کوتاه گذشت. خوش به سعادت آنهايي که شب قدر طولاني داشتند و در محضر بزرگواراني مهمان بودند.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند .............. واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند .......................... باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي ......... آن شب قدر که اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من و آينه وصف جمال ................ که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب ....... مستحق بودم و اينها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد ............. که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شکر کز سخنم ميريزد ......... اجر صبريست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود ......................... که ز بند غم ايام نجاتم دادند ... 198- عمق نگاه نويسنده: انديشه چهارشنبه 19/7/1385 ساعت 8:0 ص
"چه غريبانه است بازگشت به عمق نگاه، همانجا که روزگاري در عشق غوطه ور بوديم و سرمست از بازي عاشقانه قلبها، مستانه بر طبل عافيت مي کوبيديم.
اما چه غريبانه است بازگشت به آنجا، چه کسي مي تواند اين ويرانه را دوباره بسازد؟! هان! اي دل رنجور من، بدان که ديگر من و تو تواني براي احيا نداريم. بايد در اين ويرانه؛ که پس از سالها به آن بازگشته ايم؛ بمانيم و آرام چشم فرو گذاريم..."
در دل من چيزي است،
مثل يك بيشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند... ... 197- آئينه نگاه نويسنده: انديشه سه شنبه 18/7/1385 ساعت 11:0 ص
يادش به خير! به ناگاه در ميانه کوچه باغ هايمان پديدار گشت. همه را به مهرباني دعوت مي کرد. از کلامش مهر و محبت مي باريد. قبل از آنکه چشم هايم بر نرگس ديدگانش گره خورده باشد، عاشق متانتش شده بودم. لطافت مهرش را از نزديک لمس کردم و سرشار از مهرش تا مهرگانش رفتم. آنگاه به تاني در پاييزش قدم زدم و همچو برگ هاي رنگارنگ پاييزي، احساس زيباي رهايي را دريافتم و ادراکي از مستي آسماني را تجربه کردم. با ديدگان دل زميني خويش، نظاره گر شکوه آسماني اش بودم.
کوچه باغ هاي زيبايش مرا مست کرد و آن قدر در آن ها قدم ها زدم تا راز اشک هاي آسمان را دانستم. پرده هاي اول و دوم داستانش، ستاره از ديدگانم فرو ريخت و راز سپيد ديروز و امروز و فردا در سکوت بارانم گذشت. شور وصف ناپذير غزل هاي دلتنگي اش بود که مرا مجنون فراق دوست کرد. وصف دلتنگي ام را در لابلاي اوراقش و به قلم شيوايش خواندم. و اينک... اين من و آن هم او! افسوس که غبار آئينه ام مرا از او دور ساخت. مبارکش باد...
ديري نپايد که آفتابي شوم
گم گشته ي چشمان مهر شوم
شوم آن دانه با ارزش در
بنشينم بر بالين ديده دوست
آئينه نگاه پروانه شوم... 
...
196- مهرگان نويسنده: انديشه يكشنبه 16/7/1385 ساعت 11:28 ع
امروز مهرگان است و فردا سالروز ولادت امام مهر و بخشندگي. مهرگان پيش از آنکه يادبود تلاقي روز مهر با ماه مهر باشد، يادآور سرفرازي و درخشندگي دادگري و مهرورزي در سرزمين مهررويان است. مهرگان نشاني از فرياد ستمديدگان اين سرزمين کهن، درگوش ظالمان ديوسيرت و يادبود چيرگي انديشه پاک در برابر زورمداران و اهريمن صفتان است.
اينک پس از گذشت قرن ها، فرزندان سرزمين کاوه آهنگر به انتظار مهرگاني ديگر نشسته اند تا سرنوشت ضحاکيان تاريخ را يکسره سازند و با حضور سيصد و سيزده کاوه زمان خويش، درفش سبز مهرباني را بر بام گيتي به اهتزاز در آورند. اين بار تمام گيتي، قلمرو انديشه پاک خواهد بود و تمام ستمديدگان جهان با دست تواناي دادگر زمان، لذت مهر خدايي و انديشه پاک و تابناک هدايت را خواهند چشيد. به اميد آن روز.
ولادت امام حسن(ع) بر امام دادگران مبارک باد.
...
195- رسالت انسان نويسنده: انديشه شنبه 15/7/1385 ساعت 10:59 ع
کتاب رسالت ما
محبت است و زيبايي است
تا بلبل هاي بوسه
بر شاخ ارغوان بسرايند
شوربختان را نيک فرجام
بردگان را آزاد
نوميدان را اميدوار خواسته ايم
تا تبار يزداني انسان
سلطنت جاويدان را بر قلمرو خاک باز يابد
کتاب رسالت ما
محبت است و زيبايي است
تا زندان خاک از تخم کين بار نبندد
از احمد شاملو در واپسين روزهاي حياتش
با سپاس از دکتر خيرابي
...
194- نگاه نويسنده: انديشه جمعه 14/7/1385 ساعت 9:2 ع
سوار نگاهم شدم
و از پنجره پر زدم
و رفتم به کوهي که در دامنش برف دارد
و با من بسي حرف دارد
هوا سرد بود
کمي آتش افروختم
تو را ديدم آن جا در آن سايه روشن
جهان در دل قطره اي واژگون بود
سوار نگاهم شدم
و باز آمدم
«مرحوم عمران صلاحي»
...
193- غم هاي ناگفتني نويسنده: انديشه چهارشنبه 12/7/1385 ساعت 12:49 ع
باران، قصيده واري غمناک آغاز کرده بود
مي خواند و باز مي خواند
بغض هزار ساله ي درونش را،
انگار مي گشود
اندوه زاست، زاري خاموش
ناگفتني است
اين همه غم،
ناشنيدني است!
پرسيدم: اين نواي حزين
در عزاي کيست؟
گفتند: اگر تو نيز،
از اوج بنگري
خواهي هزار بار از او تلخ تر گريست.
يا فاطمه! تسليت.
...
192- بيد مجنون نويسنده: انديشه سه شنبه 11/7/1385 ساعت 11:0 ع
از همون بچگي از بيد مجنون خوشش مي اومد! با ديدن بيد مجنون احساس آرامش عجيبي بهش دست مي داد. حدس مي زد پدرش هم از بيد مجنون خوشش مياد، از توجه پدرش اينطوري استنباط مي کرد. بارها سعي کرده بود ازش بپرسه، ولي هيش وقت به مرحله حرف! نرسيده بود.
هنوز هم از بيد مجنون خوشش مياد! حالا امشب داشت فکر مي کرد که آيا به خاطر مجنون بودنش، اونو دوست داره، يا به خاطر سبز بودنش؟ عجيبه! هنوز هم نشانه هايش را مي پويد!
بيد مجنون زير بال خود، پناهم داده بود
در حريم خلوتي جان بخش، راهم داده بود
تکيه بر بال نسيم و چنگ در گيسوي بيد
مسندي والاتر از ايوان شاهم داده بود
شاه بودم بر سر آن تخت، شاه وقت خويش
يک چمن گل؛ تا افق؛ جاي سپاهم داده بود
چتر گردون، سجده ها بر سايبانم برده بود
عطر پيچک، بوسه ها بر پيشگاهم داده بود
آسمان، درياي آبي، ابرها، قوهاي مست
شوق يک دريا تماشا، بر نگاهم داده بود
آه! اي آرامش جاويد! کي آيي به دست؟
آسمان يک لحظه، حالي دلبخواهم داده بود
...
191- فرشته نويسنده: انديشه دوشنبه 10/7/1385 ساعت 11:0 ع
مدتهاست که تو عالم خودشه! جالبه که خودشم نمي دونست ناراحته يا چيه؟! فقط مي دونست که خوشحال نيست. امشب تصميم گرفته بود نمازش رو با حضور بخونه يعني از ديروز صبح شروع شد. خودشم خيلي خوشش اومد! ظهر و عصرش زياد موفقيت آميز نبود ولي شب خيلي خوب بود، اونقدر خوب بود که اصلا دوست نداشت نمازش تموم بشه! بعدش اومد نشست تو اتاقش. تنها بود، تنهاي تنها!
همون نمازه کار خودش رو کرده بود، به نظر سرحال مي اومد. مي خواست يه چيزايي بنويسه! ولي خودشم نفهميد که چرا افکارش پاره شد و رفت و رفت تا...
همه ساکت نشسته بودند و گوش مي کردند، يهو فرشته وارد اتاق شد و صاف اومد کنارش نشست. بعد که جلسه تموم شد، باز تو افکار خودش بود، داشتن از در بيرون مي رفتن که بالاخره فرشته جلو اومد و خودش رو معرفي کرد! من ديدم که چشماي مهرزاد خيس شد! انگاري روش رو کرد اون طرف، تا کسي خيسي چشماشو متوجه نشه. پيش خودش خيلي حرفا داشت و هنوز هم به هيشکي نگفته.
يادمه از اون موقع ديگه خيلي قرص و محکم شد و ارتباطش رو باهمه قطع کرد! حتي اونايي که خيلي دوستشون داشت! گاهي وقتا که حرف اون قديما پيش مياد يهو ساکت ميشه و ديگه هيچ حرفي نمي زنه و البته سعي ميکنه چشماشو رو قايم کنه.
من قايم باشک خوب بلدم ولي هيش وقت نمي تونم چشمام رو قايم کنم!
...
190- سپاسگزاري نويسنده: انديشه جمعه 7/7/1385 ساعت 11:23 ع
خداي من!
دوست دارم آن قدر قلبم را فراخ کني
که هر حادثه ايي را موهبتي از سوي تو بدانم
و در هر تجربه؛
خواه خوشايند، خواه ناخوشايند،
فقط حضور پر مهر تو را لمس کنم.
از دوستاني که در فقدان دوست پاک دل و مهربانم مرحوم مسعود عباسي (دانشجوي دوره دکتري مهندسي مکانيک) ابراز همدردي کردند، صميمانه سپاسگزارم و از پيشگاه خداي مهربان، شادي روح آن مرحوم و سلامتي همه دوستان را خواستارم.
...
189- سنگ نويسنده: انديشه چهارشنبه 5/7/1385 ساعت 9:13 ص
کنار شب ايستاده ام
شب لبريز از نور توست
تو نزديک تر از من به من
و من،
در زندان فراق
زمزمه درخت،
آواز آبي رود،
راز ستارگان
همه،
ملايمتي از لهجه توست
---------
آه! اي رود شوريده!
آوازهايت را يادم بده
نمي خواهم سنگ بميرم.
«برداشتي آزاد از شعر سلمان هراتي»
... |