ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه



 

   
 

188- مسعود نويسنده: انديشه پنجشنبه 30/6/1385 ساعت 11:0 ع


باور نمي کنم! نمي تونم باور کنم که ديگه مسعود در بين ما نيست. يکي از مسعودهايم رفت. يعني چه بي صدا و راحت رفته است! يار مهربان من و همدم روزگاران ديرين، دوست صميمي دوران غربتم...

نمي دونم چرا اشکهايم مجال نوشتن نمي دهند. دوست پاکي که نشانه هاي فراواني از خود در من به جاي گذاشت. هنوز چهره مهربان و صميمي اش در مقابل چشمانم نقش بسته. هميشه مي گفتند که خوبان مي روند و من تا به چشم خويش نديدم، باورم نشد!

من گمانم اين بود که مسعودم هميشه همچو سرو، سبز و خرم خواهد ماند، باورم نمي شد که روزي سرو هم پژمرده گردد! سروي که روزگاران سخت گذرانيده و هيبت زمستانهاي سرد، او را استوارتر ساخته بود.

مسعود مهربانم تو کي رفتي که من نفهميدم؟! من نام تو را در ليست رهگذران ثبت کرده بودم، بي آنکه بدانم در بين ما نيستي! رفتي با هزاران ترانه، با لباني شاد و خندان، با عشقي در سينه نهان...


روحت شاد.

...


187- در اشتياق پرواز نويسنده: انديشه سه ‏شنبه 28/6/1385 ساعت 12:26 ع


من آمدم، امروز رسيدم. مي دانم دير رسيده ام. من هميشه دير مي رسم! هر بار بايد با قطار قبلي مي آمدم!  لطفا فرشتگان مقرب را بگوي بالشان را حمائل کنند. من در اشتياق پروازم. تنها پروازي کوچک! در عصر مهرگان، در عصر برگ ريزان، همگام با ماه و همراه با مهررويان. مي خواهم برگ هاي رنگي ام را بريزم. برگهايم همه به زردي گراييده و سبزي همه، رخت بر چيده. مي خواهم تمام تعلقاتم را بشکنم. مي خواهم قامتم را برپا کنم. بادها ر ا بگوي پروازم دهند.

جامه داني با خود به همراه دارم که در آن فقط عشق چيده ام. عشقم مهر جانمازي است که بر آن، پيشاني مي گذارم. کاسه ايي نيز بر دستانم سنگيني مي کند، محتاج آبي است تا تشنگي مرا سيراب سازد و شرمنده ام که بگويم آينه ايي نيز در بغل دارم که روزگار، غباري زرد بر آن کشيده و نوري از امتدادش بر نمي تابد. نيازمند سايش است، سايشي بس عميق. اما در انديشه ام همچنان آتش عشقي شعله مي کشد که لهيبش تا زبانم و تا لبانم هويداست.

من آمدم. من مشتاق پروازم. فقط پروازي کوچک! لطفا راهم بده.

...


186- شهريار نويسنده: انديشه دوشنبه 27/6/1385 ساعت 9:47 ص


اولين بار تو هتل ديدمش. يکي از اون هزاراني که داشت کافي بود تا منو شيفته خودش بکنه. تو هتل موفق نشدم بهش نزديک بشم! ولي موقع سوار شدن به سرويس، خودم رو بهش چسبوندم! تا کنارش باشم و بالاخره موفق شدم در کنار دنيايي از عشق و ادبيات باشم. به خاطر اينکه راحت باشه من کنار پنجره نشستم.
الان بعد از گذشت سالها، فکر مي کنم که شايد اون روز بهش فرصت ندادم تا از سير اطراف لذت ببره؛ جواني سمج و تشنه، در کنار دريا نشسته بود!

خيلي حرفها زديم. هرچند من، بيشتر شنونده بودم. نمي دونم چي شد که سخن به شهريار رسيد. «دکترطالبي» با لهجه شيرين بجستاني، داستاني از شهريار برام تعريف کرد که هنوز هم يادآوري اون اشک در چشمام جمع مي کنه. همچنانکه که دکتر؛ با چشماني خيس؛ اونو برام تعريف کرد:


"اواخر عمر استاد شهريار؛ كه ايشون براي انجام كاري به تهران آمده بودند؛ من و يك نفر ديگر از دوستان همراه استاد داخل اتومبيل در حركت بوديم. استاد صندلي عقب و پشت سر راننده نشسته بودند. وقتي اتومبيل ما از منطقه اطراف منيريه رد مي شد استاد آهسته با سر عصايي كه دستش بود به پشت راننده زد و گفت كه نگهدارد! به چهره اش كه نگريستم ديدم بسيار منقلب است. راننده نگاهي به من كرد و من با حركت سر به راننده اشاره كردم كه توقف كند.

از اتومبيل پياده شد و به سمت خونه ايي قديمي حركت كرد. خونه از اونهايي بود كه قديم در تهران زياد مي ساختند. خونه هايي با نماي آجر و پله هايي بيرون خونه. وقتي استاد شهريار به مقابل خونه رسيد روي پله نشست و به نقطه ايي روي زمين خيره شد!

ما همچنان مبهوت اين صحنه بوديم شايد حدود چند دقيقه ايي استاد اونجا روي پله نشست و بعد آروم بلند شد و به طرف اتومبيل آمد و سوار شد و به راننده اشاره كرد كه برود.

اون موقع استاد اونقدر حالش نامساعد بود كه ما جرات نكرديم دليل عمل ايشون را بپرسيم، ولي وقتي بعدا حكمت ماجراي اون خونه و نشستن استاد روي اون پله ها رو پرسيدم استاد پاسخ داد: مگر نمي دوني اونجا خونه اون (يار) بود....!"

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟

شهريارا! بي حبيب خود نمي كردي  سفر
اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا ؟

...


185- تو نبودي نويسنده: انديشه دوشنبه 27/6/1385 ساعت 9:45 ص


ديشب شب روياي تو بود و تو نبودي
در گوش من آواي تو بود و تو نبودي


دل زير لب آهسته تمناي تو مي کرد
در حسرت ايماي تو بود و تو نبودي


نقاشي دريا که کشيدم تک و تنها
محتاج تماشاي تو بود و تو نبودي


صد قافيه زد دل به هواي سر کويت
دل وسعت درياي تو بود و تو نبودي


ديشب که گل از آيينه ي ماه گل انداخت
در فکر تمناي تو بود و تو نبودي

...


184- در سيب رازي است! نويسنده: انديشه دوشنبه 20/6/1385 ساعت 11:3 ع


اولين جلسه کلاس درس ادبيات فارسي در دانشگاه، استادمون بعد از شروع و مقدمه گفت: "کتابهاتون رو کنار بگذاريد! يه شعر براتون مي نويسم و تا آخر ترم روي همون کار مي کنيم!"

ما همه با نگاه هاي متعجب و پرسشي بهم نگريستيم: "اين کدامين شعر است که تمام محتوي درس ادبيات را در خود دارد؟!" و او اين شعر حميد مصدق را برايمان روي تخته نوشت:


تو به من خنديدي
و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا باغچه ي ما سيب نداشت.


و حالا من هر چه فکر مي کنم، مي بينم که در سيب رازي است!

 

...



183- ليلي چشم به راه است نويسنده: انديشه دوشنبه 20/6/1385 ساعت 11:1 ع


ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است؛ اما ماند!
چشم به راه و منتظر؛ هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد.
مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا از پس هزار سال ليلي را مي نگريست.
چراغاني دلش را، چشم به راهيش را.
خدا به مجنون مي گفت:نرو!
مجنون حرف خدا را گوش مي گرفت.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را...

عشق درخت بود، ريشه مي خواست
صبوري ليلي ريشه اش بود.
خدا درخت ريشه دار را آب داد
درخت بزرگ شد.
هزار شاخه، هزاران برگ،ستبر و تنومند.
سايه اش خنکي زمين شد

مردم خنکي اش را فهميدند
مردم زير سايه درخت ليلي باليدند. 
ليلي چشم به راه است
درخت ليلي ريشه ميکند
مجنون نمي آيد
مجنون هرگز نمي آيد
زيرا که مجنون نيامدني است
زيرا که درخت ريشه ميخواهد...

«عرفان نظرآهاري»

...



182- در انتظار سپيده نويسنده: انديشه چهارشنبه 15/6/1385 ساعت 3:52 ع

آسمان در انتظار سپيده به خود مي بالد و با بالهايش شب را دم به دم پس مي زند. ستاره ها يک به يک رنگ مي بازند. چمنزارها غرق در شبنم سحرگاهي به آسمان مي نگرند. نسيم با تمام توان، نوازش خنک صبحگاهي اش را توشه اندوخته و به راهي طولاني مي نگرد. همه در انتظار جلوه ي زيبايي کامل، لحظه شماري مي کنند.

اي معشوقه زمينيان!
در کدامين بهار، شکوفه هايت ديدگان زمين را منور خواهد ساخت؟ و در کدامين روز، مهر آن گواه مهربان، نثار ياران خواهد گشت؟ و در کدامين ساعت، زمين تمام ژرفا و نهان خويش را بر پاي آن دادگر مهربان خواهد گستراند؟

چشمه جاري محبتت در کدامين سپيده دم؛ بر شب بيداران؛ گوارائي خواهد بخشيد و عطر ياس ها و نرگس هاي برخاسته از وجودت در کدامين سحر؛ آب هاي جهان را معطر خواهد ساخت و زيبايي شکوفه هاي ديدار و ميوه هاي پر آب در کدامين روز، نور ديدگان را خواهد آراست؟

...


181- حس غريب نويسنده: انديشه چهارشنبه 15/6/1385 ساعت 2:0 ع


تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه ي هر عاشق، واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري، تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره، تو شباي ناپديد

چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و کور
هنوزم اما نرسيدي اي تجلي ظهور

با تو ام، با تو که گفتي، تکيه گاه عاشقايي
مي دونم يه دنيا نوري، ساده اي، بي انتهايي

مث لالايي بارون، تو کوير بي صدايي
تو خود عشقي، مي دونم، ناجي فاصله هايي

عمريه دلم گرفته، گله دارم از جدايي
غايب هميشه حاضر ، تو کجايي؟ تو کجايي؟

تو کجايي؟ تو کجايي...

 


 

...


180- لذت چشم به راهي نويسنده: انديشه يكشنبه 12/6/1385 ساعت 1:24 ع


شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهي
آواي تو مي خوانم از لايتناهي

آواي تو مي آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهي

امواج نداي تو به من مي رسد از دور
دريايي و من تشنه ي مهر تو ، چو ماهي

وين شعله که با هر نفسم مي جهد از جان
خوش مي دهد از گرمي اين شوق ، گواهي

ديدار تو گر هيچ ابد هم ندهد دست
من سرخوشم از لذت اين چشم به راهي!

اي عشق ، تو را دارم، داراي جهانم
همواره تويي ، هرچه تو گويي، تو بخواهي .


«فريدون مشيري»

...


179- مفاخره با آسمان نويسنده: انديشه پنجشنبه 9/6/1385 ساعت 12:49 ص


چه سرنوشت غم‌انگيزي، که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس مي‌بافت، ولي به فکر پريدن بود!

تا صبح‌دم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبح‌دم زدم

با آسمان مفاخره کرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب ‌کرده خط کشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کور سوي اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق‌ها ،‌ علم زدم

با وامي از نگاه تو خورشيدهاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق، چون نسيم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادي‌ام مپرس که من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه‌ي قسمت به غم زدم

«حسين منزوي»

...


178- اي ماه! نويسنده: انديشه دوشنبه 6/6/1385 ساعت 9:30 ص


اي ماه! همچو صبح آشنايي مي ماني. وقتي با نگاه روشنت به دور دستها خيره مي شوي، چشم هاي افق از شعف، برق لاجوردي مي زند. وقتي نور آبي دستانت، گلبرگ هاي گل هاي باغمان را در آغوش مي فشارد، صداي ستارگان شب، در خنکاي آبي بر پرده احساس به گوشم مي رسد.

اي ماه! هنوز هم بعد از گذشت قرن ها، وقتي به ياد مهربانان آسماني؛ راه نگاهت به زمين را، آب و جارو مي کني، عطر خوش نوزاد؛ بر بال فرشتگان تقدس؛ به مشامم مي خورد و سارهاي باغمان سرخوش از عطري ملکوتي، ترنم عشق سر مي دهند.

اي ماه! گاهي هم که غوغاي زندگي، حفره چشمانم را به سياهي مي کشاند و قوس و قزح زيبايي نزول فرشتگان را، در نيرنگي زمستاني فرو مي برد؛ آواز سارهاي پراحساس و هشيار باغمان، مرا از عطر مستان بي نصيب نمي گذارد.

اي ماه! اما نمي دانم چه رازي است که وقتي موعد ميلاد «مسافران نينوا» مي رسد، سارهاي هاي باغمان همچنان خاموشند! و فقط به اميدي بس بزرگ در قرص کاملت؛ آنگاه که تمام راه هاي آسمان را نور کامل فرا گرفته؛ دوباره آواز خويش را سر مي دهند؟!

...


177- نامبرده نويسنده: انديشه يكشنبه 5/6/1385 ساعت 10:27 ص


دير آمدم! گويا رفته اي! من هميشه دير مي کنم! دوست داشتم سفارشي بکنم!

مي خواستم سلامم را برساني و البته يادگاري هم مي خواستم! يادگاري من کمي عجيب است! آفتاب مي خواهم! دوست داشتم شاخه اي از آفتاب برايم بچيني، با کمي نگاه! نگاهي ژرف، به ژرفاي سنگ هاي سياه، و ديدار دستاني مبارک که «سيه سنگ» را بر جايگاهي والا نهاد و بوي عطر خانه! عطر خانه دوست و کمي هم نور زبرجد؛ از گنبد خضرا؛ و عطر ياس! آري! مي خواستم بگويم کمي هم عطر ياس برايم بياوري! و مقداري هم عطر نرگس! و بوي مشتي خاک، بوي خاک آفتاب خورده و سوخته! وسنگريزه هايي دست چين که عمق مظلوميت را نمايان مي سازد! و ستارگان! ستارگاني فرو ريخته در معبر تاريخ! و اندکي هم آتشفشان! شايد بگويي يادگاريها و سوغات گرانسنگي مي خواهم، ولي چه کنم؟! بي آنکه اميدم را از دست داده باشم؛ مي دانم که اينچنين جايگاهي را با هيچ بهانه ايي هم، به من نخواهند بخشيد!

ديدي! همه اش سفارش خودم شد. تو که به سفارش نيازي نداري، تو جواز حضور داري. نامت را برده اند، حالا ديگر واقعا «نامبرده» هستي! وقتي صدايت کردند سر به آسمان برگير و صداي «لبيک» را با عمق وجود بشنو وقتي بر مي گردي نامت را ثبت کرده اي و بقيه اش با خودت. خواستي نگه دار، يا خداي نکرده...!

راستي! اگر بهار گونه هايت را لمس کرد، اگر نسيم با گیسوانت بازی نمود، وقتی افق در امتداد نگاهت گسترش یافت و ستارگانی لاجوردین، چشمانت را روشن نمود، آنگاه لحظه ترنم ترانه عشق فرا رسیده است لطفا یاد ترنم دوستان مهجور هم باش!

...


176- سنگ سفيد آرزوها نويسنده: انديشه يكشنبه 5/6/1385 ساعت 10:25 ص


انگار در اين ساليان طولاني، زمان ايستاده بود! هيچ چيز تغيير نکرده بود. سبزه ها، سنگ ها ، درخت تنهاي مهرباني و حتي سکوت کليسا و مورچه ها هم!

وقتي پا به درون کليسا گذاشتم اولين چيزي که مرا به سوي خود خواند همان سنگ سفيدي بود که همچو فانوس سپيد نسبتا بزرگي، بر ديواره کليساي نيمه تاريک مي درخشيد و تمام خاطرات کودکي ام را زنده مي کرد. آبشارهاي نور خورشيد از لابلاي پنجره هاي باريک بالاي کليسا، صحنه نمايش واقعي را برايم فراهم ساخته بود؛ نمايش خاطره. .حالا به وضوح، خاطرات کودکي ام را مي ديدم. نه! خاطره نبود خود واقعيت بود!

***
من صداي خودم را مي شنيدم! صداي خنده هاي کودکانه ي من و تو، تمام فضاي کليسا را پر کرده بود. هنوز آلبالوهايي را که از باغ چيده بوديم آويز گوشهايمان بود. من يک سنگ کوچک برداشتم و با تمام صداقت و پاکي کودک درونم، آرزو کردم، بعد آن را با روغن شمع، چرب کرده و به سنگ سفيد چسباندم. ولي تو در چشمهايت نگراني موج مي زد. هرچند که من اصلا توجهي به گذشت زمان نداشتم و تازه به وجد آمده بودم.

تو دست منو کشيدي و به زور بالا بردي. آفتاب و نور شديد آن چشمم را مي آزرد. من چشمانم را بستم. زلالي اشکهايم در زير نور آفتاب برق مي زد. همه جا نور بود و تو همچنان منو به دنبال خودت کشيدي. واي! نمي داني چقدر لذتبخشه آدم با چشمان بسته و خيال راحت و در آرامش کامل؛ دست در دست ديگري؛ بدود! تمام خطوط سفيد و نوراني جاده ي کليسا را با چشمان بسته دويدم. سبزه زار کنار جاده هم از صداي من به هيجان آمده بود!

***
از لا به لاي آبشارهاي نور مي گذرم و مرغابي تنم را از برکه ي آرام کليسا به بيرون مي کشم. می دانم که دیگر اینجا نخواهم آمد!

هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را
زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد

 

...

 

       

Powered by MicroRayaneh