ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه



 

   
 

175- اي عاشقان! نويسنده: انديشه سه‏ شنبه 31/5/1385 ساعت 2:19 ع


« اقرء باسم ربک»

اي عاشقان! اي عاشقان! دل را چراغاني کنيد
اي مي فروشان! شهر را انگور مهماني کنيد
معشوق من بگشوده در، روي گداي خانه اش
تا سر کشم من، جرعه اي از ساغر و پيمانه اش

بزم است و رقص است و طرب مطرب نوايي ساز کن
در مقدم او بهترين تصنيف را آواز کن
مجنون بوي ليلي ام، در کوي او جايم کنيد
همچون غلام خانه اش زنجير در پايم کنيد...


«شاهکار بينش پژوه»

...


174- هر وقت دوست داري بيا ! نويسنده: انديشه سه‏ شنبه 31/5/1385 ساعت 2:16 ع


هر وقت دوست داري بيا!
خانه‌ام درست کنج ستاره‌اي ست
که بر آسمانش صدها ماه تمام نشسته.
نشاني‌ام آسان است:
برابر رودخانه‌اي
که هر شب
با صداي باران بيدار مي‌شود،
و کنار بوته‌ي آفتابگرداني
که ساعت عبور و مرور پرندگان را مي‌نويسد.
هميشه يکي از گل ها آنجا کشيک دارد.
خيلي زود به ساحل دريايي مي‌رسي
که آسماني وارونه است
با کشتي هايي به سپيدي ابر....

بر کشتي بنشين و
از راه هاي نوح بگذر.
مراقب باش! پشت سرت را نگاه نکن!
آنجا سرزميني سياه است
با مرداني که کلمه را فراموش کرده‌اند
و زناني که اشک مي‌فروشند.

پشت سرت را نگاه نکن!
خيالت مي‌سوزد
و خورشيدت تباه مي‌شود.

مراقب باش و فقط
از سپيداران موج بگذر
همچنان بران، تا پلکان دريا
تا دري لاجوردي
که به قله باز مي‌شود.

بالا رو، بالاتر...
بر پنجره هاي خانه ام پرده هايي از مه مي‌بيني
که رگه هايي از رنگين کمان بر آنهاست
و بر در خانه شماره‌اي مي‌درخشد
که به رنگ نام توست.

در را که مي‌گشايي
آهويِ وحشيِ آرامي به استقبالت مي‌آيد،
صدايم که مي‌کني
زنگ ها به صدا در مي‌آيند،
و تابلوهاي خانه، همه، آفتابي مي‌شوند.

اتاقي مي‌بيني
با ديوارهايي از عطر سيب
و سقفي از نسيم صبح
و آينه‌اي بلند بالا
نگاهش که مي‌کني،
جهان زيبا مي‌شود.
آنجا ساعتي ديواري
هر ثانيه يک بار
قلب مرا مي‌کوبد.

بر صندلي صنوبر بنشين
شراب رازقي بنوش و...


«شكوه ميرزادگي»

...


173- همدم تنهايي نويسنده: انديشه شنبه 28/5/1385 ساعت 8:55 ع
 

عمرم گذرد دانم ، کاندر خم هجرانم
تدبير نمي دانم ، سرگشته و حيرانم

گردد سپري هر دم ، با سينه پر از غم
فرسود در اين حسرت ، هم جسمم و هم جانم

يا رب نفسي ما را ، فرياد رسي ما را
يا وصل به جانانم ، يا فصل کن اين جانم

يا بگسلد اين رشته ، يا بگذرد اين هجران
جز در حرم عشقت ، از تن برود جانم

اي همدم تنهايي ، تو مونس شبهائي
آنگه که شود رودي ، خونابه چشمانم

سوگند بر آن عهدي ، بستي تو و نشکستي
طاقت نبود در من ، بي روي تو نتوانم

مفتاح به دست تست ، از «مهر» چه برآيد؟
بگشا در وصلت را ، اي قبله ايمانم

«مهري رحماني»

...


172- رعنا نويسنده: انديشه شنبه 28/5/1385 ساعت 2:0 ع


پگاه پرواز پرستوها

پنجره اى

پاره ى ابرى

پرده را پس بزن

پشت اين پلك هاى خواب آلوده ى پاييزى

پرواز غريبانه ى مرغان مهاجر را ثبت کن

هنوز هزار همهمه ى قافله در راه است

اينگونه مأيوس دست ها را به علامت تسليم بالا مبر

چقدر چکاوك بر موسيقى چک چکه ى اين ناودان

ترانه ى دريا خواهد خواند؟!

اينگونه افسرده

افسون افسانه ى خشکسالى مشو

باران خواهد باريد

و در صبحگاه صداقت و سبزينه

در عطر باران خورده ى خانه هاى گلى محو خواهيم شد

دست در دست هم

دور دست هاى کبود آسمان را پرنده خواهيم شد

اينگونه بغض آلود که بر خاطره ى برگ ها گريسته اى

نارونى در نگاه نجيبت خواهد رست

اندوه انزواى درختان

در انعکاس چشمت پيداست

اما آيا تو هيچ چشم به چراغ شب تاب ها

روشن کرده اى،

که چقدر ديدنى ست

چارقد چار رنگ پاييز بر چهره ى باغ؟!


شعر از «حسن شهابي نژاد» با سپاس از «پرستو»

...


171- آتش تاوان نويسنده: انديشه چهارشنبه 25/5/1385 ساعت 2:34 ع


دانه هاي باران به شيشه ها

ترانه دارد.

دل هواي او

دل هواي بانگ عاشقانه دارد.

آن پرستوک از ديار ما

بار غم به دل

رفت و کس ندانم کزو

نشانه دارد.

آتش است و شعله ها و دود

طرح او فکنده در نظر من

با خيال او نگاه من

خلوتي شبانه دارد.

پشت شيشه ها

باد رهگذر

ترانه دارد.

...


170- نامه اي به يک دوست نويسنده: انديشه يكشنبه 22/5/1385 ساعت 7:0 ص


... روزگار در گذر ايام بي آنکه در انتظار پاسخ مساعد ما باشد به شتاب عقربه هايش را مي چرخاند و من با وجود گذر سال، هيچ تغييري در اين دل مجنون خود نمي بينم! خراش پنجه خورشيد هنوز بر صورت دل، يادگاري هاي فراوان دارد...

تقريبا گوشه نشين شده ام! اگر نبود اصرار دوستان، شايد اون جناب ره پويان مدتها پيش دمش را روي کولش گذاشته بود و براي هميشه رخت از ديار ما بر کشيده بود! و آنچه هم در انديشه مي نويسم چيزي جز براي دل خود نيست. ساير احوالات، کما في سابق است...


دلم   آشفته   آن   مايه   نازست   هنوز
مرغ  پر  سوخته  در  پنجه  بازست هنوز

جان  بلب  آمد  و لب بر لب جانان نرسيد
دل  به  جان آمد و او بر سر نازست هنوز

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه  ما  دو  سه  ديوانه دراز است هنوز

گرچه  رفتى  ز دلم حسرت روى تو نرفت
در  اين  خانه  به  اميد تو  بازست  هنوز

شعر از «عماد خراساني»

...


169- مسافر نويسنده: انديشه شنبه 21/5/1385 ساعت 2:55 ع

امشب،
از آسمان شهر من ستاره مي بارد
امشب،
روح من در باران است.

فردا،
مسافري در دريا،
با صبح سفر خواهد کرد
بوي سفيد صبح
در موج هاي سبز پريشان خواهد شد.
فردا،
خورشيد بر باغ هاي سيب شهر من، خواهد تابيد
فردا،
آغوش مادر،
بر روي من پر خواهد گشود
مسافر!
فردا،
وقتي از دريا آمدي
کسي تو را دوست خواهد داشت!

برداشتي آزاد از شعر «فروغ ميلاني»

...


168- يا علي نويسنده: انديشه سه ‏شنبه 17/5/1385 ساعت 12:15 ع


اون موقع ها زياد پيشش مي رفتم. چهره ايي بسيار جذاب و نوراني داشت* و مرا محو خودش مي کرد. يادمه يه شب گفت: "مي دوني پيامبر اسلام هم مستقيما با خود خدا حرف زده!" من همچنان در سکوت، محو حرفهاش بودم. بعد خودش ادامه داد: "بله! پيامبر در شب معراج با خود خدا حرف زد و ..."

بعد گفت: "فکر مي کني وقتي پيامبر مي خواست از پيش خدا؛ از عرش؛ به زمين برگرده، به خدا چي گفت؟! يعني چطوري با خدا  خداحافظي کرد؟!"

من با حيرت به او نگريستم! راست مي گفت! پيامبر که به خدا نمي گه خداحافظ!!

و خودش ادامه داد:

"وقتي پيامبر مي خواست از عرش خدا به زمين برگرده، گفت يا علي!"

-------------

* مرحوم آقاي علوي
 

...


167- دردهاي دل نويسنده: انديشه سه ‏شنبه 10/5/1385 ساعت 6:22 ع


تصدُّقت شَوَم

از حالم خواسته باشى

سَرم كه درد نمى كند

اما ،

دستمالِ يادگارى تو

پُر از دردهاى دلم شده!

نمى دانم ستاره ام چه شد؟

ديگر آسمانى ندارم

نگاهم عاشقانه است

اما،

آجرهاى اين ديوارِ تازه ساز

زبانِ شعر را نمى فهمند!

پرنده هاى بوسه ام پيدايت نكردند

بهار هم ديگر نيامد

باور نمى كنى؟!


شعر از «رضا طاهرى» با سپاس از دوست ارجمند «زيتون سبز»

...


166- باز ياران نويسنده: انديشه يكشنبه 8/5/1385 ساعت 2:0 ع


ديشب بعد از سالها در کنار هم نشسته بوديم. بعد از 15 سال! شش نفر همشاگردي. اول فکر کردم که چقدر تغيير کرده اند! همه براي خود مردي شده بودند. مرداني مصمم و علمي. کمي که گذشت تازه فهميدم که همان آدمهاي خاکي آن دورانند. نه! اصلا فرقي نکرده بودند و حتي کار در پيشرفت ترين لابراتوارهاي دنيا هم نتوانسته بود آن بار تواضع و فروتني را از اينان بگيرد. گرد غربت، علائم پختگي را بر جبين تک تک آنها نمايان ساخته بود. البته کلمات، سعي در پنهان کاري ظاهر عيانشان داشت!

هر چند اکثرشان را قبلا بصورت تک تک در طي اين سالها ديده بودم ولي اولين بار بود که روزگار فرصت داده بود تا همه در کنار هم باشيم و يادي از خاطرات گذشته بکنيم. اين بار البته اتفاقاتي افتاده بود، عجيب بود که همه مقفق القول نويد بازگشت مي دادند! ديگر حرفي از آن مدينه فاضله غرب نبود! سراب غرب و آمريکا پوچي خود را براي همه، کامل نمايانده بود. ديگر حناي پيشرفت و تکنولوژي براي اينان رنگي نداشت. آن همه تکنولوژي آمريکا به باور اينان سرابي بيش نيست! تکنولوژيي که با اين روند، شايد چند ده سال ديگر فقط در روزنامه هاي قديمي بايد به دنبال آن جستجو کرد!

تکنولوژي پيشرفته تان ارزاني خودتان باد اي پس رفتگان در فرهنگ! نفرين بر شما معلمان فرهنگي نما که دخترک مسلمان در سن راهنمايي را؛ به صرف آزادي در روابط! تشويق به فرار از خانه مي کنيد!! ننگ تان باد!
 

...


165- صداي آرام ملکوت نويسنده: انديشه جمعه 6/5/1385 ساعت 10:0 ص


روزها و شبهاي زيادي را به ذوق آمدنت؛ مشتاقانه و صبور؛ به نظاره آسمان و آمد و شد خورشيد گذرانده ام و شبها روييدن ستاره ها را ستوده ام که تو مي آيي .

آسمان را به نام تو شناخته ام و سپيده صبح را با نام تو نوشيده ام. در شعر شاعران؛ در نقاشي هاي دل انگيز و در نامه هاي عاشقانه، فقط تو را ديده ام.

اگر به کوهستان قدم نهاده ام، بهانه ام تو بوده اي؛ اگر به دريا سلام کرده ام؛ اگر چشمهايم را در زلال ترين و پاک ترين چشمه ها شسته ام؛ اگر از نيلوفر ها نوشته ام؛ به خاطر تو بوده است.

با تو گوشه گوشه دنيا زيباست، با تو همه افق ها؛ باران ها؛ درخت ها و دشت ها ديدني است. با تو همه دره ها؛ سنگ ها؛ حتي کوير خشک هم دوست داشتني است.

با صداي تو مي توان زمزمه پرندگان؛ تپش قلب بي قراران و صداي آرام ملکوت را شنيد!

 

...

 

       

Powered by MicroRayaneh