|
164- عشق نويسنده: انديشه جمعه 30/4/1385 ساعت 8:0 ع
در باغي زيبا ايستاده ام. خورشيد را نمي بينم اما نوري مبهم سراسر زمين را روشن کرده است. از نوک شاخه هاي درختان هم، نور مي بارد. سر به آسمان بلند مي کنم. آبي است؛ روشن و نوراني، با تکه هايي از ابر سفيد. گويا نقاش خواسته، تا تمام زيبايي را يکجا ادراک کنم. در گوشه ايي از باغ و از لابلاي درختان اتاقکي خودنمايي مي کند.
تمام انديشه ام را به گردش در آورده ام. بيچاره انديشه! به خواسته دلم در جستجوي عشق بر آمده است! مي انديشم، اين عشق عجب شور و هيجان بي پاياني است! دم به دم ژرفا مي بخشد، بي پيرايه مي کند، برق مي آفريند و افق را روشن تر مي کند، ولي افسوس که مرا به او نمي رساند! شايد تقدير همين است! تقديري است که به ياد آوردنش؛ فقط؛ چشم هايم را سرخ مي گرداند.
...
163- perfect moment نويسنده: انديشه چهارشنبه 28/4/1385 ساعت 8:0 ص
يه دوره ديگه هم تموم شد، با کلي خاطره ها و فراز و نشيب ها! حالا بايد کلاهم رو بذارم جلو روم و بشينم ببينم چه خبر بود؟! خب! يه perfect day دارم! اونا فکر مي کردن perfect day من، رفتن به تفريح و گشتن در کوه و صحراست! نمي دونستن که تو اين دوره ملاقات با يکي برام يه perfect day بود!
-------------
وقتي بچه ها منو واسطه قراردادند فکر مي کردم با يه آدم مغرور و سنگ! مواجه خواهم شد. اما وقتي ديدمش يهو دلم ريخت! ساده و بي تکلف! انگار منتظر من بود و چقدر مهربون جوابمو داد: "هر چي تو بگي!"
به خودم نهيب زدم که آي! تو در مقابل يه دانشمند و يه مخترع ايستادي! يه آدم معمولي نيستا!
خيلي سخت نبود تا بفهمم با يه آدم معمولي طرف نيستم. خب! حالا بايد مي ديدم تو دلش چه خبره؟! دوست نداشت جوابمو رو بده. صاف و ساده و بي آلايش حرف مي زد! ولي من خيلي راحت مچش رو گرفتم! اصرار کردم تا اسرار فاش کنه! گفت: "ساده است!" گفتم لابد بايد رياضت بکشم و با خنده اضافه کردم لابد رو ميخ ها هم بايد بخوابم! خنديد و گفت: "نه! ساده تر از اين حرفاست! ولي بعدش مهمه! تحملش رو داري!؟" گفتم تو بگو! گفت: "هيچي! دستورش يه کلمه است «مراقبت»" گفتم بعدش؟! گفت:
"من در عرض شش ماه به جايي رسيدم که ديگه نتونستم ادامه بدم!!!"... "مستجاب الدعوه شده بودم، و حتي قيافه واقعي آدما رو ديدم!!!"
خداي من! چي مي گفت؟!
گفت: "اولش برام جالب بود. ولي وقتي اراده کردم قيافه واقعي بهترين دوستم رو ببينم، اون موقع بود که پيشمون شدم و از خدا خواستم تا ديگه (اينجوري) نبينم!"
"پيش از اينکه سنگ بشي دوقدم مونده به سخت شدن، يه وجب تا نفوذناپذير شدن، سر مرز پوچي و بي تفاوتي و بي خيالي، تا هميشه از ياد رفتن، درست پيش از لحظه ي تاريک نيستي، لحظه اي هست که می تونی با یه نگاه دقیق شکارش کنی. اون فرصت طلایی، کلید قفل تنهاییه، ساحل نجات پس از گذر از دریای طوفانیه .آرامش قبل از طوفانه، جاده رهاییه، اون فرصت، لحظه پرش از جهنم تردید و بی تحرکی به رودخونه روان و با صفای زندگیه، پیش از اینکه از پاداش تقدیر نومید بشی؛ پیش از اینکه تو
شطرنج زندگی کیش مات بشی؛ این لحظه مثل معجزه ظهور می کنه، یه سیلی سبز بهت می زنه که بعد اون چشات واسه همیشه، همه جا و همه کس رو سبز می بینه! وقتی چشات سبز شد، می تونی یه بار دیگه متولد بشی ..."
...
162- فاطمه نويسنده: انديشه يكشنبه 25/4/1385 ساعت 8:0 ص
اي فاطمه! اي نور بهشتي! اي که وجود تو مفسر انا عطيناک الکوثر است، اي تجسم عيني برکت خدا بر زمينيان، اي يادآور پاکي مريم و اي قديسه بشريت! ما را درياب.
چـونکـه پيـغمبـر رسـول عـالميـن راهـي معـراج شـد آن مـه جبيـن
آسمان را حـق چـراغـانـي نـمـود از حبيـب خويـش مهمـاني نمـود جـملـگـي اهـل سمـاوات عُـلا غـرق شـادي از حضـور مصطفـي
کـرد خـلاق جـهـان بـراو نـدا نِـه قـدم انـدر بـهـشـت پـر صـفـا چونکه احمد رفت در دارالسلام جمله سکانش به وي کرده سلام
حوريان از هر طرف باشوق و شور صف زده بر جانب نهر و قصـور جبرئيـل آورد يک سيـب و رطب داد بـر او تـا شـود دور از تـعـب
ميوه ي طوبي سپس بر او خوراند رفرف شوقش بسوي حق جهاند کردگـار عـالـمش مهمـان نمـود هم کتاب دين خود با او سرود
گـفت اي احمـد تمـام اين جهان خلق کـردم بـرطفيـل تـو عيـان جمـله ي افلاک را عنـوان تويـي باعث اين خلقت و امکان تويي
ليـک گر خلقت نمي کردم علي کـي تـو را مـي بود روح عالمي فـاطمه گر پـا نمـي زد در وجـود نه علـي و نه تـو را خلقـت نبـود
رو زميـن و بـاخـديجـه يـار بـاش مـنـتـظــر بـر ديـدن دلــدار بـاش فاطمه حوريه اي هست از بهشت کسوت انسيه حق بهرش سرشت...
«شعر از علا» ...
161- روز مادر نويسنده: انديشه شنبه 24/4/1385 ساعت 8:0 ص
"ديدي مامان! حالا شد دو تا. چقدر سخته که دلت رو تقسيم کني، اون وقت تازه مي فهمي که چيزي به خودت نمي رسه! چقدر خوب بود اون قديما، آدما هميشه پيش هم بودن، تو خوشي ها، تو ناراحتي ها، تو دلتنگي ها. مي گن الان دنيا دهکده ي جهانيه! معلوم نيس چطوري؟ مي ترسم بعدا" همه همديگه رو فقط تو دنياي مجازي ببينن. کوئين لند خوش بگذره!"
حالا ديگه دو سال گذشت! خودت هم نفهمدي چطوري! ولي مي دوني که خيلي سخت گذشت. بعضي وقتا پيش خودت فکر مي کني نبايد اين طوري مي شد! ولي خيلي زود يادت مي افته که ناچاري بپذيري که بايد اين طور مي شد! نمي دوني خدا دوستت داشت که اينطوري برات مقدر کرد يا شايدم دوستت نداشت!
دوباره بايد به انتظار اون بوسه بنشيني. تا کي؟! خدا مي دونه...
مادرم!
اينک پيام هاي باراني خود را
از چشم هاي شيشه اي اين پرنده
بر اين رهگذر تنها بباران
روح من در باران است
مي دانم،
ديگر روزهاي آفتابي
در خاطراتم تکرار نخواهد شد
ديگر بارش نخ هاي زرد خورشيد
بر باغ هاي سيب
چشم هايم را گلدوزي نخواهد کرد!
صداي آب را مي شنوي؟
او براي مسافر تنها مي خواند
مسافري که هرگز
دختر آبي چشم بازيگوش،
فريبش نداد.
...
160- ستاره هاي نگاه نويسنده: انديشه يكشنبه 18/4/1385 ساعت 9:0 ص
ديشب باز دفتر عشق گشودم. عطر دلنوازش از لابلاي حروف مستم کرد. مستانه؛ تا افق روشن، در آسمان ژرفايش به اهتزاز در آمدم. تا خنکاي آبي پيش رفتم و به صبح آشنايي رسيدم. تمام تنم در خيس نگاه روشنش غرق شد! و همانجا درنگ کردم تا کنون.
ستاره هاي نگاهش
هنوز هم
در آسمان آبي،
مانده يادگار.
...
159- دلتنگ دوست نويسنده: انديشه دوشنبه 12/4/1385 ساعت 9:1 ص
وقتي تو دلت مي گيره چكار مي كني؟ وقتي دلتنگ دلتنگ ميشي؟ وقتي مي بيني شوخي هاي زندگي كلافه ات كرده! وقتي موريانه هاي واقعيت، روياهات رو ذره ذره مي جوند! كافيه به سوي دوست بري و در زير سايه «پنجره اش» با نداي دروني ات آواز اي دوست سر دهي، اون وقت من به تو خواهم گفت كه چگونه از بارش رحمتش سرشار خواهي شد. استشمام عطر مستانه اش آنچنان تو را مدهوش خواهد كرد كه هيچ «دلتنگي» را ياراي ماندن در دلت نخواهد بود .
"شبنم دوست، بامدادان دلت را آنچنان تر و تازه خواهد نمود كه همه انديشه هايت بي هيچ سخني خلق شود و تو در اين كشتزار همچنان با مهر ، دانه خواهي كاشت و با سپاس، عشق درو خواهي كرد! هنگامي كه او خاموش است دل تو همچنان به دل او گوش فرا خواهد داد!..."
يارا به دلم نشانه از توست
وين زمزمه شبانه از توست
آواي تو خفته در دل سنگ
شور و غزل و ترانه از توست
هر شب منم و ستاره اشك
وين گوهر دانه دانه از توست
با آنكه جواني ام به سر شد
در باغ دلم جوانه از توست
شادم كه زبوسه هاي گرمت
بر روي لبم نشانه از توست
«مهدي سهيلي»
...
158- ديدار آستان دوست نويسنده: انديشه دوشنبه 12/4/1385 ساعت 8:58 ص
اينك كه در تابستان گرم به ديدار بهار مي روي! و درخشش انوار خورشيد را در آغاز غروبش دوباره به نظاره مي نشيني، به من بگو كدامين ترانه آزادي تو را مي خواند كه اينچنين از مجذوب آباد دنيا، بي تابانه به قفس بلبلان عاشق در پروازي؟ براي در آغوش كشيدن بارگاه بي رياي كدامين دوست اوج مي گيري؟ براي تعظيم كدامين يار نازنين با وقاري، اينچنين سبكبال بر اسب راهوار مي تازي؟
تو مي تواني پرواز كني، خواهي توانست كه در آسمان دلت، بوسه بر پروانه ها زني، نفس دوست را بر دستهاي خورشيد خواهي ديد، فانوسهاي مهرباني بر سر راهت روشني خواهد افروخت! باران نرگسهاي بي قرارت تو را تا آستان دوست همراهي خواهد كرد...
چگونه خواهي بود وقتي كه كشتي دلت را در پشت ديوارهاي بلند قداست هاي پوشالي شان، به گل بنشانند و سرچشمه پاك ترين و زلال ترين بارش عطر مستانه ياس ها را به مشامت نرسانند؟ آن شب وقتي كه با جامه سياه عزا تا درك حضور بنفشه هاي بهشتي فاصله اي بيش نمانده، تو را در ديوارهاي تحجرشان باز خواهند گذاشت و تو به ناچار از همان فاصله مظلوميت، خود را با عطر ياس و بنفشه ها سيراب خواهي ساخت! همان وقت كه طوفان دل را صبورانه نهان مي داري و شبنم اشكهايت را گواه آن مي كني
تا از كوچه باغ دوست عبور كني، شاخه نوري هم براي ما به يادگار بردار.
...
157- شب بي مهتاب نويسنده: انديشه دوشنبه 5/4/1385 ساعت 9:40 ص
چه شبي بود!؟ نور ماه، تازه فرصت کرده بود راهي به سوي زمين بيابد. سياهي ابرها در حرکت بودند. براي زمينيان، لرزش ماه در تاريکي شب، خبر از اتفاق ناگواري مي داد. ماه آرام به خانه ها سرک مي کشيد و بعد سرش را مي دزديد و گاهي در سياهي ابرها گم مي شد.
آن شب ستاره ها همه مرده بودند. آسمان حرفي نمي زد. سکوت آسمان، ماه را بيشتر به وحشت مي انداخت، چشمانش گرد شده بود و ... ايستاد!
ماه از قدم زدن باز ايستاد! زمان هم ايستاده بود تا هرگز صبح نيايد! شانه هاي علي آسمان را به دوش مي کشيد و آسمان روي شانه هاي علي مي باريد. صداي پاي آب در چشمان علي به گوش مي رسيد.
شب بود! و علي مي دويد تا به دريا برسد. فرشتگان آرام اشک مي ريختند...
...
156- يک مسافر نويسنده: انديشه شنبه 3/4/1385 ساعت 12:9 ع
شب بود
و گوش مسافر
پر از زمزمه ي صداي سكوت
كه تو هنوز تنهايي،
و او همچنان ناباورانه
با چشم هايش
گونه فرو رفته آسمان را مي كاويد
درپي ستاره ي اقبال خويش ...
...
155- پروازي ديگر نويسنده: انديشه شنبه 3/4/1385 ساعت 12:5 ع
حتي تو بارون شديد مهر دوستاش و پيغامهاي قاصدک ها هم نتونست خودشو راضي کنه که جوابشون رو بده. حتي جواب سلام کسي رو که خيلي دوستش داشت!
يه اتفاق ديگه هم مزيد بر علت شد. يه نفر هم خيلي راحت رفت! يه دختر سخت کوش. اي دنيا اف لک! چقده تلاش کرده بود و کار... يادش افتاد چند بار سعي کرده بود که کمکش کنه ولي...
اصلا فرصت نکرد دعاش کنه. وقتي خبر رو شنيد فقط تونست خوش رو کنترل کنه، ولي نه... نتونست! يادشه که چشماش پر اشک شد. شيرين هم اونجا بود سعي کرد دلداريش بده. سها هم نتونست ناراحتي اش رو مخفي کنه و بالاخره چشماش قرمز شد!
مي تونست دعاش کنه. مي تونست بره سر گذر بايسته و به هر کي که دلش صافه بگه دعاش کنن! مي دونست که ميشه! ولي از لحظه ايي که بهش خبر بيماريش رو دادن تا لحظه ايي که خبر پروازش رو شنيد شايد فقط نيم ساعت طول کشيد...
داني چرا كوه استوار است و ستيز؟
زانكه هميشه چشمه اشكهايش جاري است!
... |