|
154- رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست نويسنده: انديشه سه شنبه 30/3/1385 ساعت 2:37 ع
نام چمران را زياد شنيده بودم. مي دانستم که يکي از مقام هاي دفاعي کشور در جنگ با عراق بود و شهيد شده بود و البته مي دانستم که تحصيلات علمي بالايي هم داشت. اطلاعاتم از او فقط محدود به اخبار جسته و گريخته ايي بود که از روزنامه ها مي گرفتم.
روزگاري که با خواهرم همراز شده بودم، درخواست خواندن دفتر خاطراتش را کردم تا اينکه بالاخره پذيرفت. بعد از گذشت سالها، هنوز هيجان آن روز؛ پر رنگ؛ در خاطرم باقي است. قلبم به شدت مي تپيد و ذهنم در هيجان خواندن رازهاي ناخوانده آن دفتر؛ غرق افکار خويش بود. وقتي لاي دفترش را باز کردم کلماتي زيبا محسورم کرد! و مرا در جاي خود ميخکوب نمود! و هر چه بيشتر خواندم بيشتر غرق در عرفان نويسنده آن سطور شدم:
"خوش دارم که کوله بار هستي خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم و عصا زنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم. خوش دارم از همه چيز و همه کس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم. خوش دارم که زمين زيراندازم و آسمان بلند، رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم. خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را در اين زمين اشغال نکنم.
خوش دارم هيچ کس مرا نشناسد. هيچ کس از غم ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد. هيچ کس از راز و نيازهاي شبانه ام نفهمد. هيچ کس اشک هاي سوزانم را در نيمه هاي شب نبيند. هيچ کس به من محبت نکند. جز خدا کسي را نداشته باشم. جز خدا با کسي راز و نياز نکنم. جز خدا انيسي نداشته باشم. جز خدا به کسي پناه نبرم.
اي خداي بزرگ! آن چنان عشق خود را در دل ما جايگزين کن که جايي براي ديگري باقي نماند. آن چنان روح ما را تسخير نما که هواي ديگري نکند آن چنان همه ي هستي ما را از وجود خود پر کن که از همه کس و همه چيز بي نياز باشيم. آن قدر به ما معرفت ده که جز تو، کسي را نپرستيم. آن قدر به ما عزت ده تا در برابر هيچ طاغوتي به زمين نيفتيم. آن قدر به ما شجاعت ده که در مقابل هيچ ظالمي تسليم نشويم.
خدايا! به سوي تو مي آيم. من متعلق به توام. من زاده ي توام! من امر توام. من عشق توام. من درد توام. تو مرا کفايت مي کني.بگذار از همه چيز ببرم.حتي از زيبايي، حتي از غروب آفتاب، حتي از نغمه ي پرندگان، حتي از امواج دريا، حتي از نغمه ي اسرار آميز ستاره ي سحر.
مرا بس است، همين تجربه هاي تلخ؛ همين لذات کثيف! همين آرزوهاي خاکي، همين خواستني هاي زودگذر همين خوشي هاي پردرد.
خدايا! هر چه را دوست داشتم از من گرفتي. به هرچه دل بستم، دلم را شکستي! به هر چيزي که عشق ورزيدم، زائل کردي. هرکجا که قلبم آرامش يافت، تو مضطرب و مشوشش نمودي، هر وقت که دلم به جايي استقرار يافت، آواره ام کردي. هر زمان به چيزي اميدوار شدم، تو اميدم را کور نمودي تا به چيزي دل نبندم و کسي را به جاي تو نگيرم و در جايي استقرار نيابم و به جاي تو محبوبي و معشوقي نگيرم و جز تو به کسي ديگر و جايي ديگر و نقطه اي ديگر آرامش نيابم. تو را بخواهم، تو را بخوانم،
تو را بجويم و تو را پرستش کنم.
خدايا! تو مي داني که در سراسر عمرم هيچگاه تو را فراموش نکرده ام. در سرزمين دور دست، فقط تو در کنارم بودي و در شب هاي تار فقط تو انيس دردها و غم هايم بودي. در صحنه هاي خطر فقط تو مرا محافظت مي کردي. اشک هاي ريزانم را فقط تو مشاهده مي نمودي. بر قلب مجروحم فقط ياد تو و ذکر تو مرحم مي گذاشت.
خدايا! تو مي داني که من در زندگي پر تلاطم خود لحظه اي تو را فراموش نکردم. همه جا به طرفداري حق قيام کردم. حق را گفتم از مکتب مقدس تو در هر شرایطی دفاع کردم. کمال و جمال و جلال تو را بر همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کردم و از تهمت و بدگویی ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.
خدایا! از آنچه کردم اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاری های خود بر تو فخر نمی فروشم. آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسر نموده ای. همه استعدادهای من، همه قدرت های من، همه ی وجود من، زاده ی اراده ی توست. من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشتی بخواهم .
خدایا! عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کنم و در مقابل تو بایستم و خود را طرف مقابل به حساب آورم!
خدایا! آنچه که می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. تنها تو را می شناسم. تنها به سوی تو می آیم. تنها با تو راز و نیاز می کنم و تو را شکر می کنم که راه شهادت را بر من گشودی. دریچه پر افتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمانها بازکردی و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی و به امید استخلاص، تحمل همه ی دردها و غم ها و شکنجه ها را میسر کردی... "
هنوز هم پس از گذشت سالها، درک عظمت مردی چون چمران، برای من مقدور نیست! کسی که با وجود تمام رفاه و امکانات، دنیای غرب را رها می سازد و به خاطر معبود، پای در راه مبارزه ایی عجیب می گذارد و سر از اردوگاههای فلسطین در می آورد:
"ای حسین! ای سرورم، من هم آمده ام تا در رکابت علیه کفر، ظلم و جهل بجنگم. با همه وجود آمده ام"
روحش شاد.
...
153- طلوع خورشيد در مرداب نويسنده: انديشه دوشنبه 29/3/1385 ساعت 11:26 ص
اي مردم!
بت هاي خويش را بشکنيد. از اين لجنزار عفن و روزمرگي پليد و بي درد و پست به در آييد و پرواز کنيد. اين دل آسمان، اين بام بلند آرزوهاي بزرگ، اين خداي پرشکوه که جامه آسمان را در بر دارد و اشک هاي ستارگان را بر گونه، و با چشم خويش؛ خورشيد؛ شما را هر روز مي نگرد، تا از شما يکي، از اين مرداب بر آيد و به سوي او پر کشد...
«معلم شهيد دکتر علي شريعتي» روحش شاد.
...
152- پرستوي آرام در پرواز نويسنده: انديشه يكشنبه 28/3/1385 ساعت 11:0 ص
آي پرستوي آرام در پرواز! از ميان ابر پر بارانم چون مي گذري؟ مي داني چرا ناله هاي بارانم از در و ديوار آسمان مي چکد؟! مي داني چرا باده ام لبريز از جام اشک است؟ مي داني چرا با نواي ساز و با فريب شعر، زندگي را رنگي ديگر مي زنم؟!
زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم!
خار خشک سينه ي کوهم!
سالها رفته است کز هر آرزو خاليست
آغوشم نغمه پرداز جمال و عشق بود
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم!
روز چون گل مي شکوفد بر فراز کوه
عصر پر پر مي شود اين نو شکفته؛ در سکوت دشت
روزها اين گونه پرپر گشت لحظه هاي بي شکيب عمر
چون پرستوهاي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
ناله ي من مي تراود از در و ديوار آسمان
اما سراپا گوش و خاموش است
همزباني نيست اما گويم به زاري اي دريغ!
ديگرم مستي نمي بخشد شراب!
جام من خالي شده است از شعر ناب
ساز من، فريادهاي بي جواب !
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است
اما من: همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز از اندوه، مي پرسم:
جام اگر بشکست؟ ساز اگر بگسست ؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست؟...
«فريدون مشيري»
...
151- در آرزوي دوست نويسنده: انديشه شنبه 27/3/1385 ساعت 11:0 ص
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي
چه زيان ترا که من هم، برسم به آرزويي
به کسي جمال خود را ننموده اي وبينم
همه جا به هر زباني بود از تو گفتگويي
همه خوشدل اينکه مطرب بزند به تار چنگي
من از آن خوشم که چنگي بزنم به تار مويي
چه شود که راه يابد سوي آب تشنه کامي
چه شود که کام جويد زلب تو، کام جويي
شود اينکه از ترحم دمي اي سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر زتو ، تر کنم گلويي
بشکست اگر دل من به فداي چشم مستت
سر خم مي سلامت، شکند اگر سبويي
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين کنار جويي
«فصيح الزمان شيرازي»
...
150- مهرزاد نويسنده: انديشه شنبه 27/3/1385 ساعت 10:0 ص
خيلي وقته که سراغ اونو از من ميگيره! با هر بهونه ايي که پيشم مياد مي پرسه: "اونو نديدي؟"! الان مدتهاست که مي دونم با من کاري نداره ! اومدنش فقط به خاطر مهرزاده. هر بار با يه لحني معصومانه ازش ياد مي کنه! لحني که دل آدم رو به لرزه در مياره! و آستانه تحملم را به پايين ترين حد خود مي رسونه! يه بار نوشته بود:
يادش بخير ساقي فرخنده حال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدي
مي خواستم بهش بگم: "مهرزاد چگونه تو را از ياد خواهد برد که تو در بر خويش «مهرزاد يادگاري» بس گرانبها داري؟ همين تو را بس نيست؟!" ولي نتونستم. آخه اون نمي دونست که قدح ساقي خاليه! شما بگين ساقي بي شراب چگونه ساقي ست؟! باغچه بي گل چگونه باغچه ايي ست؟! باغچه ايي سوخته که تک درختي تنها و بي برگ در بين اون خودنمايي مي کنه. درختي که با قطرات اشک آبياري ميشه و تنها اميد زنده موندنش رو ضمانت مي کنه...
و مدتهاست که باران چشمانش اجازه اتمام نوشته ها رو نمي ده!
...
149- يک رهگذر نويسنده: انديشه چهارشنبه 24/3/1385 ساعت 8:54 ص
يک نفر آمد مرا در قاب عکسم ديد و رفت
دل درون سينه ام شد جابجا لرزيد و رفت
التهابي موج گون بر ديدگانم چيره بود
او نسيمي شد به من آرامشي بخشيد و رفت
آبشاري از نگاهش سوي من جاري نمود
نور بينايي به سمت خاورم پاشيد و رفت
دست خود را چون پلي بر روي دنيايم کشيد
چهره زرد مرا بر برگ گل پيچيد و رفت
گل نمودم در بهارش سرخ آبي زرد سبز
تا ز ره آمد مرا چون شاپرک بوييد و رفت
گريه ها کردم مرو پيشم بمان اما چه سود
عاقبت قلب مرا او بي صدا دزديد و رفت
رفته گر از نزد من يادش هميشه با من است
آن که دل با ديدنش لرزيد او خنديد و رفت
...
148- کبوترانه نويسنده: انديشه جمعه 19/3/1385 ساعت 5:52 ع
چو زد قساوت شب، تازيانه بر خورشيد
کشيد چادري از خون به روي سر، خورشيد
نه هر سپيده که در هر غروب، مثل شفق
ميان بستر خون خفت تا کمر، خورشيد
چنان کبود به نيزار ناله، خانه گرفت
که درنيامد از آن کوچه تا سحر، خورشيد
به خون نشست دل تنگ آفتاب، آن روز
گرفت مثل دل ماه، شعله در خورشيد
فلک ز غصه گريبان درد مي زد چاک
زبان به آه سحر مي گشود اگر خورشيد
به حيرتم که چگونه در آسماني سرخ
کبوترانه کشيده است بال و پر، خورشيد؟
شعر از «غلامرضا شکوهي» با سپاس از نويسنده وبلاگ در سايه آفتاب :
http://darsayeyeaftab.persianblog.ir
...
147- غبار ما نويسنده: انديشه چهارشنبه 17/3/1385 ساعت 11:10 ص
آن کس که درد عشق بداند
اشکي بر اين سخن بفشاند:
اين سان که ذره هاي دل بي قرار من
سر در کمند عشق تو دارد،
شايد محال نيست که بعد از هزار سال،
روزي غبار ما را،
آشفته پوي باد،
در دور دست دشتي از ديده هاي نهان
بر برگ ارغواني،
پيچيده با خزان
يا پاي جويباري ،
چون اشک ما روان
پهلوي يکديگر بنشاند! ...
146- محراب انديشه نويسنده: انديشه يكشنبه 14/3/1385 ساعت 6:15 ع
بايد از آفــــــــاق و انفس بگذرى تا جـــان شوى و آنگه از جان بگذرى تا در خور جـــانان شوى
طُـــــــرّه گيســـــــــوى او، در كف نيايد رايـــگان بايد اندر اين طريقت، پاى و سر چوگان شوى
كـــــى توانــــــى خواند در محراب ابرويش نماز؟ قـــــرنها بايد در اين انديشه، سرگردان شوى
در ره خــــــال لبش، لبـــــــريز بــــــايد جــام درد رنج را افـــزون كنى، نى در پى درمان، شوى
در هواى چشم مستش، در صف مستان شهر پاى كوبى،دست افشانى و هم پيمان شوى
اين ره عشق است و اندر نيستى حاصل شود بايدت از شـــــوق، پروانه شوى؛ بريان شوى
http://imam-khomeini.com ...
145- براي تو !!! نويسنده: انديشه سه شنبه 9/3/1385 ساعت 7:3 ع
تو را در آسمان شرق مي جويم ؛ جايي که آرزوهاي نقره اي من خانه دارند!
تو را در حسرت يک قوي تنها،
تو را در بال و پر يک پرنده ي شوريده،
تو را در بوسه ي پروانه ها،
و در مغرب گيسوان فرشته هايي که هنوز زمين را نديده اند!
من از ميان تمام واژگان دنيا فقط دو واژه را مي شناسم: «دوستت دارم»!
دلم مي خواهد شکوفه ها و کوهستانها گرد من جمع شوند و هزاران بار با من تکرارش کنند،
و شب آنقدر ادامه پيدا کند تا قلب کوچکم آفتابي شود!
کاش مي توانستم از درون يک تنگ شيشه اي؛ همگام با ماهي هاي قرمز؛ برايت ترانه بخوانم!
دوست ندارم جاده اي بين من و تو فاصله اندازد . مي خواهم هر روز تو را در نفس تازه خورشيد و هر شب در سايه روشن ماه ببينم !
دروازه هاي آسمان را به من نشان بده تا دستهايم در آن جريان يابد !
فانوس هاي مهرباني را بر سر راه من برافروز تا در بيشه هاي زشت و مه آلود گم نشوم
مرا در گرد و غبار روياهايم تنها رها مکن
وقتي نرگس هاي بي قرار زير باران آواز مي خوانند مرا هم به خانه ببر!!
...
144- قبول قابل نويسنده: انديشه جمعه 5/3/1385 ساعت 2:51 ع
دلبرا ماه دل افروز تو ديدن دارد .................از زبانت سخن عشق شنيدن دارد
تلخي قصه هجران تو گفتن دارد ................مزه شهد وصال تو چشيدن دارد
حبذا نرگس رخسار تو را بوئيدن ................خرما سرو چمانت که چميدن دارد
نزد ارباب خرد معرفتت ملموس است...............ليک اندر بر ما بحث کشيدن دارد
راستي لايق ديدار تو گشتن سخت است........راستي ناز تو اي يار خريدن دارد
آنکه از عشق تو هر روز سخن مي گويد...........گر قبولش نکني جامه دريدن دارد
از سبکبالي ديدار تو در يک رويا..................مرغ روح از قفس،آهنگ پريدن دارد
سايه گسترده به گيتي عجباشامي زشت........صبح زيباي تو کي ميل دميدن دارد؟
شعر از دوست گرانقدر «محمدعلي مشايخي»
...
143- بهت عشق نويسنده: انديشه دوشنبه 1/3/1385 ساعت 9:52 ع
شب بود
سكوتِ سياه ، پرده گسترده بود
من در حسرت معني عشق مانده بودم ،
كه پنجره ها به روي سحر آغوش گشودند
خفاشان شب توشه سفر بستند
قناريها نغمه طلوع سر دادند
چشم من به چراغ فرشته اي ،
روشن شد
خوب ، مهربان ، صميمي ، آسماني!
چه ساده معني عشق مي گفت
دلم را رها كردم
به ريسمانش چنگ زدم
بالا آمدم
و بالاتر...
به اوج نرسيده!
قلبم از ترس بي او تهي شد ...
بلبلان ، دم فرو بستند
پنجره ها بسته شد ،
چلچراغ ها خاموش !
باتلاق زندگي ... هستي را به كام كشيد
دوباره سكوت !
و من باز ماندم ،
در بهت عشق ...
...
142- نشان يار نويسنده: انديشه چهارشنبه 27/2/1385 ساعت 12:24 ع
"در خلوت لحظه هاي مهتابي، آواي گام هايم سكوت را در هم مي شکست؛ من آهسته از كوچه باغ هاي بي صداي شهر عشق گذر مي کردم و به دنبال نشانه ات مي گشتم ...
براي پيدا كردنت به سوي ستاره ها چرخيدم؛ نامت را از امواج دريا پرسيدم؛ از مهتاب سراغ رويت را گرفتم؛ با تك تك درختان باغ، به گفتگو نشستم و شميم بويت را از نسيم صبحگاهي طلب نمودم ...
امواج توفنده بر دل دريا، از صلابتت خبر داد؛ برگ هاي سبز درختان از سبزي وجودت حکايت کرد؛ مهتاب، سپيدي نامت را برايم فاش ساخت و نسيم صبح، عطر دلنواز يادت را در جام جانم، جاري نمود ... "
با سپاس از دوست ارجمندي که اينچنين زيبا، زبان حال مرا؛ با قلم شيواي خويش، در قالب کلمات و واژگان به تصوير کشاندند.
...
141- آرزوي يک فرشته نويسنده: انديشه يكشنبه 24/2/1385 ساعت 9:1 ع
"اميدوارم هيچکس از اينکه از دلش مايه گذاشته احساس ترديد و پشيموني بهش دست نده. اميدوارم تک تک عشاق به راهي که توش قدم گذاشتن ايمان داشته باشن و حتي اگه روزي به آرزوشون نرسيدن، از اينکه عمرشون رو در عاشقي گذروندن نه تنها احساس نکنن مغبون شدن، بلکه خودشونو جزو بندگان برگزيده خدا ببينن که فرصت داشتن دل رو در راه يه ايمان خرج کنن. ايمان به عشق حقيقي. مثل همون کاري که فرهاد براي شيرين کرد. مثل همون کاري که منصور حلاج کرد. همون کاري که سالار شهيدان کرد.
همون کاري که همه مادر ها کردن. همون کاري که خود خدا کرد و عاشقانه مخلوقاتش رو بوجود آورد تا اونها هم فرصت عاشقي پيدا کنن." (82/12/23)

... |