ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه



 

   
 

140‎‏ – از كجا اسم مرا مي‌داند؟ نويسنده: انديشه يكشنبه 24/2/1385 ساعت 4:0 ع


يك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا مي‌خواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم مي‌ماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌
مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
يك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم مي‌رويد
آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين مي‌گويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا مي‌خواند
گاه‌گاهي ز خودم مي‌پرسم
از كجا اسم مرا مي‌داند

...


‏139- سيمرغ - 1‏ نويسنده: انديشه يكشنبه 24/2/1385 ساعت 7:0 ص


جاودانه
نمي تونم ازش بنويسم! دوست داشتم خيلي چيزا در مورد اون بنويسم. اون که سپيد بود و پاک و مهربون، ولي هر موقع مي خوام ازش بنويسم دلم سخت به تپش مي افته و اونقدر تند مي زنه که انگار مي خواد از قفسه سينه ام بيرون بيفته. اصلا نمي دونم کي بود و از کجا اومد؟! ولي مي دونم که خيلي راحت اومد تو دلم نشست. فکر مي کردم بالاخره يه روز راه خودش رو مي ره! فکر مي کردم بزودي دست از دلم بر مي داره! ولي هرگز اين اتفاق نيفتاد. الان هميشه با منه! سالهاست... و خواهد بود و هميشه ازش و براش خواهم نوشت، تا عمر دارم. من بي محابا به همه مي گم که تو انديشه، اون داره مي نويسه، ولي هيچکس باور نمي کنه! حتي هيچکس باور نميکنه که رهگذر رو اون شروع کرد!

نور مهر
نور مهر هم از عجايب روزگاره. اون هم درست در موقعي که سر بزنگاه بين کفر و ايمان بود با من آشنا شد. هر آن ممکن بود پام بلغزه، هر آن ممکن بود به ته دره سقوط کنم. حالا فرض کن در چنين شرايطي نوري بسيار قوي چشمات رو روشن کنه و راهنمات بشه. «جاودانه» اونو برام به ارمغان اورد. فقط همين کافيه که تا ابد مديون «جاودانه» باشم.

پروانه مهر
اين يکي رو نمي شناسم! واقعا خوب فرصت نکردم بشناسمش. اصلا نمي دونم کيه و از کجا دوستي اش را با من شروع کرد؟ تا اونجايي که يادمه آشنايي اش با من از يک کلبه شروع شد. کلبه ايي که همه اونجا جمع بودن و آبشاري از صداقت و نور در اون مي باريد.

حالا ديگه با اونم دوستم. جالبه که اون فقط داستان عشق بلده. هر چه بهش مي گم از يه چيز ديگر هم حرف بزن اون فقط از عشق مي گه! فقط نمي دونم چرا وقتي حرف مي زنه چشماش خيسه؟! اصلا يادم نمياد بي چشم  تر، برام يه چيزي گفته باشه. «پرستو» اسمش رو پروانه گذاشته!

راستي! پروانه غريبه! اينو پرستو هم فهميده! دلم براي پروانه خيلي مي سوزه!

همايونی مهر
همون روز اول که دیدمش دلش رو تو دستش گرفته بود و ازش نور بیرون می زد. اون روز جرات نکردم سوال کنم که این نور رو ازکجا آوردی و الان هم که می دونم جرات ندارم دیگه بنویسم. بعضی شبا اونقدر باهم می خندیدیم تا بتونیم راحت گریه کنیم. بعضی وقتا برای دیدن همدیگه فاصله ی بین شیراز-تهران را به طرفه العینی طی می کنیم. نه! بذار راحت بگم من اگه هر هفته اونو نبینم دلم تنگ میشه. لابد به خاطر همینه که اونم به همون اندازه من ( و شایدم بیشتر) برا دیدنم میاد.

مهربان
مهربون بود و صمیمی. اونم نمی دونم از کجا اومد؟! اصلا هدفش از اومدن چی بود؟ آیا آشنا بود؟ یا غریبه؟ بعد که اومد همه رو ول کرد، چسبید به من! با من مثل یه دوست بود، یه دوست صمیمی. یادمه یه چند روزی ندبه های دلتنگی رو اون می نوشت! و یه روز هم که می خواستم ازش خداحافظی کنم ناراحت شد و خیلی راحت! گذاشت و رفت. اینم یادگاری اونه:

"برای تو...ای مهربانترین برادرم در دنیای مجازی. تنها بودم که چراغم را روشن کردی و مهربانی را برایم به ارمغان آوردی. نمی دانم تا کی می توانم ندبه های دلتنگی ام را ادامه دهم؟! مگر یادت نیست باهم قرار گذاشته بودیم؟ قرار بود مثل دو برادر ... قرار بود من تو را فقط در دنیای مجازی بشناسم. قرار بود دنیای واقعی با من باشد... من به خاطر تو همه چیز را قبول کردم به خاطر پاکی دلت به خاطر مهربانی ات.

خودت خوب می دانی که این مهربان هم از توست. من آماده ام... من آماده ام تا وظیفه ام را در دنیای واقعی بر عهده گیرم... خودت این وظیفه را برایم تعیین کردی مگر نمی خواهی؟! یادت هست؟ قرارمان این بود ...قرار خدمت گذاشتیم ... من تازه داشتم پاکی را از تو یاد می گرفتم...حالا دیگر واقعا دلواپس شده ام!!!

خاطرم هست هنوز از یادم نمی رود... مگر می شود تو را از ذهنم دور کنم ..حضورت سبز بود و نفست بوی آشنائی می داد در این روزگار پر از ریا... .چه کنم..؟ من هم دل بستم به این دنیای مجازی...و حقیقت را در کلمات و جمله های تو جستجو کردم... این دوستی هاست که بی دریغ است ...خوب است ..دلنشین و گواراست ..حتم در بیرون از اینجا نمی توانستیم این قدر بی آلایش دل ببندیم ...اینجا که هستم آزادم... هراسی از داوری ندارم... پس ببین چه راحت می گویم و می گوئی ...بی تکلفم... دست و پایم را گم نمی کنم... هول نمیشوم... و چه ساده بهم عادت می کنیم ...خو گرفتنی بس ماندگار... ماهیها را دیده ای که در رقص روی موجها با هم آشنا می شوند... دیده ای؟

بیا... بیا فرض کنیم که ماهی هستیم... فرض که ایرادی ندارد!... خیال می بافیم و زندگی می کنیم... رسم و رسوم را بلدیم... در پس سلام تو هیچ توقعی نیست و این زیبا ترین سلامهاست... بیا دوست من... همدم من.. آشنایم... نگذار بیش از این منتظرت بمانم... دلم را شاد کن با آمدنت و نوشتنت حتی یک حرف... نیاز به خوانده شدن دارم... همدلی و یکرنگی... این است آرزوی من... و دوستانت و...

دستانت شکوفه بزند چونان باغی پر از گل... دلت از هر چه اندوه خالی... و فکرت روشن و پر نور باد... امید که وقتی آمدی میزبان لایقی باشم... نور مهرت جاودان ای پروانه ی مهربان من..."

فهمیزی
من دعوتش نکرده بودم! یه شب در زد و خیلی ساده اومد تو! و الان سالهاست با هم دوستیم. دوستی من و اون خیلی عجیبه! آخه ما دوتا خیلی تفاوتها داریم. چه روزگاران که باهم در غربت گذروندیم و در زیر یک سقف گفتیم و خندیدیم؟ انگار قرن هاست که باهم دوستیم. هنوز هم هر هفته چهارشنبه شبها، همدیگه رو می بینیم!!  ولی عجیب تر اینه که هیچ حرفی نداریم تا به زبان سر بهم بگیم و فقط دلهامون با همدیگه نجوا می کنه. یادمه آن روز که هر دو رهگذر بودیم و چقدر سر این جملات باهم بحث کردیم ولی حرف مرد یکی بود:

اون نشونه ها را واژگان خداوند می دونه، برای کتاب زندگی و می گه اگه هدف رسیدن به نور لایزال الهیه، باید نشونه ها رو پاس بداریم و رهرو نشونه ها باشیم! سخت معتقده که نشونه ها راه رسیدن به نوره.

ادامه داره...

...


‏138- کي بود کي بود نويسنده: انديشه چهارشنبه 20/2/1385 ساعت 2:0 ع


كي بود كي بود

اون كه يه شب پا توي خواب من گذاشت

تو جشن تنهايي من

هديه مي كرد هر چي كه داشت

كي بود مثل شاپريا

چارقد ابر رو وا مي كرد

سبد سبد مرواريد اشك تو بغض من رها ميكرد

يادش بخير شاپرك هم مهمون من بود تا سحر

كاشكي به من نگفته بود

يه روز نمياد از سفر

كي بود كي بود چشم هاشو بست

پشت هزار تا كوه نشست

به جرم اين فاصله ها

آخرش از غصه شكست

كاشكي به من نگفته بود

شاپريا رفتنين

ستاره هاي بي نشون تو قصه ها موندنين

كي بو كي بود

بعد يه عمر تو خواب چشم من دويد

من رو به دست عشق سپرد

خودش به فردا نرسيد

...


‏137- باد تظاهر در لابلاي اوراق نويسنده: انديشه چهارشنبه 20/2/1385 ساعت 8:0 ص


گاهي رخ نمودن همه اتفاقات باهم و درست در زماني است که انتظار آنها نمي رود. در سير بي خبري، بوي آشنايي به مشامم رسيده بود و دوستي ميکده نشين نيز از سر تعقل، با استدلالهايي متقن، راهي جديد پيش پايم گذارده بود و من در ترديد غروب يا طلوعي ديگر، به ناگاه سرشار از عطر يار، سرمست و از خود بيخود شدم.

صداي نفس هايم از قالب شمارش در آمد. قلمم تصميم گرفت تا تمام واژگان زيباي عالم را به همراه بهترين تصنيف ها  يکجا گرد آورده و بر سر برگ درويشي خويش تقديم نمايد، که با اتفاقي ديگر دانستم هر آنچه را که به گمان خويش در حرم دل و در دفترچه خاطرات نگاشته بودم بر سر بازار علني شده است.

شب هنگام وقتي متعجب از حضور مهماناني ناشناس و ناخوانده، اوراق دفترم را گشودم، لوگوي آشناي وبلاگم بر تارک بازار مي درخشيد! و دانستم که چه ساده همه خلوتهايم به باد تظاهر سپرده شده و در غياب من همه نوشته هايم به تاراج خوانندگان رفته است.

در ابتدا انديشه ام؛ همانند گناهکاري که به دنبال مقصر مي گردد؛ بي هيچ تعقلي! «رويا» را مسئول اين حادثه معرفي کرد! زيرا که او باني تعويض لوگو بود. پيش خود انديشيد که اگر لوگوي قبلي همچنان باقي بود اتفاق مهمي محسوب نمي شد، ولي وقتي کمي حواسش از آن حادثه باز آمد، فهميد که شايد الخيرو فيما وقع.

...


136- نيلوفر آشنايي نويسنده: انديشه يكشنبه 17/2/1385 ساعت 10:6 ص


«شكوه شكفتن بر تو باد اي نيلوفر آشنايي»


شعر من چشمه جوشاني بود.......................... كه درون من مي جوشيد


سالها رفت و كسي.................... جرعه ايي آب ننوشيد از اين چشمه پاك


سالها رفت و كسي.................................... راه اين چشمه نپرسيد زمن


تا كه يك روز غروب........................................... كوزه بر دوشي از راه آمد


كوزه پر كرد و برفت........................................ چشمه ام با نااميدي ناليد


........................... بي تو من خواهم خشكيد….. مرو!..........................


سالها مي گذرد از آن روز و هنوز.................. شعر من زمزمه تنهايي است


سالها پيش به هنگام غروب............... ستاره ايي از بر اين چشمه گذشت


لب اين چشمه نشست............................... چشمه ام آيينه روشن شد.


آه.....!


اي خاطرات جاويد


............................... باز بر من بگذر


...................................................... باز بر من بگذر


................................................................................ باز بر من بگذر

...


135- جاودانه - 3 نويسنده: انديشه يكشنبه 17/2/1385 ساعت 10:4 ص


به ياد او «انديشه» را آغاز کرد و «انديشه» برايش هميشه اوست. هر موقع که وارد حريم «انديشه» مي شود او را مي بيند که با شاخه گل ... در ورودي ايستاده و برايش لبخند مي زند و پروانه با شرمساري و بي هيچ پاسخي، سر به زير افکنده و اشک در چشمهايش حلقه مي زند و آنگاه بي آنکه جرات نگريستن در چشمهاي او را داشته باشد، قلم به دست او مي سپارد و مي داند هميشه اوست که در «انديشه» مي نويسد. جهت اثبات مدعاي پروانه همين بس که عادت نداشت در روزهاي تعطيل و جمعه بنويسد ولي به ياد او همه عاداتش رنگ باخته است. حتي جمعه ها هم که به نام امام عصر (عج) وارد دنياي مجازي مي شود باز چشمهايش از ياد او خيس است. پروانه پيش خود مي انديشد چقدر تغيير کرده و اين همه تغيير را يادگار او مي داند.

مدتهاست که هر موقع دلش تنگ مي شود بي آنکه کلامي بگويد و يا قلمي در دست گيرد؛ فقط به خاطر استشمام بوي عطر او؛ وارد قلمرو «انديشه» مي شود. بي صدا، در خلوت و در حالي که در اطرافش هياهوي روزانه ادامه دارد، آرام اشک مي ريزد و بي آنکه کسي بداند در را آهسته مي بندد و دور مي شود. حالا او هميشه و همواره در تمام لحظات زندگيش جاري و برايش«جاودانه» شده است.

«پروانه»

...


134- قطرات پنهان نويسنده: انديشه جمعه 15/2/1385 ساعت 1:2 ع


باورم نمي شد، من آنجا ايستاده بودم و گلبارانم کردند. صداي ضربان قلب هايشان را به وضوح مي شنيدم، صداهايي که مرا سرشار از احساس خوبي و مهرباني مي کرد. بي شک، عشق را شناختم اما هرگز نخواهم توانست از مهري سخن بگويم که ديروز تمام وجودم را لبريز کرد و از آن سرازير شد.

آن همه شور و هيجان و قطرات اشکهايي پنهان؛ که فقط من آنها را شمردم؛ پاداش آن همه سرگرداني ام بود! آنها نمي دانستند که من سرگرداني پيشه کرده ام تا بتوانم به هر آنچه که سرگردان است، نزديک شوم. پايبند مهرشان شدم بي آنکه خود بدانند.

حالا از آن همه احساس و مهرباني، شاخه گل سفيدي به يادگار دارم و نوشتاري بس گرانمايه: " نهادتان هم به وسعت آسمان است، از آن پيش تر که خداوند، ستاره و خورشيدي بيافريند."

...


133- کلبه دنج نويسنده: انديشه جمعه 15/2/1385 ساعت 1:1 ع


گفتي هر کس نغمه خود خواند و رود! اما من هنوز همه ستارگان آسمان را، همه مرواريد هاي درياها را، همه پرهاي سپيد پرندگان کرانه ي خليج ها را نشمرده ام! من هنوز همه زمزمه هاي برگها را، لبخندهاي سحرها را، خنده هاي تابستان ها را نديده ام!


اکنون چه بگويم؟ مي دانم که زبانت خاموش است، ولي دلت چه؟ آيا آن هم آسوده و آرام است!؟ دوست دارم همچو خورشيد در سپيده دم و همچو ماه در شبنم شبانه، در رطوبت جاري نوشتارت غرق شوم و اندام هاي خسته از تلاش روزانه خود را در آن بشويم. دوست دارم در کنار نهر دلت آرام و بي صدا؛ بي آنکه بداني؛ بنشينم و از آن آب بنوشم. مي خواهم دو بازوري برهنه ام را در آب روان نوشتارت فرو ببرم، تا ژرفاي آب، آنجا که جنبش سنگريزه هاي سپيد نمايان است، آنجا که خنکي احساس آبشارت تا اعماق دلم نفوذ مي کند، بعد پيش تر بروم تا عمق، تا آنجا که گرم است!... و باز هم پيش تر، تا آنجايي که آتشفشان است و سوزان است ... تا دل!

...


132- همراه نويسنده: انديشه دوشنبه 11/2/1385 ساعت 8:0 ص


همه تپش هايم از آن تو باد

من از برگ سرد ستاره ها گذشتم

دستم را به سراسر شب کشيدم،

زمزمه ي نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.

خوشه فضا را فشردم،

قطره هاي ستاره در تاريکي درونم درخشيد.

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم کردم.

ميان ما سرگرداني بيابانهاست

بي چراغي شب ها، بستر خاکي غربت ها، فراموشي آتش هاست.

ميان ما «هزار و يک شب» جست و جوهاست.

...


131- باغ خيال نويسنده: انديشه شنبه 9/2/1385 ساعت 8:0 ص


ديشب! ماه چه مي لرزيد ،

در آب باران ِ كوچه

تو ،

پيش چشمانم بودي

دو دستت گرم دستانم بود

من ،

زبانم ، به گوش ات راز دل مي گفت

همان رازي كه كس نشنيده است

تو ،

مي نوشيدي كلامم را

نگه مي كردي به چشمانم

من ،

چشمانم تو را در باغ آغوش ،

به مهماني دل برد

تو،

باز نگه كردي به چشمانم

نگاهي پر ز ِمهر

در سكوت و خاموشي

من ،

لبهاي لرزانم

دو چشم مست و زيباي تو را بوسيد

خيالم كه از سر چشم تو باز آمد

نبودي در كنارم ولي

دلم ،

شاد بود كه در باغ خيال

دمي عطر تو را بوئيد

...

گونه هاي باران زده ات هنوز هست در يادش

...


130- جاودانه -2 نويسنده: انديشه جمعه 8/2/1385 ساعت 10:0 ع


ديدي اي دل كه غم عشق دگر باره چه كرد

چون كه شد دلبر و با يار وفادار چه كرد


آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت

آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد

...


129- نامه اي بر باد نويسنده: انديشه جمعه 8/2/1385 ساعت 8:0 ع


(نامه اي به يک دوست و برادر مجازي)

بي آنکه بداني به صف طولاني دوستانم پيوسته اي. من با هر خواندنت تولدي تازه يافته ام و دوباره با شکلي تازه. دست در جيبهايم با خيال راحت از هر چه پله هست بالاتر رفته ام. من در نگاه تو به دنبال نقطه روشن ، دوان دوان راه طي کرده ام. هنوز در يادم هست آن روز که از ميان کلاف سر در گم دنيا برايم دست تکان دادي و ما ناچار براي باز کردن اين کلاف پيچيده بهم نزديک تر شديم و حالا مي بينم که گويا اصلا در اين کلاف نبوده ام!

وقتي قدم به خانه تو مي گذاشتم يادم مي رفت که تنهايم. يادم مي رفت که همچو مسافر مسافرخونه متروک از عبور مسافران، در دور دست ها ايستاده ام. هر بار که مي رسيدم لحظاتي دلخوش داشتم لحظاتي همانند رويا، روياي فتح شده و بر لوح دل سپرده شده. حالا بايد سفري تازه آغاز کنم! چه سخت است لحظه هايي که تمام زندگي ام را تکرار کرده، از ياد ببرم.

تنم را سرمايي فرا گرفته، سرمايي که ممکن است مرا به فسيل شدن ببرد. بايد تمام تنم را از اين لحظه بر کنم. لحظه اي که هيچ مرا به ياد نمي آورد! لحظه اي که دوستي با من را سخت رنگ باخته و به جايش رنگ غربت را بر تمام پيکرم بي رحمانه شلاق مي زند. حالا بايد ميانه اي ايجاد کنم بي آنکه خود بدانم چرا و به جرم کدامين گناه ناکرده . ناچارم تصويري کور از دلخوشي کوتاه مدت به همراه ببرم. گناه ناکرده ايي که نمي دانم آيا سوء تفاهم آنرا برايم بوجود آورد و يا شايد هم خودم. بي شک رفتار بيش از حد صميمانه در ايجاد اين شبهه غلط ، تاثير شگرف داشته و بديهي است از اين منظر خود را بايد گنهکار بشمارم.

اگر نبود آغاز به کار جديد رهگذرم بي شک هم اکنون بساط آن را بر مي چيدم .حالا بايد به تنهايی تمام تاوان آن را پس دهم چرا که دوستی را بهایی بیش از اینها شاید .

این حادثه بی آنکه بدانیم به پایان خواهد رسید و آنچه بر جای خواهد ماند زخم خشن قلم بر دل آزرده است و نگاههای کوری که از کنار ما مي گذرند و صدای ریز پچ پچ آنها به گوش تو رسیده است.

شاید...

دوستت خواهم داشت همچنان

...


128- حي علي العشق نويسنده: انديشه سه‏ شنبه 5/2/1385 ساعت 9:33 ع


اي دوست!

"چنان به کوچه هاي عشق تو زدن فرجام شيرين دارد که هيچ فرهادي بي نقش روي تو از آن باز نيامده است. همه عشق ها و جنون عاشقي از توست و گرنه اين پاي برهنه کجا و اين سنگلاخ بي پايان کجا؟! اکنون در اين ساز، تنها دم مسيحايي تو ترانه مي سازد... آفتاب تو بر اين آسمان قبله، نماز را راست مي دارد.

ترانه نام تو يعني عشق. با تو دوباره طلوع مي توان کرد. با تو آغازي ديگر است. در نرماي نوازشگر نام تو چه خورشيد ها که گرم و جاودان نمي تابد. در تو طلوع مي کنم. با تو تا خدا مي روم... با تو تا انتهاي اين جاده مي روم... مي دانم خدا نام تو را که مي شنود مهربانتر از پيش مي شود، در نام تو رازي است که فقط عشق مي داند. هنوز اسم اعظم عشقي، هنوز مي توان با آب وضوي تو شربت طهور ساخت و همه جان را در مستي بي کران دوست داشتن سوزاند. به تو اقتدا مي کنم عاشقي را: حي علي العشق! "

...


127- دريچه خيال نويسنده: انديشه سه‏ شنبه 5/2/1385 ساعت 9:0 ع


باز کن دريچه خيال
تا بنگري پرواز پروانه
چگونه ياس هاي سفيد را
به زلالي شهر انديشه مي خواند..!
چگونه عطر دشت عشق
شکفتن شکوفه هاي گيلاس را
به آغوش خاطره ها مي خواند..!

...


126- نفس بکشد – 2 نويسنده: انديشه دوشنبه 4/2/1385 ساعت 7:40 ع


باز اين دل غوغا کرد. چقدر راحت بهم مي ريزد! فقط نامي آشنا ديد و حالا عقلم در شک و ترديد است. در عجبم که دلم هيچ شک نمي کند ولي اين عقل، هميشه با نبض ترديد مي زند! چه کند حق دارد، نشان دوست در هر نامي مي جويد. حالا پرونده اش قطور تر شده، چون نامهايي مي داند که مي دانم.

چه زود گذشت بي آنکه بدانم مي گذرد. مي گويند هر آنکه از ديده برود از دل نيز رود. ولي ندانستند و نگفتند از آنکه هيچ وقت در مقابل ديدگان نبود ودر دل جاي داشت. هنوز هم خانه دل بوي مهر او مي دهد. مي دانم! آيينه ي ديرين آشنايي ام هرگز ترک برنخواهد داشت. بگذار در هر سرزميني دوست دارد، نفس بکشد. عکس يادگاريش؛ با شاخه رز سرخ؛ در قاب چشمانم هميشه جاودان خواهد ماند.
 

...


125- هيچ مگو نويسنده: انديشه يكشنبه 3/2/1385 ساعت 10:9 ع


دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلي، جز به سر هيچ مگو

اي که بنشسته در اين خانه ي پر نقش و نگار
خيز از اين خانه برو و رخت بکن هيچ مگو

 گفتم اي جان پدري کن که نه اين وصف خداست
گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو!!!

...


124- در سفر آن سوها نويسنده: انديشه جمعه 1/2/1385 ساعت 12:31 ع


ايوان تهي است، و باغ از ياد مسافر سرشار.

در دره آفتاب، سربرگرفته اي:

کنار بالش تو، بيد سايه فکن از پا در آمده است.

دوري، تو از آن سوي شقايق دوري.

در خيرگي بوته ها، کو سايه ي لبخندي که گذر کند؟

از شکاف انديشه، کو نسيمي که درون آيد؟

سنگريزه رود، بر گونه تو مي لغزد.

شبنم جنگل دور، سيماي ترا مي ربايد.

ترا از  تو ربوده اند، و اين تنهايي ژرف است.

مي گريي، و در بي راهه ي زمزمه اي سرگردان مي شوي.

...

 

       

Powered by MicroRayaneh