ترنم اندیشه
 

 

منوی اصلی


صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 


لوگوی من
 


ترنم اندیشه

 


دوستان من
 


جاودانه



 

   
 

123- روز آغاز عشق نويسنده: انديشه شنبه 26/1/1385 ساعت 9:6 ع


روزي که تو آمدي، خرمي هم پا به جهان گشود. وقتي مهرباني، مرا در آغوش خويش مي فشارد، بي گمان به ياد مهرباني هاي توست. هر جا که مي نگرم از بوي نوازش تو سرشارم. به خاطر توست که گاهواره ي زمين همچو پرنيان، پاي از پايم را در ميان خويش به ملاطفت و مهرباني بر مي گيرد.


سالهاست که هر سحر ؛ نسيم، سرودهاي عاشقانه تو را درگوشم زمزمه مي کند و سپيده، فقط با ياد تو بوسه عشق بر گونه هايم مي نوازد و انديشه ام، به خاطر توست که در ميانگاه عطر ياس هاي کوچه مان مي شکفد.


سالهاست که هر سحر، اشعه نافذ خورشيد؛ در هنگام سپيده دمان؛ نور تو را بر چشمانم ارزاني مي دارد. ياد تو با هر شانه نسيم، نبض زندگي در رگهايم جاري مي سازد و شکوفه عشق در من مي روياند. حالا اين منم و اين همه زيبايي و شوق و عشق و زندگي... يا محمد.


 

...


122- يک رهگذر نويسنده: انديشه چهارشنبه 23/1/1385 ساعت 11:0 ص
 

مي خواهم از رهگذرم بنويسم. مي خواهم سومين نامه را باز کنم و به نام مهربان ترين مهربانان آغازي ديگر را شروع نمايم. مي خواهم باز از کساني بگويم که بودنشان بهاري سبز بود و نبودنشان برايم خزاني سرد به ارمغان آورد. کاش در طلوع خورشيد زندگي مي کردم، تا هر روز سحرگان؛ مثل ترنم سبز باران؛ مي نوشتم.


چه کنم که بايد اشک هاي تنهايي ام را به شوق گذارش، در گوشه دل نهان سازم و آنها را مرهم زخم هاي دل نمايم تا موعد آمدنش؛ همراه با ترنم شوق؛ به پاي بريزم.


همچنان منتظر خواهم ماند تا آهنگ لطيف گامهايش در گوش کوچه هاي تنهاييم‌ نواخته شود و آفتاب پرفروغ مهرباني، در گذرهايمان نورفشاني کند.

...


121- يک رويا – 2 نويسنده: انديشه سه‏ شنبه 22/1/1385 ساعت 12:56 ع


...


و ميخك هايى كه دور از باغ


در زندان گلدان هاى زيباى تو مى ميرند


مى دانند،


من تكرار يك تنهايى ام


در چشم هايى كه تمام چشم ها را دوست مى دارد...


«شهيد آويني»


با سپاس از پرستو

...


120- قايقي بايد ساخت نويسنده: انديشه شنبه 19/1/1385 ساعت 7:20 ع


ما منتظران بيشه عشقيم. خاک اينجا بوي غربت مي دهد. بي دوست، همه خاکها بوي غربت مي دهد. اينجا ما غريبيم. اينجا همه غريبند. پريشان، پنجره ها را مي گشايم. به انتظار نشسته ايم. مي دانم! مي دانم! قايقي بايد ساخت:


قايقي خواهم ساخت

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا ، پرياني که سر از آب به در مي آرند


پشت دريا ها شهري است که درآن

پنجره ها رو به تجلي باز است

پشت دريا ها شهري است که درآن

وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است

پشت دريا ها شهري است 


قايقي بايد ساخت...

...


119- زندگي بايد کرد نويسنده: انديشه سه‏ شنبه 15/1/1385 ساعت 2:0 ع


زندگي آهي است بر آنچه مي گذرد
و لبخندي است بر آنچه که مي آيد.

سلام آغاز تلخي است براي هر خداحافظي
خداحافظي پاداش تلخي است براي هر جدايي

هر جدايي پايان تلخي است براي تنهايي
هر تنهايي پايان تلخي است براي هر مردن

پس زندگي هيچ است اما:
تا شقايق هست زندگي بايد کرد.

زندگي بايد کرد

...


118- پروانه مهر نويسنده: انديشه سه ‏شنبه 15/1/1385 ساعت 1:0 ع


حال دنيا را چو پرسيدم من از فرزانه اي
گفت يا باد است يا خواب است يا افسانه اي

گفتم آنها را چه مي گويي که دل بر او نهند
گفت يا مستند  يا کور ند يا ديوانه اي 

گفتم ازاحوال عمرم گو که بازم عمر چيست
گفت يا برق است يا شمع است يا پروانه اي

...


117- عاشق تر از پيش نويسنده: انديشه يكشنبه 13/1/1385 ساعت 12:26 ع


ساقي بده پيمانه اي ، زان مي كه بي خويشم كند
برحسن شورانگيز تو ، عاشق تر از پيشم كند

زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم 
غافل كند از بيش و كم ، فارغ ز تشويشم كند

نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد    
با مسكنت شاهي دهد ، سلطان و درويشم كند

سوزد مرا ، سازد مرا ، در آتش اندازد مرا          
و زمن رها سازد مرا ، بيگانه از خويشم كند

بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي 
يغما كند انديشه را ، دور از بدانديشم كند

«رهي معيري»

با سپاس از خانم سبحاني که شعر رو از وبلاگ بهارستان برداشتم.

...


116- گل ارکيده نويسنده: انديشه جمعه 11/1/1385 ساعت 10:14 ع


شاخه تکيده، گل ارکيده              با چشماي خسته، لباي بسته

غم تو روي چشماش آروم نشسته              شکوفه شاديش، از هم گسسته

آشناي درده، خورشيدش سرده تو قلب سردش، غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده هر ماه و سالش، پاييز سرده

دستاي ظريفش تو دست مادر پيکر نحيفش چون گل پرپر


از محنت و درد آروم نداره     سايه سياهي رو بخت شومش

                                   ارکيده تنهاست

زير هجومش طوفان درد پايون نداره

دست من و تو مي تونه باهم قصري بسازه با رنگ شبنم

شکوفه اي که غمگين و سرده گل ارکيده است، نميره کم کم

بيا نذاريم گل ارکيده گلي که چهره اش پاک و سفيده

که توي پاييز شاخه ي بيده بهار نديده، نميره کم کم

دستاي ظريفش تو دست مادر...


(با سپاس از آقاي فهميزي)
 

...


115- تمام غريبان تو را مى شناسند نويسنده: انديشه جمعه 11/1/1385 ساعت 10:12 ع


چشمه هاى خروشان تو را مى شناسند

موج هاى پريشان تو را مى شناسند


پرسش تشنگى را تو آبى، جوابى

ريگ هاى بيابان تو را مى شناسند


نام تو رخصت رويش است و طراوت

زين سبب برگ و باران تو را مى شناسند


از نشابور بر موجى از (لا) گذشتى

اى كه امواج طوفان تو را مى شناسند


اينك اى خوب! فصل غريبى سر آمد

چون تمام غريبان تو را مى شناسند


 كاش من هم عبور تو را ديده بودم

كوچه هاى خراسان تو را مى شناسند.


«قيصر امين پور»

...


114- پيامبر خدا نويسنده: انديشه سه ‏شنبه 8/1/1385 ساعت 3:11 ع

مي خوام صد و چهاردهمين مطلب وبلاگم رو با نام رسول ا... متبرک کنم. مي خوام از پيامبر خدا بنويسم. مي دونم که نمي تونم! فقط مي خوام نامي برده باشم. مي دونم که من براي رسول ا... کاري نکردم که بتونم از ايشون بنويسم، ولي چه کنم روز رحلت اون بزرگوار، روز خيلي مهميه. روزيه که ارتباط آسمونها با زمين قطع شده. روزيه که بعد از اون روز، ديگه فرشته وحي، حرفي و حديثي از جانب خدا براي زمينيان نياورده. روزيه که هر صاحب انديشه ايي با درک عمق آن، بايد خون گريه کنه. شايد فقط يه چيزه که کمي ما رو تسکين مي ده و اون وجود مبارک يادگاري از يادگاران پيامبرانه، که در دوران ما هم هست. اصلا نمي تونم تصور کنم بدون وجود امام عصر؛ اين هديه و موهبت برزگ الهي بر بندگان؛ اون وقت چه ارتباطي مي تونست با عالم افلاک وجود داشته باشه؟


 ياد وقايع يک سال گذشته افتادم. سالي که تلخي هاش برام خيلي بيشتر از وقايع شيرينش بود. سالي که به مقام مقدس ترين اسوه بشريت توهين کردند. چقدر راحت تونستند اميال نفساني و افکار شوم و پليدشون رو به رخ جهانيان بکشند؟! اونا چقدر راحت عواطف و احساسات مسلمونها رو بازيچه قرار دادند. چقدر راحت تونستند سياست پليدشون رو تا پشت دروازه هاي قداست، نزديکتر کنند. سياسيون کوردل و کوته فکران، پاک ترين و مقدس ترين و مهربون ترين اسوه عالم بشريت رو آماج قلم هاي ننگين خودشون قراردادند.


 ولي پيامبر اسلام، اسوه مهربوني و رحمت براي همه مردمه. پيامبر در زمان حياتش هم مظلوم بود و بعد از رحلتش هم مظلوم. وقتي کلام مولا رو؛ در حين غسل پيامبر؛ تو وبلاگ «در سايه آفتاب» مي خوندم نتوانستم ذهنم رو از وقايعي که در همون موقع در فاصله نزديکي از پيکر مطهرش در جريان بود، خلاصي ببخشم و نتونستم به ياد مظلوميت پيامبر و علي چشمهام رو راحت نذارم. پاسخ افترا و توهين به شخصيتي مثل پيامبر اسلام، بر عهده خود پيامبره.


 عجيب ترين اتفاقي که در اين روز هميشه فکرم رو مشغول مي کنه تقارن روز رحلت آن بزرگوار با عروج روح ملکوتي امام حسن مجتبي و مظلومه. شايد اگه نبود وقايع کربلا، ما الان کلمه مظلوم رو قرين نام امام حسن مجتبي مي دونستيم.


 سلام بر اسوه مهربوني، سلام بر پيامبر عظيم خاتم مرسلين، سلام بر کسي که با رحلتش ارتباط آسمونها با زمينيان قطع شد. سلام بر امام حسن، امام بزرگوار و مظلوم.


ايام رحلت پيامبر اسلام و امام حسن مجتبي بر امام عصر و پيروانشان تسليت باد.

...


113- خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد نويسنده: انديشه چهارشنبه 2/1/1385 ساعت 11:20 ص


خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد
نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد

به خواب رفتم و نيلوفري بر آب شكفت
خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد

دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر مي زد

تمام شب به خيال وصل تو رفت و مي ديدم
كه پشت پرده اشكم سپيده سر مي زد


ه. ا. سايه

...


112- آغازي ديگر نويسنده: انديشه سه‏ شنبه 1/1/1385 ساعت 8:4 ص


آغازي ديگر؛ بهاري ديگر.

بهار! تو هنوز مي آيي؟! چگونه جرات حضور داري، بي آنکه پاييزمان پايان يافته باشد؟ بهار بي باده، بي نگار، بي دوست، چگونه بهاري است؟!


اي باده پرست،باده بدست،باده بدوش

گفتم كه در اين كوچه ما مي تو مده ،مي مفروش


در كوچه ما مست و خرابند همه

ما مست سر زلف نگاريم،نه مست مي نوش


السلام عليک يا اباعبدلله الحسين

 

...

 

       

Powered by MicroRayaneh